دایره مینا

منتخب آثار دکتر حمید رضا ابراهیم زاده

دایره مینا

منتخب آثار دکتر حمید رضا ابراهیم زاده

دایره مینا

منتخب مقالات. اشعار و آثار پژوهشی. فرهنگی. اجتماعی حمیدرضا ابراهیم زاده

تخم وترکه ها

شنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۳، ۰۶:۰۰ ب.ظ

یادداشت روز


لوله ی دودکش آبگرمکن  مسدود شده بود


مثل همیشه:

 کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من

رفتم  لوله را بازرسی کنم دیدم  گنجشک تا عمق یک متری لوله را لانه سااخته است

خدا خیرش بده  عجب جایی را هم برای خلوت ومسکن خانواده ترتیب داده بود.

بقول بچه ها گفتنی (( مکان )) درحد لالیگا.

چطور گاز و هوای داغ اذیتشون نمی کرد نمی دونم


خلاصه لوله رااز اساس درآوردم

ولانه را ازاساس بیرون کشیدم

یه گودی بود توش چند تاتخم گذاشته بود

درنگاه اول معلوم بود تخم ها دراثرگرما سفت وآب پز شده بودند

طفلکیا   کی می خواستند متوجه بشوند دلیل  بچه  دارنشدنشان از چیست؟

لانه را توی کاسه گذاشتم که بگذارم روی درخت حیاط جلویی.

محض رفع دلواپسی وتداوم زندگی شان درمسیر درستش .



با نهایت تعجب دیدم  پروانه ای باسرعت روی تخم ها نشست

وای چه سوژه ای شد برام

ارادت

ادب

حس بلند منشی  ومناعت طبع ونجابت غریزه

و کرامت وحب و...

همه چیز پروانه درست بود

 ومن حکمت ها آموختم از لوله و لانه و پروانه



***



  اکنون دقت کنید این تخم   ازبرای  کیست؟

فرصت ندارم همه چیزش را بگویم

چند روز بعد ازآن ماجرا گوشه ای از دشت  پیدایشان کرده بودم

می دانستم تخم دوسر تیز فقط برای افعی ومار های بومی است

بله تخم مار

تخم کوچکتر ،تقریبا به اندازه تخم گنجشک است

همان را همراهم به  لانه ی گنجشک انتقال دادم




فرض کنیم همه ی تخم ها سالم وگنجشک بیچاره هم مثل پروانه دلش بسوزد وحس بزرگ منشی گل کند

ویا اکراها بخاطر تخم ترکه اش بخواهد برروی آن بنشیند

بازهم بقول  دوستان  مکان به این خوبی؟!

حالا اتراق کند وبنشیند

واندی بعد

تخم مار سر باز کند...

و قطعا می بلعد مادر و جوجه ها را

مطمئن باشید کار افعی بلعیدن هرچیزی است که غریزه اش را اشباع کند وبطلبد.

استادم می فرمود:

 ((همیشه جاهلان متنسک  وخشک دینان ظاهرپرست  در خدمت  وچنگال فرصت طلبان منافق مثل پرندگانی هستند که روی تخم افعی می نشینند.))

وای براین ظاهرپرستی

وای بر قشریگری

وای بر ما که همیشه با ابزار عواطف مان، ما را می بلعند...

والی الله المصیر



حمیدرضا ابراهیم زاده

سوم مرداد 1393



  • حمیدرضا ابراهیم زاده

هل من مخاطب !

سه شنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۳، ۱۰:۳۵ ق.ظ


یادداشت روز:

امروز رفتم سایت شعر...

که بعضی وقتا کارهای مرا هم  دوستان میزارن 

بعد  نظرات  را با نگاههای مخاطبانم به شعر دنبال کردم

  مخاطبی یه نظرجالب گذاشت.

رفتم توی صفحه اش عرض تشکر وجواب صله رحم.

ترافیک سنگینی بود

میگم چرا خانمها سرشون شلوغه و چرا لطف دوستان برسر ما قحطیه.

سرش چنان شلوغ بود که نگو .

حالا جالبه که شعرش چندان هم ترافیک پسند نبود

منتها ابراز احساسات و به به وچهچه برادران دینی منو باش.

تقریبا از  نوشتن نظر  وتشکرمنصرف شدم که مزاحمشون نشم.

بعد گفتم طفلک با ذوق خاصی برام  نظر گذاشته بد است که تشکری ازش نکنم

با همون لحن و سادگی همیشگی ام نوشتم:

(( سلام

بااجازه  ورخصت ازمحضر دوستان وبرادران وپدران  محترم.

 

سه ساعت طول کشید از بالای ستون تا پایین ستون صفحه ی نظرات برسم.

نفسم بند اومد ومچ دستم درد گرفت

رقابت اینقدر تنگاتنگ !!؟

باپوزش از خانم شاعر وهمه ی بزرگواران.

شعر خوبی بود .وسپاس از حضورسبزتان در...

اما

نظر وشیوه ی حضورونظر دهی بعضی از آقایان دراینجا ناگاه مرا یاد مستند راز بقا انداخته است.

مخصوصا شاخ به شاخ شدن کرگدن های نر برای تصاحب...

حالا عصبانی نشید .

نگفتم همه برادران ومقاطع سنی حاضر درترافیک...

 برادران من ماشالا  مثل خوشه ی انگور بر محراب این صفحه آویزانند.

و ازفیوضات  حضرت سرکار بهره مندند .

واین می تواند نشان از ارادت  خالصانه ی حضرات مخاطبین به قلم توانمندشاعر باشد.


آقایون باور کنید من واقعا  در این رقابت نقشی ندارم

واشتباهی اومدم اینجا.

  فقط  می ترسم  که در مسیر برگشت ازصفحه  منوتبدیل به عامل فتنه وبی بی سی و بی سواد و بی بی... کنید...

کلا من همیشه  از این بگم نگم ها می ترسیدم.

فعلا هم فقط ترس جان برمن مستولی است.

 بقول شاعر گفتنی:

ازطلاگشتن پشیمان گشته ایم مرحمت فرمائید مارا مس کنید

 

منتها خودتان هم مواظب درودیوار این محراب باشید

شاعران و عرفای بزرگوار شاعرانگی تان مستدام. امان بدهید رد شوم.

لیکن شما همچنان به ذکر مشغول باشید/.التماس دعا))

اومدم اول صفحه دیدم.

ای بابا

 

خانمه سر صفحه یه عکس بزک کرده خانمان براندازازخودش گذاشته که تمام فسیلها وپیرشعرا وادبای ماقبل تاریخ ساکن در قبر را کشونده بیرون.

 

آه

آه

آه

وبازهم آه

 

چه نظرات پرسوز وگدازی گذاشته بودند برای آن بانوی مخدره .

 

خدا کنه باهم فحش وفحشکاری نکنند سرپیری.

چش وچال براشون نمونده طفلکیا.

خواستم برگردم بگم سرکارعلییه   گناه دارند اینا .

یه هفته عکس را بردار ترافیک روان بشه تورو خدا

 بخودم گفتم. حمید رضا حسودی نکن .خوبیت نداره مرد.

بقول بچه ها گفتنی تصمین !! گرفتم بجای  اسم خودم اسم مستعاری  شبیه اسامی  جذاب بانوانه بذارم

با یه عکس جذاب خانمانه تا خانمان همه ی پدران و برادران دینی  وبساط همشان رابردوش شان بکشانم.

وکمی از لذت لایک ونظر انبوه محظوظ بشوم.

بازهم گفتم : ای خدا.

من روحیه ی این شامورتی بازی ها را  ندارم اقلا منو آدمم کن

یا ذائقه ادبی به ادب دوستان عنایت فرما

ویا روحیه ی توجهات آقایان را تطهیر فرما

یاچشم ودل  ما را از تصاویر جذاب مخدرات سیر بفرما

بقول حاج رضا

اصلا خود خدا مقصره که آلت جرم رادر اختیار ما گذاشته!!

اونم دیده ما با این چیزا دست ودلمون میلرزه هی از حورالعین و...به ما وعده داده

آخه خدا جون یه نظر به اینا  ومن بی نوا بنداز کجا با لوندی این حورالعینان زمینی پای ما به بهشت برین ودستمان به حورالعینان آسمانی وعده داده شده حضرت عالی میرسه.

از اون لحاظ

من حوصله کل کل با نکیر ومنکر ندارم.

اصلا تقصیر خدا هم نیست.

خدایا العفو.
من که خوب می دونم نصفش تقصیرمطالبات ما وبی ظرفیتی ما آدمهاست
ونصف دیگه هم تقصیرازما بهتران یا همین پزشکای جراحی پلاستیک و صاحبان صنایع آرایشی زنانه هست.
که بخاطریه مشت دلار، قورباغه را جای فولکس واگن به ملت قالب می کنند
آه یادم اومد
بازهم پای زنان درمیان آمد
اصلا ولش کنید
ما که خرمون ازکره گی دم نداشت
شانس که نداریم 
بهتره پرونده را همین جا مختومه کنیم
اعتراف می کنم
که تقصیر من بوده که ندید بدید بازی در آوردم...

حمیدرضا ابراهیم زاده 3  آبان1393    
  • حمیدرضا ابراهیم زاده

شانس ماراباش

شنبه, ۳ آبان ۱۳۹۳، ۰۹:۵۹ ق.ظ



شانس ما را باش

تقریبا چهارده سال پیش بنا به ذوقی که داشتم. و به وساطت و محبتهای دوست عزیزی به ادبیات خارجی علاقمند شدم.

چون خودش تحصیلکرده فرنگ بود زبان فرانسوی را بمن آموخت و ادبیات و فلسفه غرب را هم نزد ایشان زانوی ادب زدم.

 از اشعار و رمانهای لورکا گرفته تا سیلویا پلات و شکسپیر همه را دسته بندی و هدفمند  کنارش کار کرده بودم.

خانم دکتر ریاحیان خیلی خوش مشرب بود. خدا رحمتش کنه پارسال در 46 سالگی بعلت سرطان فوت کرد.

روزی بمن گفت: عربیت خوبه چرا اشعار عربی را کار نمی کنی.

گفتم : تا حالا به پستم نخورد که آثار کامل کسی را ببینم.

گفت: برات پیدا کنم کار میکنی؟...

از قضا کتاب نزار قبانی و شیخ اشراق و دیوان الاشواق محی الدین عربی را برایم گرفته بود روزها می نشستیم و می خواندیم.

غروبها کارم تکلمه خواندن می شد و او زیر چشمی نگاهم می کرد.

میگفتم :چرا اینجوری نگام میکنی؟

می گفت: من حس و حالت را دوست دارم.

من هم باد می کردم اندازه ی توپ بسکتبال....

خلاصه یک روز یه سفر رفته بودم اهواز  و خرمشهر.

بابا بزرگ یکی از دوستام که اهل همانجا بود داشت خونه تکانی می کرد اعصاب درستی هم نداشت خدا رحمتی.

یک کتاب شعر را پرت کرد بیرون و من هم روی هوا قاپش زدم.

سر و ته نداشت جلدش افتاده بود و قدیمی.

اما شعر داشت باقلوا.

من هم خوشم اومد. شعرهاشو خوندم. از هر کی که زمینه ای داشت  سوال می کردم اشعار مال کیه با تعجب نگام می کرد و لب  پائینی اش را نافرم بالا می داد. که نمی دونم و چه میدونم.

نصف کتابش را حفظ کرده بودم. از بس که شعرهاش قشنگ بود.

دکتر که از فرنگ برگشت یه مدت دیوانه ی لهجه ی عربی ام شده بود. منم با اینکه هیچ بویی از عربیت نبرده بودم به راحتی اشعار را با همان لهجه می خواندم.

او ذوق زده می شد گاهی با واکمنش صدایم را ضبط می کرد.

گاه تحلیل و ترجمه اش می کردیم.

همش می پرسید : یعنی کار کی می تونه باشه اینقدر قشنگ؟

إِذا رُمتُ مِن لَیلى عَلى البُعدِ نَظرَةً

                   تُطَفّی جَوىً بَینَ الحَشا وَالأَضالِعِ

تَقولُ نِساءُ الحَیِّ تَطمَعُ أَن تَرى

                   مَحاسِنَ لَیلى مُت بِداءِ المَطامِعِ

وَکَیفَ تَرى لَیلى بِعَینٍ تَرى بِها

                   سِواها وَما طَهَّرتَها بِالدامِعِ

وَتَلتَذُّ مِنها بِالحَدیثِ وَقَد جَرى

                   حَدیثُ سِواها فی خُروقِ المَسامِعِ

أُجِلُّکِ یا لَیلى عَنِ العَینِ إِنَّما

                   أَراکِ بِقَلبٍ خاشِعٍ لکِ خاضِعِ

تا اینکه دو سال بعد یه آخوندی خونه ی بابام ماه محرم مهمون بود.

پیرمردی شاعر پیشه. بابام منو معرفی کرد. اونم چشم انتظار که کی میرم ولایت.

با اصرار پدر با هم ملاقات کردیم. ازم خوشش اومده بود. همش با زبان شعر گفتگو می کرد

 بالاخره زد به سرم و به عربی مشاعره کردیم. انصافا کارش خوب بود.

هیچکی هیچی نمی فهمید جز ما دو تا لاجرم همه ما را ترک کردند.

منم شعرهای عربی اون کتاب بی اسم را بلبلی براش می خوندم.

یه کم گذشت :آقا. اون سرخ و سفید می شد و عرق می کرد.

بهش گفتم: حاج آقا احتمالا طهارت یا غسل  به شما واجب شده...

اونم گفت: مثل اینکه باید تو گوشتون شهادتین خواند.

گفتم :چرا؟

گفت: پسر جان جوانیت را خراب کردی.

حیف تو و اینهمه خوبیهات نیست؟!!...

گفتم: نمی دونم داری از چی حرف می زنی؟

گفت: بچه یعنی تو نمی دونی این اشعار از کیه؟

گفتم: شیطان مربع

گفت :لا

گفتم: فرعون؟

 گفت :لا

گفتم:  معمر قذافی؟

 گفت: لا

گفتم: فیروز ابو لولو ؟ مامون داداش امین؟برادر بن لادن؟خواهر...

گفت: بس کن پسر.اشعار این خبیث را برای چی حفظ کردی؟

گفتم: من یه کتاب بی سروته از خرمشهر بین زمین و آسمون تور کردم نمی دونم صاحابش کیه. خیلی قدیمی بود. کسی هم نمی دونه مال کیه؟

حال شما بفرمائید  کیست این از فلک برگشته ی...؟

اما شعراش قشنگه.

گفت: تمام شعرهای عربی که خوندی از این کتاب بود؟

گفتم: نه بابا.

ولی چرا. بیشتراش چون خوشم میومد از این شاعر بود.

گفتم: حالا بگو شاعرش کیه؟

گفت: لعنت الله علیه وعلی...

گفتم: کی؟

گفت: یزید بن معاویه ...

گفتم: جان؟!!!

گفت: استغفرالله. بله همین...

گفتم: از کجا می دونی؟

 گفت: این قطعه شو از توی فلان کتاب دیده ام:

أَمِن رَسمِ دارٍ بِوادی غُدَر

                   لِجارِیَةٍ مِن جَواری مُضَر

خَدَلَّجَةِ الساقِ مَمکورَةٍ

                   سَلوسِ الوِشاحِ کَمِثلِ القَمَر

تَزینُ النِساءَ إِذا ما بَدَت

                   وَیُبهَتُ فی وَجهِها مَن نَظَر

گفتم : چرا خودم حدس نزده بودم وقتی که میگفت:

 

وَما أُبالی إِذا لاقَت جُموعُهُمُ

                   بِالغَذقَذونَةِ مِن حُمّى وَمِن مومِ

إِذا اِتَّکَأتُ عَلى الأَنماطِ مُرتَفِعاً

                   بَدیر مُرّانَ عِندی أُمُّ کُلثومِ

یه جاهایی شک کرده بودم. ولی شعرش که عیبی نداره. ها؟

گفت: برو بچه.

گفتم: میرم دهنمو آب میکشم خوبه؟

گفت: استغفرالله.....

خلاصه اینجوری شد که ما بالاخره فهمیدم شعر مال کیه.

از اون به بعد شعر خوب می دیدم اول می پرسیدم مال کیه بعد حفظش می کردم.

همیشه غزل هاش میاد تا اول زبونم. اما تکلم نمیشه.

بعد میگم حاجی خدا ازت نگذره کاش منو نمی ترسوندی...

 

یا نِساءَ الحَیِّ عُدنَنِیَه

                   حَجَبوا عَنّی مُعَذِّبِیَه

رَشَأٌ کَالبَدرِ طَلعَتُهُ

                   لَو سَقانی سُمَّ ساعَتِیَه

لَم أَقُل إِنّی سَکِرتُ وَلا

                   إِنَّ ما أَهواهُ مِلَّتِیَه

مَن مُجیری مِن هَوى قَمَرٍ

                   قَد مَلا ناراً حُشاشَتِیَه

فَهوَ حَجّی وَهوَ مُعتَمَری

                   وَهوَ فَرضی وَهوَ سُنَّتِیَه

وَهوَ دینی وَهوَ آخِرَتی

                   وَهَو ناری وَهوَ جَنَّتِیَه

أَمَّتی مِن عَظمِ مَعرِفَتی

                   وَجِراحی مِن جَوارِحِیَه

ای کاش یزید اینقدر خودشو بد نام نمی کرد.

ابله اگه این کارها را نمی کرد اقلا زحمتم را به هدر نمی داد.

بگذریم. هر وقت  بهش فکر میکنم گردنم قرمزمیشه. وتنم کهیر می زنه.

چند وقت پیش دوست خوبم چکامه های متنبی را بمن هدیه داد دارم روش کار میکنم خیلی لذت بخشه.

توصیه میکنم شما هم نگاه کنید خیلی قشنگه.

   

  
                              حمید رضا ابراهیم زاده      8/8/1392



  مـن مهــرحسـیــن را به دلــم داشتــه‌ام  

 

گفت: از یزید گفته ای . جواب مادر و حسینت را چه میکنی؟

گفتم: حسین چراغ هدایت است و کشتی نجات. مادرش مادر من نور قبسات.

اگر خانم این قریحه را جسارت به حسینش بپندارد، قطعا خودم را آتش می زنم.

گفت: مادر که نمی خواهد بچه اش بسوزد.

گفتم: چه میگویی؟ چرا قیم مادرم شدی؟

من فقط از شعر حرف زدم نه حسن شعور و رفتار و عملکرد شاعر.

گفت: ولی شعور همین شاعر. قصیده ای بافت که جهان را چندین قرن به سوگ نشاند.

گفتم: و من بر آن شعور هرگز تسلطی نداشته و ارادتی ندارم.

گفت: اما من برایت می ترسم.

گفتم :حسین امام من و تو.  و پسرانش و برادران و خواهرانش و حتی یزید هم بود.

او بی گمان سفاهت یزید را می داند و با کرمش امام یزید هم بود.

مرا بیم اینست که در روز جزا بر سرخوان حسین، یزید هم متنعم باشد.

گرچه این فاجعه را ساخت به دست و دل و جانش. تا ابد آتش نفرین ندهد لطف و امانش.

گفت: آری حسین خوان مهرش گسترده است.

گفتم: و من هم می دانم که غلط یزید در قتل امامش. به درد آورد دل ما و امامش .

و سفاهتش تا ابد الاباد غلط می ماند.

اما هرگز با این ذهنیت که از جرم یزید بکاهم شعرش را تحسین نکردم.

شعریست چون اشعار دیگر. و من هم گفتم کاری با شاعرش نداشتم.

شنیدید که حضرت فرمود: از شیطان هم میشود چیزهائی یاد گرفت؟

گفت: آری

گفتم: من که عرض کردم شانس بد ما. نمی دانستم این اشعار زیبا مربوط به او باشد.

دور ازهمه ی زیبایی ها ی شعری. قطعا در دریچه ذهنم حفظش نمی کردم.

گفت: می دانم درونت را که در دل جز صفا ناید.

گفتم: پس مواخذه ام مکن. من در پی جبرانم و به نیکو شدن حالم در این خاطره تدبیر کرده ام.

و اینک به پاس آن خاطره ی مهیب  مرثیه ی زیبای شاعر معاصر عرب سید بزرگوار را

به رسم ادب برای تنبه می گذارم که یزید هم بداند اگر هربار شعرش به ذهنم متبادر می شود

همان دم مهر حسین در من شعله می کشد. و از ملاحت شعر او را هیچ حظ و بهره ای نخواهد بود. 

جز آه


                 

 http://khalezanak.com/wp-content/uploads/2013/12/12skpbc46vtiloxhlp4f.jpg

 

من عشق حسین  را به دلم داشته ام

در باغ دلم گل حسیــن  کاشته ام

لعنت به  کسی که گل عشقم چید

جای گل عشق سیه به تن کاشته ام

 

 

 

*******************************************

هوسات فی رثاء الحسین علیه السلام

 

مـن  عـندک  یبو الیمه تعلمنه جثیره ادروس

بـیها الغیره و العزه و بیها الشرف و الناموس

و بجذام الوفه یحسین عله حلق السیوف اندوس

الــبـیـنـه یـا بـرکـان الـغـیـره

 

بـیـنـه امـحـبـتک طول الوکت برکان

و بـنـار الـکـرامـه تـشـعل الوجدان

بـحـر  دمـنـه یـبـو الیمه طفح طوفان

و  لـجـلـک یـرخـص کـل الـغـالی

 

أصـلب  قلب من عندک ما شفنه یبو السجاد

لـمـن صـحـت یحسین ما أرکع و لا أنقاد

و أصبح مصرعک کعبه الأهل الفخر و الأمجاد

لـیـل انـهـار اتـطـوف اعـلـیـهـا

 

الـدیـنک  قدمت یحسین حته البلمهد یرضع

مـثـلک  ما  سمعنه احنه و أبداً ما بعد نسمع

ابـجـاهـک نسأل المعبود یمک سیدی نرجع

نــقــصـد قـبـرک یـا والـیـنـه

 

یـحسین ابعهدنه اویاک کل یوم الیمر کل عام

خـدامـک  و  نتشرف من انصیر إلک خدام

یـا مـن خـدمتک بیها تاج الفخر فوق الهام

خــدام ابــجــالـک نـتـبـاهـه

کلمات الشاعر الرادود السید سعید الصافی الرمیثی 

 

 

 

حمیدرضا ابراهیم زاده

 

1392/8/12

 

 http://hamidrezaebrahimzadh.blogfa.com/post-268.aspx

 


 


حق انتشار برای مولف محفوظ است

  • حمیدرضا ابراهیم زاده

به صفای دل رندان

جمعه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۳، ۱۰:۰۰ ب.ظ
 لاحول ولا قوه الابالله العلی العظیم حسبناالله نعم الوکیل نعم المولی ونعم النصیر
 
هیچ اراده و نیرویی برتر از قدرت خدا نیست
حساب ما باخداست
او که:
بهترین وکیل
بهترین سرپرست
و بهترین یاری دهنده است/.
 دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
 -به صفای دل رندان که صبوحی زدگان  بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
من به  یگانگی خدا و مهر و فضل و کرم و بخشش او بعنوان وکیل و سرپرستم گواهی میدهم که
یکی هست و نیست جز او  وحده لا اله الاهو
 
  • حمیدرضا ابراهیم زاده

من و نشریات قدیمی

دوشنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۳، ۰۸:۰۸ ب.ظ










  












  • حمیدرضا ابراهیم زاده

حمیدرضا ابراهیم زاده

پنجشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۳، ۰۴:۱۷ ب.ظ






 



       
 
   


     

دایره مینا

   
   


 
  




حمیدرضاابراهیم زاده



  • حمیدرضا ابراهیم زاده

ما وابلیس وحکایت همیشگی عرفان

چهارشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۳، ۱۱:۴۷ ق.ظ

وخداوند انگاشت و پنداشت که آدمی با گوهر عقل و جوهر احساس قابل ستودن است.

و آنگاه امرکرد که او را سجده کنند:

بعد از جریان امر تکلیف به شیطان جهت سجده بر آدم.(شیطاناندک علم ناچیزی در خود داشت که به حیله گری و زرنگ بازی و منفعت طلبی‌اش و حتی سحرو جادویش متصل بود والبته همان علم اندک باعث شد که خداوند تکلیف براو معین سازد)

استدلالات و اجتهادات  ناروای (زیرکی و ذکاوت در برداشت عقلی) شیطان باعث شد.

تا از درگاه طرد شود و اسباب اغوا برای انسان از سوی شیطان فراهم شود.

و خداوند اغوا و بلایا و مصائب و فتنه‌ها و لذات را ابزار سنجش و امتیاز و تنبیه (به فهم واداشتن) انسان قرار داد تا به مراحلی از تکامل برسد.

پس از خوردن میوه‌ی ممنوعه شیطان رواج دهنده‌ی زندگی نباتی و حیوانی انسانها شد.

نبض بازار و... را در دست گرفت .وبرمهندسی آرای اقتصادی واجتماعی وعقیدتی انسان تاثیر گذاشت و هر ازچندگاهی خداوند افسار شیطان را  کشید تا به مجاری حساس وارد نشود وحتی اورا مسخر ودر تصرف  برخی از انبیا کرد .بعدها  حتی سلیمان نبی از آنها برای کارگری و غواصی استفاده کرد.

وَمِنَ الشَّیَاطِینِ مَن یَغُوصُونَ لَهُ وَیَعْمَلُونَ عَمَلًا دُونَ ذَٰلِکَ وَکُنَّا لَهُمْ حَافِظِینَ ﴿الأنبیاء: ٨٢﴾.

و گروهی از شیاطین (را نیز مسخّر او قرار دادیم، که در دریا) برایش غوّاصی می‌کردند؛ و کارهایی غیر از این (نیز) برای او انجام می‌دادند؛ و ما آنها را (از سرکشی) حفظ می‌کردیم!

-           

-  فَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخَاءً حَیْثُ أَصَابَ [ص:٣٦]

پس ما باد را مسخّر او ساختیم تا به فرمانش بنرمی حرکت کند و به هر جا او می‌خواهد برود!

 

-  وَالشَّیَاطِینَ کُلَّ بَنَّاءٍ وَغَوَّاصٍ [ص:٣٧]

و شیاطین را مسخّر او کردیم، هر بنّا و غوّاصی از آنها را!   

 

-  وَآخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفَادِ [ص:٣٨]

و گروه دیگری (از شیاطین) را در غل و زنجیر (تحت سلطه او) قرار دادیم.

 

اینگونه به نظر می‌رسد که اغلب کارگران و کارگزاران پادشاهی سلیمان ازاجنه و شیاطین دربند بوده‌اند.

بعداز جریان خوردن میوه ممنوعه، سیب یا گندم یا میوه دانش، انسان در وجود خود  تغییراتی فرودست احساس کرد و جرم خاکی‌اش بر جرمافلاکیش غالب گشت.

و اینگونه ژنوم ابلیس درخون انسان  تاثیرگذار شد و هر چه میزان قندی که از  ابلیس در خون و جان انسان  بواسطه‌ی این لذات نصیبش می‌شود و همان میزان دوز شیطنت در خونش بالاتر می‌رود و تصمیمات و تفکرات انسانها ابلیسی تر می‌شود.

از این رو قرار شد انسان تلاش کند تا اوج و عروج بگیرد و از خاک به افلاک پر کشد:

و ان لیس للانسان الاماسعیوان سعیه سوف یری. ..(نجم39 و40 )


 


(و اینکه برای انسان بهره‌ای جز سعی و کوشش او نیست، و اینکه تلاش او بزودی دیده می‌شود،)

اکنون درعصر یوم الدین چهارمین روزآفرینش ،انسانیت در پروسه ی تکاملش دارد شیطان را می‌فهمد.

چون هنوز هم به بلوغ نرسیدیم و در روز چهارم خلقت به سر می‌بریم طبیعی است عادت به شیطنت در اوج اشتیاق انسان است.

اگر دیدگاه ما نسبت به حوزه‌ی آفرینش به بلوغ برسد همه‌ی زوایای دنیا و عقبا را متوجه می‌شویم که در نگاه اول و این تغییر دید، امام عصر هم دیده خواهد شد. چون ایشان حاضرهستند ولی زاویه‌ی دید ما برای رویتش و وضوح و ظهورایشان خوب نیست.

قرار هست با برداشته شدن این حجابها و گسیختن پرده‌های غفلت حضرت با شیطان مستقیما مصاف کند.

طبیعی است یک وسعت نگاه و تغییری اساسی در دنیا به مثابه برزخ کاملی رخ می‌دهد و انسان به نفس و عملکرد خود بینا شود...

 دین و عرفان توامان امری فطری هستند. کلیدهای عرفان در همه ادیان متناسب و مشترکند.

گاه  نمی‌شود در جامعه‌شناسی دین سوای از منظر موضع و جهت منفعت خود سخن گفت. مثلا درقرآن دین برتر خود اسلام هست و منهاج و شریعتش  کامل و غنی است. و در مسیحیت و مزامیر داوود، در اسفار یهود، و حتی ادیان دیگر هر کتابی، شریعت خود را برتر و هر  آیینی خود را محق تر تجلی می دهند.

ولی عرفان رگ مشترکی است که بیس و  پایه و عصاره همه ادیان و مذاهب را در اخلاق، نوعدوستی، یکتا پرستی و عبادت به خالق و سپاسگزاری از عمل مخلوق به هم پیوند داده است.

انسان ذاتا در خود خدا را نیاز واقعی اش می شناسد. و رضایت او را در دل می‌پروراند.

یوگا واشو هم نحله‌ای از اخلاق و عرفان و خدمتگزار روح برای تحصیل آرامش است. قابل رد شدن هم نیست. همچنان که قابل اثبات عقلی نیست.

جملات زیبا و عرفان شیرینی در جملات ایشان دیده میشود که مسلمانان در آیات و روایات، مسیحیان و کلیمیان و زرتشتیان در نمادها و کتابها و گفتار مقدسشان مشترکا دارند. خوبی و نیکی در نزد همه ادیان مشترک و پسندیده است....



حمیدرضا ابراهیم زاده

17آبان1392




تمامی حقوق نشر برای مولف محفوظ است.

  • حمیدرضا ابراهیم زاده

این حکمتها(جبر واختیار)

شنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۳، ۱۰:۵۰ ب.ظ
 Morteza......

آوریل 30 18:27

salam aghaye ebrahimzadeh  ye chand ta soal dashtam

            آوریل 30 18:26

 ‪سلام بفرمائید


May 3 01:01

salam ostad agar emkanesh hast khodeton javab bedid dar gheire in sourat ketab moarefi konid

 مگر نه اینکه خداوند انسان را آفریده و از روح خود در آن دمیده .خود او در قرآن احکام و قوانینی را بیان میکند که به فرمان او انسان باید از آن اطاعت کند. و در غیر اینصورت دچار عذاب الهی میشود .از طرفی به انسان قدرت تفکر و اختیار داده تا هر آنچه که به صلاح خود است یا ترجیح میدهد انجام دهد . و دیگر اینکه انسان به خواسته ی خود پا در این دنیا نگذاشته و دلیلی بر رعایت قوانینی اینچنینی نمی بیند.


 


درود به برادر بسیار عزیزم جناب آقا مرتضی


حسب مباحثه ای که مرقوم داشتید


بنظرم باید به مهندسی جهانبینی (روش نگاه به وجود وهستی وآفرینش) خودمان در آفرینش و ساختار خودمان و آفریدگارمان دقت کنیم


هر کسی می تواند با زاویه دید خودش درباره هستی و پروردگار نظر بدهد. مهم این است کدام زاویه به حقایق موجود برای پذیرش فطرت همه ما انسانها نزدیک تر و قابل درک تراست.


مومن یعنی باورمند بودن به یک پدیده یا چیزی.


کسی که درباره چیزی به یک درک کامل و بلوغ ذهنی و فکری و فهم کاملی رسیده باشد نسبت به آن چیز مومن است.


بنابراین  هرگز به ریخت و قیاقه کسی نمی توانیم بگوئیم مومن .


و افراد با ایمان نسبت به هر حوزه از باورهای خود بسیار مقاوم و شجاع هستند. اعتماد به نفسشان در آن مورد بی نهایت بالاست.


مثل این است که تازه واردی از شما بپرسد نام پدرتان چیست و شما اسم مبارکشان را بگوئید اما او بگوید نه اینطور نیست و...


لیکن شما که فرزندش هستید به هیچ وجه حاضر به پذیرش حرفهای تازه وارد نمی شوید چون تمام باورتان از فهم نام و رسم پدر اکتسابی بوده و ذره ذره در وجود نازنینتان رسوخ  و رسوب کرده و از بین بردن آن  باورها در ذهن شما تقریبا محال است.


فهم موضوع جبر و اختیار هم از همین زیر بناها ناشی می شود.


خداوند بی پدر و مادر و همسر و اولاد است و شراکت کسی هم در شناسنامه اش نیست. نیازمند نیست. صاحب گنجهایی است که ما دقیقا   در مسیر زندگی به آنها نیازمندیم.


اما خدا دوست داشت دوست داشته شود ودوست بدارد قرآن بارها و بارها به این اصل اشاره کرده است. او که بی نیاز از هر چه و هر کس است اما شدیدا به دوست و معشوقش  دلبستگی دارد.


معشوقش را زیباترین نامید و حتی جانشین خود کرد. دنیا را در اختیارش گذاشت. همه کارهایی که برای معشوق هایمان می کنیم او قبلا راهش را رفت.


طبیعی است زیرکان می دانند کسی که محبت چنین عاشق دارایی را داشته باشد یعنی همه چیز دارد. برای همین است که می گویند  خدا تنها نیاز انسان است.
و قرآن می فرماید آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟


انسان باید خیلی ضعیف و بی فکر باشد که به این مورد نیندیشیده باشد...


واقعییت بسیار مهم:


انسان از ابتدای خلقت تاکنون در مسیر رشد و تکامل  حرکت می کند .
و اکنون در مرحله  کودکی و نوجوانی خود به سر می برد. نبوغ و عقلانیت انسان تازه بجایی رسیده است که انسان دارد متوجه کرامتش می شود.


اختراعات هزاره قبل و اکنون با هم غیر قابل مقایسه اند الان ما بزرگتر و بالغ ترشدیم و فهم مان از دنیا بهتر شده است. حتی خیلی امکان دارد نیم قرن دیگر به امروزمان بگوئیم جهل و عقب ماندگی.


بنابراین خداوند برای رفاه و عزت معشوقش به او عقل و احساس هدیه داد و از همه لحاظ دنیا را برای بلوغ و علو درکش در اختیارش گذاشت.


هر چیزی که انسان به آن نیاز دارد را از قبل برایش مهیا کرد


و حال :


بنظر شما کودک 5 ساله چه درکی از بیمه عمر و سلامت، ازدواج وشغل، آینده و...دارد؟


کودک در این پروسه تا بلوغ کم کم  و تدریجا متوجه نیازهای مهم و اساسی خود می شود. خیلی از چیزها خوشایند ما است اما برای ما خوب نیست آسمان و زمین را بهم می دوزیم تا خوشایندمان را بگیریم اما ممکن است برای ما خوب نباشد و برعکس ممکن است خیلی از چیزها برایمان  لازم و خوب باشد اما اصلا خوشمان نیاید و از آن دوری کنیم.


مثل همان بچه که غذای لازمش را نخورد اما به چیپس و آدامس دلبسته باشد وقتی هم مریض شد حاضر نباشد دارو بخورد و آمپول بزند و حتی از پزشک بترسد چون خوشایندش نیست.!!


در این مواقع بنظر کودک نابالغ  پزشک و دارو منفورترین خلائق خدا می شوند.


بلاها و مصائب ما انسانها مثل همین داروها هستند.


یا برای آزمایش که قرار است میزان باور و بلوغمان سنجیده شود یا برای این است که به چیزی برسیم. یا برای تنبیه از حرکتی که انجام داده ایم..


خدا دوست انسان است با تدبیر و حکمت همه چیز  را برای دلخوشی هایش برنامه ریزی کرده است.


نکته:


 بنظرشما در آغوش گرفتن و بوسیدن کودکی از طرف  شما در نگاه  کودک 2 ساله چیزی جز مرارت است؟


بچه زرتقی میکند که از آغوشتان برهد حتی جای بوسه را با آستینش پاک میکند. اما شما بی نهایت دوستش دارید و تنگ ترمی فشاریدش. و او سعی بر رهایی و گریز دارد.


مدیریت هدایت:


مثل اینست به شما 200 میلیون دلار پول نقد بدهند که هر کار دلتان میخواهد بکنید. و به خواهرزاده زیبایتان هم همین قدر بدهند و بگویند هر کار خواستی بکن.


دو اختلاف بزرگ پیش می آید اگر راهنما نداشته باشید آن یکی شاید خرج بستنی کند و یا از او بدزدند و شما شاید خرج اتوموبیل و لباس و موبایل و تفریح کنید.


اما واقعییت اینست پدرتان برای شما مسکن و سرمایه گذاری را پیشنهاد میکند و برای ایشان (کودک نابالغ) کاملا نظرش اینست تا اطلاع ثانوی نباید دست به پولها بزند!


 

اکنون شما موضوع مطرح شده تان را در اشل کوچکتردر نظر بگیرید:


مثلا کودکی خواهان آزادی بی حد و حصر باشد چون فهمید باید بخورد و بیاشامد و دفع کند و... گمان می برد دنیا همین است و بس.


اما چیزی از امنیت(امنیت سلامتی، روانی، شغلی، فرهنگی و اجتماعی و...) نداند چون در مرحله کودکی است چیزی از خطرات متوجه نمی شود. به هر چیزی اغوا می شود.
ممکن است از صبح تا غروب اگر به امید خودش باشد زنده برنگردد...


طبیعی است که شما بعنوان بزرگتر و خیرخواهش قلمرو امنیتی برایش تعیین می کنید چون دوستش دارید. اما برخلاف او شما را سختگیر و مستبد می بیند.


بفرض چند بار با گریه خواست پشت فرمان بنشیند و رانندگی کند شما همچین محبتی را در حقش می کنید؟


یا اگر خواست به امان خدا جاده ی خطرناک را بگیرد و برای خودش بدود. شما می گوئید بچه است بگذارید خوش باشد؟


هرگز این کوتاهی را برای دلخوشی هایتان نمی کنید. حتی اگر گریه کند.


اگر زاویه دید را در این مسیر بگیرید می بینید جبر و اختیار چیز تمیزی است.


جاهایی حق انتخاب هست و جاهایی حق سرخود بودن نداریم چون به اصل امنیتی این مسئله نرسیده ایم و باوری هم به آن نداریم پس آن را ناگوار می شماریم.
من استنباطم این است دین یا قانون راهنماست و هر کس که بیشتر از قوانین بداند می تواند بهتر گلیمش را از آب بکشد و امنیت بیشتری دارد. شاید هم بتواند به دیگران هم کمکهایی در این حوزه بکند.


امروزه حکایت مفسرین دینی ما هم همین است باید دید زاویه نگاهشان به انسانیت و کرامت انسانی چیست.


اصلا انسان در خدمت دین نیست و چیزمسخره ای است آدم با این همه ارزشش  فکرکند باید خدمتگذار ادیان باشد.


بلکه ادیان در خدمت انسان است


اساسا دلیل بعثت پیامبران چیزی جز خدمت به انسانیت و کرامت انسانی نیست. چون انسانیت برای خدا ارزشمند بود که دین و بعثت را در خدمت تکامل شان گذاشت.


آنقدر جامعه عربی در حق خود ضایع  و منحرف بود که خدا برایشان پیامبر گذاشت تا متوجه خبط خودشان بشوند نه اینکه فرمانروا و جنگجگو کم داشته باشند. و نبی اکرم بخواهد  اینکاره ی اینها شود یا توی سرشان بزند.


بلکه با اخلاق نیک و روش انسان فهمیده نسبت به معلوماتی که خدا در برنامه و نقشه راه انسان کامل به او نشان داده حرکت کرد چون همه ی بلوغ انسانیت را درک کرده و دیده بود. پس باورش به آینده و توسعه انسانی بالا بود.


و تمدن اسلامی از این منظربه زیبایی و اعتلا رسید نه با خشونتهای کافرانه مسلمان نمایان پاره وقت.


احکام الهی برای عقده های خدایی نیست. اصالت سخن قرآن در بیان احکام برای خود انسان است و اصلا ربطی به امر خدا ندارد.

احکام و رعایت شریعت برای عزت و کرامت انسان نافع است. کسی از قوانین تبعیت می کند که خواستار امنیت است.


عقلش را دارد. وگرنه بر دیوانه و مریض  و نابالغ احکام تکلیف نمی شود. تکلیف برای کسی است که هم شعور داشته باشد و هم قدرت بدنی. هرکدام که برداشته شوند مکلف از حییز انتفاع ساقط می شود.


سنت های الهی همگی راهبردی هستند. که انسان به بلوغ برسد و امنیت داشته باشد. حرف زور نیست.
 همینی که هست خدا  قانون خوبی است. اما ناخوشایند می نمایاند. اگر به این بلوغ برسیم متوجه میشویم اتفاقا فقط باب دل ما آدم هایی است که آرامش طلب هستیم.


نق زدن های اغلب آدم ها نشانگراین است که باوری به محبت  و حکمت حق تعالی ندارند.
وگرنه بچه که هر وقت غذا خواست والدین در اختیارش می گذارند. چطور باید نگران وعده ی بعدی باشد. لذا کودکی نمی یابید غذا ذخیره  کند برای وعده بعدی. .چون  باور کرد ه است که وعده بعدیش ازقبل مهیاست.


 حالا خدا در اشل بزرگتر نیازهایمان را رصد کرد متوجه نیست؟!!!


از نظر خودم قرآن بهترین کتاب سازمان یافته ای است که انسان می تواند از آن برای بالا بردن درک و فهمش از آن بهره ببرد.



                                            برادرت حمید رضا 13/2/1393




  • حمیدرضا ابراهیم زاده