دایره مینا

منتخب آثار دکتر حمید رضا ابراهیم زاده

دایره مینا

منتخب آثار دکتر حمید رضا ابراهیم زاده

دایره مینا

منتخب مقالات. اشعار و آثار پژوهشی. فرهنگی. اجتماعی حمیدرضا ابراهیم زاده

به رنگ عشق

شنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۲۶ ب.ظ

به رنگ عشق قسم که همیشه یکرنگ و وفا داراست  و بی بهانه می درخشد

 لحظاتی که به پای هم سپری شد بهترین اوقات زندگی مان بود.چشم درچشم هم ازناگفته ها خوانده ایم و سکوت هم  را مهرترجمه کردیم و تبسم هم را ترانه می سرودیم

اما نگاه ناشناسی که اکنون به یکدیگر واگذارمی کنیم و خرمن حسرت رادر آن درو می کنیم از تسلب و تاثرچیست؟

آن روزگار  برای دیدن روی هم ،گذرنامه  وروادیدی  صادرنمی کردیم و در صفحه دلهایمان  نیازی به مهر و ویزا نبود. مهر1 بود و مهر2...

 همان روزهایی  که ازیک پیکر بوده ایم و خاطرات خوش همدیگر را رقم زده ایم.

اما اکنون همچون تکه های آینه ای شکسته از هم جدا وغریب مانده ایم  

این جهنمی که برای خود می سازیم هیزمش از درخت پرشکوفه و سرسبز لحظات نیک عمرمان است.

روزگار خرسند و شادابی که به عشق وشور و دلداگی گذراندیم را به سیخ می کشیم تا دربرابر حرارت جهنم حوادث و گذر زمان کباب شود.

آنچه که حساب وکتاب ندارد ایام خوش ومسرت بخشی است که اینک درجهنم غبار حوادث کباب می شود.

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت   باقی همه بی حاصلی وبی خبری بود.

هرآنکه عاشق تراست ازمعشوقش بیشتر وبهتر مراقبت می کند. وهرآنکه محبوب تراست بیشترازنگاه ناشناس آشنای ایام طلایی عمرش پروا دارد.

پرده از نگاه ناشناست بردار که این حجاب وتجاهل ،خاکستری جز حسرت ودرماندگی ندارد.

به زیبایی  تندباد حوادث تلخ تحسین باید کرد که این چنین مدعیان عشق را می آزماید.

به شیرینی پدیده های تلخ و اتفاقات ناگوار سوگند که هیچ کس وفادارنیست مگرآنکه ازتند باد و آزمون فشارها وغبار روزگارسربلند گردد.

هیچ کسی با حسابگری  وتلافی جویی وبهانه تراشی و زود رنجی، عاشق و یا معشوق محسوب نمی شود.

بلکه بازیگری است  که در بازنگری بازی هایش می آشوبد وخود را فریب می دهد وبه دنبال مقصر می گردد.

افسوس که دراین  بیدادگاه معشوقش را متهم می شمارد وعاشق را قضاوت می کند و برای هم حکم صادرمی کنند و دامنه وسرنوشت یک عشق  را به دار مجازات می سپارند.آنکه اعدام می شود همه ی دلخوشی هایش است .

درحقیقت آنکه بااین قضاوت و حسابگری واتهام افکنی عشقش رابه سلابه کشانده و محکوم می کند، گویا همه ی وجودش را به آتش می کشد .

هیچ عاشقی معشوق خود را پس از آنکه بااو از ژرفای دل پیمان یکدلی و یکرنگی وآینگی بست، رها نمی کند حتی اگر در کوران حوادث و توفان پرتلاطم فشارهای روزگار معشوق ویا عاشقی رنگش را ازدست داد درانبار دل هرکدام سیلویی ازرنگ ذخیره شده است که می توانند برای هم صورتگری کنند.

جیوه ای که درنهاد عاشق می ترواد آینه ی معشوق را صیقل می دهد و راز جیوه را همین بس که نه عاشق می تواند ازمعشوق بگریزد ونه معشوق را یارای گریزازعاشق است.

هیچکدام ازاصل هم دورنمی مانند  تا ابد الدهر که آینه آینه است تکه ها جگرگوشه های هم هستند.وبه یکدیگر تعلق دارند.

که حضرت خواجه این چنین فرمود:


هرگزنمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق        ثبت است برجریده ی عالم دوام ما...


والی الله المصیر

حمیدرضا ابراهیم زاده

5 مرداد 1397


 *

1-     بسم الله الرحمن الرحیم

2-     مهرورزی ومحبت وعشق


تمامی حقوق مربوط به این اثر درانحصارمولف محفوظ می باشد

  • حمیدرضا ابراهیم زاده

نظرات (۳)

یوسف مصری را دوستی از سفر رسید. گفت: جهت من چه ارمغان آوردی؟ گفت: چیست که تو را نیست و تو بدان محتاجی؟ الا جهت آن که از تو خوب تر هیچ نیست، آینه آورده ام تا هر لحظه روی خود را در وی مطالعه کنی. چیست که حق تعالی را نیست و او را بدان محبّت است؟ پیش حق تعالی دل روشنی می باید بردن تا در وی خود را ببینید. فیه ما فیه/مولاناجلال الدین بلخی
  • حمیدرضا ابراهیم زاده
  • بیا که رونق این کارخانه کم نشود

    به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی

    ز تندباد حوادث نمی‌توان دیدن

    در این چمن که گلی بوده است یا سمنی

    ببین در آینه جام نقش بندی غیب

    که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی

    حافظ

    اینه دار نبودن :
    در خیال خود چون اسبی سرکش در تقدس واژه ها به این سو و آن سو می زدم ناگهان سیر شدم از این همه تکرار
    انگار گیر کرده ام میان هوس
    نه میان قفس
    شاید هم میان نفس
    باحوصله آرام افسار را برگردنش سوار می کنم و قدم به قدم باهاش میام گرمی بدن من و اسب ام همه از خستگی فریاد می زند
    امان از حادثه ها
    امان از فاصله ها
    امان از غربت ها
    گرما هر دو ما رااز تب و تاب انداخته کنج سایه ای و جرعه ای آب راه فراری برای نجات از سراب است چه سرابی بد تر از غرور،تکبر، خودبینی که اینها همه مانع آینه دار بودنت شده
    به چشمه میرسم از شدت عطش وسط آب میروم و مشت مشت آب می نوشم
    چه آب زلالی
    چه خنکی عجیبی
    چه صفایی دارد این همه شفافی و طراوت
    آب که هر دو ما راآرام میکند من خیره میشوم در آب وای چقدر پیر شدم به خودم که در میان آب است می خندم می گم از بس دیدمت ازت سیر شدم
    دوباره در آب نگاه می کنم دیگه تصویر من نیست
    آب صدا می دهد آینه بی تصویر می خواهی نمی شود من اینجا زنگار می شورم و صفا می دهم تو چرااز دیدن حقیقت دلخوری ؟!
    سکوت و فکر همه خانه دلم را می گیرد
    بعد آرام بخود می گوییم مگر قرار نبود تصویر هر چه غیر اورا پاک کنی پس دلتنگ چه هستی روی زمین پهن می شوم از لابه لای شاخه ها نور نفس گیر و حرارت خورشید را می بینم با خود می گویم عجب سخت است در این همه نعمت غرق باشی و هنوز صاحب خانه را نشناسی !
    کاش قفس دیوار تنهایی من بدون شیشه خورده آینه دار تو می شود بماند !
    همین

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی