دایره مینا

منتخب آثار دکتر حمید رضا ابراهیم زاده

دایره مینا

منتخب آثار دکتر حمید رضا ابراهیم زاده

دایره مینا

منتخب مقالات،یادداشتها وآثار پژوهشی واجتماعی حافظ ومترجم قرآن کریم و نهج البلاغه، شاعر و خوشنویس، جامعه شناس و پژوهشگر حوزه جامعه و رسانه؛ استاد دانشگاه دکتر حمیدرضا ابراهیم زاده

بایگانی

رساله ی حقوق امام زین العابدین

شنبه, ۵ مهر ۱۳۹۹، ۰۴:۵۵ ق.ظ

 

 

 

یکی ازدلائل وقوع  حادثه ی جانسوز عاشورا عدم آگاهی و فقدان بینش مردم در باور هایشان ویا در واقع  توهم دانایی آنها و بسیاری از نخبگان  آن زمان بود.

فقربینش و ظاهرگرائی وقشریگری در درک دینداری و زمان ناشناسی مردم ، ناشی از عدم آموزش و فقدان آشنایی و تربیت درست  آنان درحوزه ی فهم دینی بود.که باعث عقیم ماندن باورها وآموزه های دینی خواهد گردید

 امام زین العابدین (ع). پس از واقعه ی جانگداز عاشورا  مصمم شدند تا مردم را به حقوق شان درقبال خدا و خود و خانواده و جامعه و محیط آشنا سازند. تا دیگر هیچ  ننگی درقامت  تاریخ  بشری  ظاهر نشود.

دراین رساله امام زین العابدین (ع ) از  51 حق اساسی  و متقابل بشریت سخن به میان آوردند که هرکدام  زاویه ی مهمی ازالماس خوش تراش  توسعه و تکامل انسان و جوامع  را تشکیل می دهد .

به نظر می رسد مطالعه ودقت نظر و تبیین وتشریح این رساله ی شریف درایام محرم وصفر بسیار ضروری باشد.

زیرا آنچه که خود محرم و صفر را  صاحب حق و علو می کند؛ باروری باورهای مترقی دین وزندگی وجامعه است.

وآنچه را که عاشورا را به سوگ کشاند  و سید الشهدا و جگرگوشه هایش را به  مسلخ سوق داد عدم تربیت و آموزش حقوق شهروندی و بی بینشی در باورها  و توهم دانایی  و عدم  پایبندی  مردم و نخبگان به  باورها  و ارزشهای متعالی  بود.

باروری باورها وآموزه های  ناب مکتب قرآن واهل بیت با طهارت دل ودقت نظر و تدبر در قرآن و سیره و فرمایشات اهل بیت میسر می گردد.

مطالعه و یادآوری و بازخوانی و ترویج  کتاب رساله حقوق امام سجاد را برای همه ی دوستان به ویژه برای اهل فضل و خرد تمنا می نمایم. و امیدوارم  به خواست خدا ، رویکردی نوگرایانه و مجدانه نسبت به تبلیغ و ترویج رساله ی حقوق و موضوعات پیوسته به آن در یادواره های عاشورایی بخصوص منابر وعظ درایام محرم وصفر صورت پذیرد.

والی الله المصیر

حمیدرضا ابراهیم زاده

23مهرماه1396

 

 

ترجمه ی متن رساله ی حقوق امام زین العابدین (ع)

حق خدا

1 -  و امّا بزرگترین حقّ خدا بر تو این است که او را بپرستى و هیچ چیز را با او شریک قرار ندهى؛ پس چون حقّ خداى را بی بهانه به جاى آوردى، خداوند بر عهده خویش گرفته که امور دنیا و آخرت تو را تأمین کند و آنچه را که [از دنیا و آخرت‏] دوست دارى برایت نگهدارد.

حقوق خود و بدن

2-  و امّا حقّ خودت بر خویشتن این است که خویش را به بندگى خداى درآورى پس حقّ زبانت را اداء کنى و حقّ گوشت و حقّ چشمت و حقّ دستت و حقّ پایت و حقّ شکمت و حق عورتت را ادا نمایى و بر این اداى حق از خداى یارى ‏بجویی.

3-  و امّا حقّ زبان آن است که از دشنام دهى، آن  را برتر دانى و بر نیک گفتارى عادتش دهى و همراه ادب به کارش گیرى و در کام نگاهش دارى مگر در جایگاه نیاز و سود براى دین و دنیا و از زیاده گوئى ناپسند کم ثمرى که با وجود کم ثمرى آن، از زیانش ایمنى نیست، زبان را باز دارى و زبان، گواه دانایى و نشانه خرد است و آراستگى عاقل به عقل، به نیک روشى او در زبان است. ولا قوه الا بالله . « هیچ نیرویى جز به خداى والاى بزرگ نیست»

4-  و امّا حقّ گوش این است که پاکش دارى تا اینکه راهى به سوى دلت قرار دهى [و آن را نگشایى‏] جز براى گفتار نیکى که در دلت نکوئى پدید آورد و یا رفتار نیکى که به دست آرى. چرا که گوش دروازه سخن به سوى دل است که معانى نیک و بد را به آن می ‏رساند. و لا قوّة إلّا باللَّه.

5-  و امّا حقّ چشم تو این است که از آنچه بر تو حلال نیست فرو نهى و به کارش نگیرى جز در جایگاه عبرت‏گیرى که بدان بینا شوى یا دانشى به دست آورى؛ چرا که چشم دروازه عبرت است.

  6- و امّا حقّ پاهایت این است که با آنها به محل ناشایست نروى و آنها را مرکبى براى راه پویى به راهى که خوارکننده راه پوى آن است نسازى به خاطر اینکه پاهایت، بار بر تو و پیماینده تو به راه دین و [موجب‏] پیشروى در آن هستند. و لا قوّة إلّا باللَّه.

7- و امّا حقّ دستت این است که به سوى ناشایست دراز نکنى تا به خاطر دست درازى، در آن سراى از سوى خداوند عذاب شوى و در این سراى دچار سرزنش مردم گردى و آن را از واجب خداوند فرو نبندى و لکن با فرو بستن دست از بسیارى از آنچه بر تو مباح و رواست و باز کردن دست بر بسیارى از آنچه که بر آن واجب نیست [و مستحب است‏] بزرگش بدار؛ پس چون در این دنیا دستت [از ناپسند] بسته ماند و [با انجام حلال‏] شرف‏مند شد، در آخرت پاداشى نکو برایش واجب می ‏گردد.

8- و امّا حقّ شکمت این است که آن را ظرفى براى اندک و افزونى از حرام قرار ندهى و از حلال نیز به اندازه‏ اش بدهى و آن را از اندازه نیرو افزایى به شکم‏ باره‏ گى و ناجوانمردى نرسانى و چون به گرسنگى و تشنگى گرفتار آمدى آن را نگهدارى چرا که سیرى، زیاده خور را سنگین سازد و کسل و ناتوان کند و از هر نیکى و احسان باز دارد و آشامیدنی ‏اى که نوشنده را به مستى کشاند، خوارکننده و مایه نادانى و موجب از دست دادن مروّت است.

9- و امّا حقّ عورتت این است که از کار ناشایست به دورش دارى و با چشم پوشى [از حرام‏]، یاری ‏اش کنى [و نیرویش افزایى‏] زیرا چشم پوشى از برترین یاوران است و مرگ را بسیار یاد آرى و خویشتن را به [مجازات‏] خداوند تهدید کنى و بترسانى که پاکدامنى و نیروبخشى از جانب خداوند است. و لا قوّة إلّا باللَّه.

  حقوق کردار

 10- و امّا حقّ نماز آن است که بدانى به راستى نماز رهسپارى به سوى خداست و تو در محضر خداى ایستاده ‏اى؛ پس چون بر این [مطلب‏] دانا شدى در جایگاه بنده خوار مشتاق ترسان امیدوار درمانده گریان باشى‏  که با آرامش، سر فرو هشته، با فروتنى تمام وجود و سبک بال، بزرگ دارنده اویى که در محضرش هستى و از دل با او به نیکى نیایش می ‏کنى و [تو] آزادى خویش را از گناهانى که احاطه ‏ات کرده ‏اند و خطاهایى که به نابودی ‏ات کشانده‏ اند، خواستار می ‏شوى. و لا قوّة إلّا باللَّه.

 11- و امّا حقّ روزه این است که بدانى روزه حائلى است که خداى بر زبان و گوش و چشم و عورت و شکمت نهاده تا تو را از آتش دوزخ در امان دارد و این گونه در حدیث آمده: روزه سپر آتش است پس اگر اندام‏هایت را در پس آن حائل [و پرده‏] آرام دارى امیدوار شوى که محفوظ بمانى و اگر آن‏ها را رها سازى که در پس پرده آشوب کنند و اطراف پرده را کنار زنى و بدان چه نباید نگریست با دیده شهوت اندود و با نیروى خارج از مرز پارسایى، سرکشى کنى ایمن نیستى که پرده دریده شود و از آن بیرون افتى. و لا قوّة إلّا باللَّه.

12-  واما حق حج آن است که بدانی حج مهمانی  الهی و فرار به سوی او از گناهانت است. وبه وسیله ی حج است که توبه ی تو پذیرفته می شود وواجباتی که خداوند برتو فرض نموده است ادا می شود

13- و امّا حق قربانى این است که با قربانى، تنها، پروردگارت را بخواهى و رحمت او و پذیرفتنش را خواستار شوى و براى جلب نظر دیگران نباشد؛ پس چون چنین بودى سخت گیر و ظاهر ساز نبوده‏ اى و تنها خداى را خواستارشده ‏اى و بدان که به راستى خداوند با [کار] آسان، خواسته می ‏شود [و رضایتش جلب می ‏شود] و با آنچه دشوار است خواسته نمی ‏شود همان گونه که خدا از بندگانش آسان‏گیرى خواسته و سخت‏گیرى را نخواسته است و همچنین فروتنى براى تو نیکوتر از ریاست مآبى است زیرا به زحمت اندازى و ولخرجى، شیوه ریاست مآبان است ولى در فروتنى و نادار پیشه‏ گى، زحمت و پرخرجی اى نیست. زیرا که این دو خصلت موافق سرشت آن دو در نهاد آدمى هستند. و لا قوّة إلّا باللَّه.

 14 - و امّا حقّ صدقه این است که آگاه باشى که راستى صدقه پس انداز تو نزد پروردگار توست و امانتى است که بی ‏نیاز از گواه آورى است؛ پس چون بر آن [مطلب‏] آگاه گردیدى، بر سپرده‏ گذارى در نهان، بیشتر از سپرده‏ گذارى آشکارا، اعتماد کن و شایسته است که آنچه که خواهى آشکار بدارى، در نهان به خداوند بسپارى و در هر حال رازى باشد میان تو و خدا و در امانت سپارى به خدا از گواه گیرى گوش‏ها و چشم‏ها مدد مجوى، گویى که به گوش‏ها و چشم‏ها بیشتر اعتماد دارى و این گونه به نظر می ‏رسد که در بازپس‏گیرى سپرده‏ات، به خداوند اطمینان ندارى. سپس با صدقه ات بر هیچ کس منت مگذار چرا که صدقه براى خود توست پس چون منت نهادى، ایمن مباش از اینکه همانند آن کس که بر او منت نهادى نگون حال گردى؛ چرا که این منت‏ گذارى نشانه آن است که تو صدقه را براى خود نمی ‏خواهى و چنانچه صدقه را براى خود خواهى بر کسى منت مگذار.

و لا قوّة إلّا باللَّه.

  حقوق پیشوایان‏

 15- و امّا حقّ( حاکم ) آن که بر تو تسلّط دارد [و حکومت می ‏کند] این است که بدانى تو براى پیشوا، آزمون [و آزمایش‏] هستى و با تسلطى که خداوند از جانب او، بر تو، قرار داده آزموده می شود و اینکه خیرخواه او باشى و با او ستیزه نکنى که به درستى دست قدرت او بر تو گشوده است که سبب هلاکت خویشتن و او می ‏گردى. و [در مقابل سلطان، خویشتن را] خاردار و نرم خوئى کن تا خشنودى او را تا بدان جا که زیانش به تو نرسد و به دینت ضررى نزند، به دست آورى و در این کار از خداوند مدد خواه و در قدرت با او به رقابت و ضدّیت برنخیز و دشمنى نکن، زیرا که اگر این گونه کردى او را سپاس نداشته‏ اى و بر خودت [هم‏] ناسپاسى کرده ‏اى و خویش را دستخوش رفتار ناپسند او ساخته‏ اى و او را هم به هلاکت کشانده‏ اى و سزاوار است که تو به زیان خود، یارى رساننده او باشى و در هر چه با تو کند، شریک [همنوا] با او باشى و لا قوّة إلّا باللَّه.

 16- و امّا حقّ استاد تو، بزرگداشت او و احترام گذارى به مجلس اوست و نیکو گوش دادن به سخنان او و رو کردن به او و یارى رسانى به او به سود خودت است تا بتواند دانشى را که به آن نیاز دارى بیاموزدت بدان گونه که ذهن خود را تنها براى [گوش دادن به سخنان‏] او اختصاص دهى و فهمت را براى او به کار گیرى و با دلى پاک به سخنان او گوش سپارى و چشمت را با روشنى تمام با ترک لذّت‏ها و کم کردن شهوت‏ها به او دوزى و بدانى که به راستى هر آنچه به تو می ‏آموزد تو به نادانان می ‏رسانى [و یاد می ‏دهى‏]؛ پس می ‏بایست دانش رسانى از سوى استادت را به آنها نیکو به انجام رسانى و در انجام رسالت او خیانت نکنى و چون آن [رسالت‏] را به گردن گرفتن از سوى استادت به آن [رسالت‏] بپردازى. و لا حول و لا قوّة إلّا باللَّه.

17- و امّا  حق کسی که  برتو مالکیت دارد  همانند پیشواى توست جز آن که به راستى مالک، مالى را صاحب است که می ‏بایست در افزون و اندک اطاعتش کنى مگر آن که تو را از [انجام‏] حقّ واجب خداوند خارج سازد و مانعى میان تو و حقّ او و حقّ بندگان شود.پس آنگاه که حقّ خدا را به انجام رساندى به حقّ مالک بازمی ‏گردى و بدان می ‏پردازى و لا قوّة إلّا باللَّه.

18- و امّا حقّ آن که به تو نعمت رهایى از بردگى داده این است که بدانى او دارایی ‏اش را براى [رهایى‏] تو خرج کرده و از خوارى بردگى و اضطراب آن رهانیده و به بزرگى آزادگى و آرامش آن رسانده و از بند بردگى آزاد کرده و حلقه ‏هاى زنجیر بندگى را از دست و پایت گشوده و رایحه بزرگى را به مشامت رسانده و از زندان درماندگى برونت آورده و سختى را از تو دور ساخته‏  و زبان عدالت را برایت به سخن آورده و تمام دنیا را براى تو روا ساخته و تو را سرور خویش گردانیده و از بند، رهایت نموده و براى عبادت پروردگارت تو را آسوده گردانیده و براى آزادى تو کسرى دارایى را متحمل شده؛ پس بدان که او پس از خویشانت در زندگى و مرگت از همه کس به تو نزدیک‏تر است و در مدد و یارى و همکارى در راه خدا، از همه کس سزاوارتر است. پس تا او نیازمند توست، خویشتن را بر او ترجیح مده

حقوق زیر دستان‏

19-  و امّا حقّ برده تو این است که بدانى به راستى او آفریده آفریدگار توست و گوشت و خون [همانند] تو را دارد و تو [فقط] مالک او شده ‏اى و نه اینکه به جاى خدا او را آفریده ‏اى و نه اینکه به او گوش و چشم داده ‏اى و نه اینکه برایش روزى می ‏رسانى و بلکه خداوند همه اینها را، براى آن که زیردست توست تأمین کرده و تو را امین او ساخته و او را به امانت، به تو سپرده تا نگهدارش باشى و به روشى خداپسندانه با او رفتار کنى؛ پس باید از آنچه خود تناول می ‏کنى به او نیز بخورانى و از آنچه خود می ‏پوشى او را بپوشانى و به کارى بیش از توانش وادار نکنى و اگر او ناپسندت آید از وظیفه الهى نسبت به او بدر آیى و او را با دیگرى عوض کنى و آفریده خدا را آزار ندهى و لا قوّة إلّا باللَّه.

20-  و امّا حقّ آن کس که تو او را آزاد کرده ‏اى این است که بدانى به راستى خداوند تو را پشتیبان و نگهدار و یاور و پناهگاه او ساخته و او را دستاویز و سببى میان تو و خویش قرار داده و نیکوست که تو را از آتش دوزخ دور سازد. پس پاداش پشتیبانى تو در آخرت می ‏باشد و در این دنیا اگر خویشاوندى نداشته باشد، به خاطر جبران مالت که براى او صرف کرده ‏اى و پس از پرداخت مالت، به انجام حقّش به پا خاسته ‏اى، از او ارث می ‏برى؛ پس اگر حقّش را به انجام نرسانى بیم آن می ‏رود که میراثش بر تو روا نباشد. و لا قوّة الّا باللَّه..

 21-    و امّا حقوق مردم در زیر سلطه تو این است که بدانى که به درستى به فزونى نیروى تو آنان را به زیر سرپرستى خویش گرفتى و به راستى ناتوانى و خوارى ایشان، آنان را تحت سلطه تو درآورده است پس چه نیکوست که آن کس که ناتوانى و خواریش تو را بی ‏نیاز از او گردانیده آن گونه که او را زیر دست تو ساخته و دستور تو را بر او نافذ گردانیده، با غلبه و قدرت از تو سرپیچى نکند و در آنچه که از دست تو درمانده شده جز از رحمت و حمایت خدا و بردبارى، یارى نجوید و چه تو را نیکوست که چون دانستى خداى تو، به توان این غلبه و قدرت که بر دیگران چیره ‏شده ‏اى چه چیزى به تو ارزانى کرده سپاسگزار خداى گردى و هر آن که سپاسمند خداى باشد، خدایش در آنچه بدو بخشیده بیفزاید و لا قوّة إلّا باللَّه.

22-   و امّا حقّ دانش آموختگان تو این است که بدانى به راستى خداوند با دانشى که به تو ارزانى کرده و گنجینه حکمتى که به تو سپرده است، تو را براى آنان قرار داده پس اگر در این سرپرستى که خدایت بر عهده نهاده، نیکو به انجام رسانى و براى شاگردانت چونان گنجینه‏ دار مهربانى باشى همچون خیرخواهى مولا براى بنده ‏اش و بردبار مراقبى باشى که چون نیازمندى را بیند از دارایى در دستش به او بدهد؛ در این صورت تو، سرپرستى راستین و امیدوارکننده‏ اى با ایمان خواهى بود و گرنه خیانت‏کار به خدا و ستم پیشه به بندگانش هستى و در معرض بازپس‏گیرى [نعمت‏] از جانب خدا و غلبه او [بر خودت‏] گردیده‏ اى.

  حقّ خویشاوندى

 23-   و امّا حقّ همسرت این است که بدانى، به راستى خداوند او را مایه آرامش و آسایش و همدم و پرستار تو قرار داده و بایسته است که هر یک از شما [زن و شوهر] به سبب همسرش خداى را سپاس دارد و بداند که این ارزانى خدا بر اوست و باید با نعمت خدا، نیک رفتار باشد و گرامیش دارد و با او سازگارى کند و اگر چه حقّ تو بر عهده او سخت‏تر و فرمان پذیرى از تو در آنچه دوست می ‏دارى و ناپسند می ‏شمارى تا جایى که گناه نباشد، بر او لازم‏تر است ولى زن نیز حقّ مهرورزى و همدمى دارد و حق دارد که آرامشش در برآوردن لذّتى که در انجامش ناگزیر است، فراهم شود و لا قوّة إلّا باللَّه.

‏24- و امّا حقّ مادرت این است که بدانى او تو را [در شکمش‏] حمل کرده آن گونه که کسى، کس دیگر را حمل نکند و از شیره جانش تو را خورانده آن گونه که کسى، دیگرى را نخوراند و به راستى او با گوش و چشم و دست و پا و مو و پوست و تمام اندامش تو را نگهدارى کرده و به این نگهدارى، خشنود و شاد و پیوسته کار بوده است و هر ناگوارى و رنج و سختى و نگرانى را تحمل کرده تا اینکه دست قهر [طبیعت‏] را از تو دور سازد و تو را به دنیا آورده و آنگاه خشنود بوده که تو سیر باشى و او گرسنه باشد، تو پوشیده باشى و او برهنه ماند، تو را بنوشاند و خود تشنه ماند، تو را در سایه دارد و خود در آفتاب باشد. با تنگنایى خویش به تو نعمت بخشد، با شب بیدارى، تو را شیرینى خواب چشاند و شکمش آوند وجود تو و دامنش پرورش تو و پستانش، مشک نوشین تو، و وجودش پرستار تو بوده، گرم و سرد دنیا را براى تو و به خاطر تو به جان خریده پس به اندازه این همه [تلاش مادر] سپاسش دار و جز به یارى و توفیق خداوند، تو را یاراى آن سپاسدارى نباشد.

25- و امّا حقّ پدرت این است که بدانى به راستى او ریشه [وجود] توست و تو شاخه [درخت وجود] اویى و چون او نبود تو نیز نبودى؛ پس هر گاه در خویش چیزى دیدى که پسندیده آمد پس آگاه باش که این نکویى در تو، ریشه در پدرت دارد پس خداى را ستایش نما و به اندازه آن نکویى، سپاسش دار و لا قوّة إلّا باللَّه.

26- و امّا حقّ فرزند تو این است که بدانى او از توست و در پسند و ناپسند دنیاى زودگذر، دنباله روى توست و به درستى که تو در تربیت نیکو و راهنمایى به سوى پروردگارش و یارى رسانى او در فرمان پذیرى از خداوند نسبت به خویشتن و حقّ فرزندت پرسیده خواهى شد پس [اگر وظیفه ‏ات را به انجام رسانى‏] پاداش گیرى و چون [کم کارى کنى‏] بازخواست شوى. پس کار فرزندت را چونان کسى که کارش را در این سراى زودگذر با نیکو ثمرى بیاراید، انجام بده و در روابط بین تو و فرزندت به سبب نگهدارى خوب و ثمر الهى که از او گرفته ‏اى، نزد پروردگار، عذرت پذیرفته شده باشد. و لا قوّة إلّا باللَّه.

27- و امّا حقّ برادرت این است که بدانى او به منزله دست به کار گرفته ‏شده توست و پشتیبانى است که به او پناه می ‏برى و نیروى توست که بدان اعتماد می ‏کنى و توان توست که با آن می ‏تازى و در هم می ‏کوبى؛ پس او را وسیله طغیان بر خدا و دستاویز تجاوز به حقّ خداوند مگیر و از مدد رسانى به او و یارى کردن او در برابر دشمنش و حایل شدن میان او و شیطانش و پند دهى به او و روى آوردن به او براى خشنودى خدا، خوددارى مکن پس اگر فرمانبردار خدا گردید و [فرمان‏] خدا را به نیکى پاسخ داد و گر نه می ‏بایست خدا در نزد تو از برادرت برگزیده ‏تر [مقدم‏تر] و گرامیتر باشد.

28- و امّا حقّ آن کس که به تو نیکى کرده این است که او را سپاس دارى و نیکی ‏اش را یاد کنى و سخنى پسندیده را در باره او [در میان مردم‏] شایع کنى و در خلوت میان خویش و خداى سبحان، خالصانه دعایش کنى؛ چرا که به راستى چون این گونه کردى در نهان و آشکار، سپاسش گزارده ‏اى و سپس اگر توان جبران نیکى او را دارى، پس تلافى نما، و گر نه در صدد جبران باش و براى تلافى، خویش را آماده دار.

29 - و امّا حقّ اذان گو این است که بدانى او تو را به یاد پروردگارت می ‏اندازد و به نصیب و سهمت [از عبادت‏] فرا می ‏خواند و از برترین مددکاران تو در انجام وظیفه‏ اى [نماز] است که خداوند بر تو واجب نموده است پس او را بسان سپاسدارى از نیکوکننده بر تو، سپاس‏گزار و اگر در [نگاه کردن او] به خانه ‏ات [از روى مناره‏] به او بدبینى، نباید در کار الهى او، بدو بدبین باشى و بدانى که او بی ‏تردید ارزانى خداوند بر توست؛ پس، در هر حال با شکرگزارى از پروردگار در مورد او، با نعمت خداوند، نیک رفتارى نما. و لا قوّة الّا باللَّه

30-  و امّا حقّ پیش نمازت این است که بدانى او واسطه میان تو و خدا و نماینده تو در نزد خداوند می ‏باشد.

و او از جانب تو سخن می ‏گوید و تو از جانب او سخن نمی ‏گویى. براى تو دعا می ‏کند و تو برایش دعا نمی ‏کنى و براى تو [از خداوند چیزى را] خواستار می ‏شود و تو در مورد او [چیزى را] خواستار نمی ‏شوى و تو را از اضطراب ایستادن در نزد خداى و خواستار شدن از او بی ‏نیاز می ‏کند و تو او را در این کار بی ‏نیاز نمی ‏سازى؛ پس اگر در بخشى از این وظائف، کم کارى باشد بر دوش اوست و نه تو و چنانچه گناهکار باشد، تو شریک گناه او نیستى و او افزون بر تو چیزى، ندارد؛ پس تو را در پناه خویش گرفته و با نمازش، نماز تو را محافظت کرده است؛ پس او را بر این کار سپاس بگزار. و لا حول و لا قوّة إلّا باللَّه.

31- و امّا حقّ همنشین تو این است که با او نرم رویى و پاک خوئى نمایى و در سخن پردازى انصاف دهى و چون خواستى [در هنگام گفتگو] از او چشم بردارى، در چشم بردارى خویش زیاده روى نکنى و در سخن پردازى، فهماندن به او را بخواهى؛ پس اگر تو به دیدنش رفتى و همنشین او شدى در برخاستن از نزد او، اختیار دارى و اگر او، همنشین تو شد، او نیز در برخاستن اختیار دارد ولى تو بدون اجازه او بلند نشو. و لا قوّة إلّا باللَّه.

32- و امّا حقّ همسایه نگاهدارى از [حق و اموال‏] او در غیابش و ارجمند دارى او در حضورش و مدد دهى و یارى رسانى در حضور و غیابش می ‏باشد و عیبش را نجوى و براى آگاهى از بدى او جستجو نکن؛ پس اگر ناخواسته و بدون تلاش، بدیش را دانستى بر دانسته خویش، حصارى استوار و پرده ‏اى پوشاننده باش آن گونه که چون نیزه‏ ها آن دل راز دار را بشکافند به آن دست نیابند. آنگاه که او بی ‏خبر است، بر آنچه علیه اوست گوش نسپار، در سختى او را رها نکن و هنگامه نعمت بر او رشک نورز. از لغزش او گذشت کن و نادرستی ‏اش را ببخش، اگر با تو جاهلانه رفتار کرد، بردبارى خویشتن را از او مضایقه منما و با او سازگارى کن تا بدزبانى را از او دور سازى و نیرنگ اندرز گوى دروغین را در باره او بی ‏اثر کن و با بزرگى و ارجمندى با او برخورد کن. و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه.

  33- و امّا حقّ دوست  این است که تا آنجا که می ‏توانى با او نیک برخورد و نیکو رفتار باش و چون نتوانستى از انصاف خارج نشو و ارجمندش دار آنسان که تو را ارج می ‏نهد و نگاه دارش آن گونه که نگاهت می ‏دارد و در کارى پسند، بر تو پیشى نگیرد و چون پیش افتاد، جبرانش کن و در دوستى در خور او کم کارى نکن، پند دهى و نگهدارى و مدد بر بندگى پروردگارش و یارى دهى بر ترک نافرمانى خدایش را برخوردت لازم بدان؛ آنگاه بر او رحمت باش و نه زحمت. و لا قوّة الّا باللَّه.

34- و امّا حقّ آن کس که با او نشست و برخاست دارى (همنشین )این است که او را فریب ندهى و با او ناراستى نکنى و به او دروغ نگویى و مکر نورزى و در راه دوستت همچون دشمنى که بی ‏ملاحظه است، سنگ اندازى نکنى و چون به تو اعتماد کرد تا توانى برایش تلاش نمایى و بدانى که مکرورزى با کسى که به تو اطمینان نموده بسان خوردن رباست. و لا قوّة الّا باللَّه.

35- و امّا حقّ شریک این است که در نبودش، کارش را انجام دهى و چون باشد پا به پاى او، تلاش کنى و بدون توجه به خواسته او، تصمیم نگیرى و بدون نظر خواهى از او، [خواسته ‏ات را] به انجام نرسانى و دارایی ‏اش را نگهدارى و در فزون و اندک بر او خیانت نکنى چرا که به ما رسیده: تا آن زمان که دو شریک به یک دیگر خیانت نکنند دست [عنایت‏] خدا بر ایشان است. و لا قوّة الّا باللَّه.

36 - و امّا حقّ دارایى این است که آن را جز از راه پسند و روا برنگیرى و از آن جز در راه روا، استفاده نکنى و آن را به ناشایست نکشانى و از جایگاه‏هایش، خارج مسازى و چون دارایى تو از آن خداست جز در راه و خواست او و سببى براى [نزدیکى‏] به خداوند به کار مگیرى و دارایی ‏ات را به جاى خویشتن براى آن کس که چه بسا سپاست ندارد، برنگزینى و نیکوست که دارایی ‏ات را به وسیله نافرمانى و ترک اطاعت پروردگار، به ارث نگذارى که وارث را بر نافرمانى خدا یارى رسانده ‏اى و یا اگر وارث با دارایى تو، کارى شایسته و نیکو انجام دهد تا بدین وسیله، فرمان پذیرى خدا را بکند، وارث سود برد و تو گناه و حسرت و پشیمانى و پیامدهایش را به دنبال کشى.

37- و امّا حقّ بستان کار تو این است که اگر توانگرى، طلبش را بدهى و برآورده سازى و او را بی ‏نیاز کنى و او را سر ندوانى و امروز و فردا نکنى؛ چرا که پیامبر خدا صلّى اللَّه علیه و آله فرمود: «امروز و فردا کردن توانگر در پرداخت بدهى ستم است» و اگر تهیدست بودى او را با نیک سخنى، خرسند نما و از او به نیکى فرصت بخواه و با خوش برخوردى او را، از خود بازگردان‏  و بر از دست رفتن دارایی ‏اش [که به تو قرض داده‏]، برخورد ناپسند [خودت را] میفزاى؛ چرا که این رفتار، پست پیشه‏ گى است. و لا قوّة الّا باللَّه.

38- و امّا حقّ خصمى (مدعی ) که بر علیه تو اقامه دعوى کرده این است که اگر اقامه دعوى او به درستى است، دلیلش را نقض و ادعایش را بی ‏اثر مکنى و به سود او، دشمن خودت گردى و بر آن داورى کنى و بدون شهادت گواهان، بر حقّ او گواهى دهى؛ چرا که این گونه رفتار حقّ خدا بر توست و چنانچه، ادعاى او نادرست بود، با او مدارا کنى و [از کرده خود نزد خدا] بیمناکش سازى و به دین خودش سوگندش دهى و با یاد آورى خداوند، گران رفتارى او را درهم‏شکنى و خود سخن بیهوده و ناصواب را وارهانى که این بیهوده ‏گویى نه تنها دشمن ‏ورزى خصم تو را باز ندارد بلکه تو را به گناه او گرفتار کند و شمشیر عداوتش را بر تو تیز کند؛ چرا که سخن ناپسند شرّ را برانگیزد و سخن پسند شرّ را براندازد. و لا قوّة الّا باللَّه.

39- و امّا حقّ خصمى که تو علیه او اقامه دعوى کرده ‏اى(مدعی علیه) این است که اگر علیه او به درستى اقامه دعوى کرده ‏اى، براى بیان ادعاى [خودت‏] پسندیده سخن بگویى؛ زیرا شنیدن [و تحمل‏] ادعا برخوانده [آن کس که علیه او ادعایى شده‏] سخت می ‏باشد و دلیل خویش را با نرم رفتارى و مداراگونه ‏ترین حالت و واضح ‏ترین گفتار و نیکوترین روش بیان کنى و او با درگیرى و قیل و قال، تو را از دلیلت دور نسازد آن گونه دلیلت از دست رود و دیگر نتوانى به دست آورى. و لا قوّة الّا باللَّه.

40-  و امّا حقّ آن کس که جویاى تدبیر و نظر توست (مشورت گیرنده )این است که اگر تدبیر نیکویى یافتى در پند دهى به او تلاش کنى.  و آنچه می ‏دانى به او بنمایانى، آنسان که اگر جاى او بودى، همان گونه عمل می ‏کردى و این رهنمود دادن می ‏بایست با نیکوئى و نرم خویى باشد چرا که نرم خویى، اندوه را بدر کند و سخت‏گیرى، هم دلى را گریزان سازد و چنانچه تدبیرى براى او نیافتى ولى کسى را می ‏شناسى که به نظر او اطمینان دارى و خودت، رهنمود او را می ‏پسندى، او را به آن شخص راهنمایى کنى و نشان بدهى پس در این صورت در خیرخواهى به او کوتاهى نکرده‏ اى و در نیکى رسانى بدو کم کارى ننموده‏ اى. و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه.

41- و امّا حقّ مشاور تو این است که در نظرى که بر وفق مراد تو نیست و او به تو مشاوره داده است، متّهمش نکنى چرا که به راستى این ناهماهنگى بین نظر او و تو، همان گوناگونى و اختلاف بین نظرات مردم است. پس اگر به راهنمایى او بدگمانى، مختار می ‏باشى ولى متّهم کردن کسى که به عقیده تو سزاوار مشاوره بوده، شایسته نیست و براى این که نظرش را به تو نمایانده و به نیکى به تو مشاوره داده است، سپاسداریش را وامگذارى و چون نظرى مناسب خواست تو داد، خدا را شکر کنى و این نظر را با سپاسگزارى از برادرت قبول نمایى و در پى فرصتى باشى که اگر از تو مشاوره‏اى خواست همان گونه جبران نمایى. و لا قوّة الّا باللَّه.

42 - و امّا حقّ اندرزجوى تو این است که تا بدان جا که سزاوار اوست و تاب می ‏آورد، پندش دهى و آن گونه سخن گویى که به گوشش نیکو آید و توان فهمش را داشته باشد؛ چرا که هر عقلى شایسته نوعى از سخن است که آن را بفهمد و متوجّه شود ولى می ‏بایست شیوه ‏ات مهرورزى باشد. و لا قوّة الّا باللَّه.

43 - و امّا حقّ اندرزگوى تو این است که براى او افتادگى کنى و از چشمه پندش، دلت را سیراب کنى و بدو گوش بدارى تا پندش را بدانى؛ آنگاه در پندش اندیشه نمایى؛ پس چنانچه به درستى پندت داده خدا را سپاس بگزارى و از او پذیرا باشى و ارزش رهنمودش را بدانى و اگر تو را رهنمودى نادرست داده با او، با محبّت برخورد کنى و متّهمش نسازى و بدانى که او در پند دهى به تو کم کارى ننموده است جز آن که به خطا رفته، مگر اینکه به دیده تو، او در خور تهمت باشد که به هیچ وجه سخنى از او را ارزشمند مدارى. و لا قوّة الّا باللَّه.

44 - و امّا حقّ سالمند این است که احترام سنّش را داشته باشى و اگر از فضیلت‏مندان باشد با پیشى داشتن او، اسلامش را بزرگ دارى و با او به کشمکش نپردازى و در راه، جلو نروى و از او پیش نیفتى و با او نابخردى نکنى و اگر او با تو نابخردى کرد شکیبایى نمایى و به احترام اسلام و سالمندی ‏اش، او را بزرگ دارى، چرا که به راستى حقّ سالمندى به قدر اسلام است. و لا قوّة الّا باللَّه.

45- و امّا حقّ خردسال محبّت کردن به او و پرورش و آموزش او و بخشش او و اغماض بر او و نرم خویى با او و یارى او و پرده پوشى خطاهاى کودکى اوست. چرا که این، باعث توبه است و با او مدارا نمایى و سر به سر او مگذارى زیرا این روش به رشد و بزرگ شدن او نزدیک‏تر است.

46- و امّا حقّ گدا این است که اگر راستگویش می ‏دانى و توان برطرف کردن نیازش را دارى، به او بدهى [و در رفع نیازمندی‏اى‏] که بر سرش آمده دعایش کنى و در خواسته او یاریش کنى و چنانچه در راستگویی ‏اش شک دارى و به او بدگمانى و نمی ‏خواهى کمکش کنى در امان نیستى که شاید این بدگمانى به گدا مکر شیطان است که خواسته تو را از سهم پاداشت باز دارد و میان تو و نزدیکى به پروردگارت فاصله اندازد و با دیده اغماض او را واگذارى و به نیکویى، عطایش کنى و اگر بر بدبینى نسبت به او، بر خودت چیره شدى و با آن که نسبت به او به ذهنت گمانى [بد] خطور کرده بود به او چیزى عطا کردى، این کار تو، از راسخ‏ترین کارهاست.

47- و امّا حقّ آن کس که از او چیزى بخواهند این است که اگر چیزى بخشید با سپاسدارى و قدردانى، بخشش او پذیرفته گردد و چون چیزى نداد عذرش پذیرفته شود و به او نیک گمان باش و بدان که اگر مضایقه کرد از مالش مضایقه نموده است و ملامتى بر او در حفظ مالش نیست و اگر چه ستم پیشگى است؛ زیرا انسان بسیار ستم پیشه و ناسپاس است.

48-  و امّا حقّ کسى که خداوند بوسیله او و توانایی ‏اش تو را شاد نموده پس اگر او قصد شاد نمودن تو را داشته نخست خداى را سپاس بگزار و آنگاه به اندازه شایستگی ‏اش، با پاداش دادن، از او قدردانى کن و نیک آغازى او را تلافى کنى و در صدد جبران [کار] او باشى و چنانچه قصد شاد نمودن تو را نداشت خدا را سپاس بگزارى و از او تشکّر کنى و بدانى که این شاد شدن تو از اوست و این شادمانى مخصوص توست و او را از آن رو که سببى از اسباب نعمت‏هاى خداوند است دوستش بدارى و از این پس نیک خواه او باشى؛ چرا که اسباب نعمت‏ها در هر کجا که باشند و اگر چه قصدى نداشته باشند، خیر و برکت هستند. و لا قوّة الّا باللَّه.

49- و امّا حقّ کسى که دست تقدیر، با گفتار و یا کردار کسى، به تو بدى کرده این است که اگر او، خود، خواهان بدى کردن بود، پس گذشت نمودن از مردمى از این دست، که موجب بازدارندگى و خوش برخوردى است، نیکوتر است. چرا که خداوند می ‏فرماید:

«و هر که پس از ستم [دیدن‏] خود، یارى جوید و انتقام [گیرد] راه [نکوهشى‏] بر ایشان نیست- تا بدان جا که- از اراده قوى در کارهاست». [شورى (42)، آیه 41 و 43] و خداى عزّ و جلّ فرمود: «و اگر عقوبت کردید همان گونه که مورد عقوبت قرار گرفته‏ اید، متجاوز را به عقوبت رسانید و اگر صبر کنید البته آن براى شکیبایان بهتر است». [نحل (16)، آیه 126]. این، در صورت عمدى است، پس اگر عمدى نبود، به قصد انتقام‏ جویى بر او ستم روا مدارى تا او را به خطاى غیر عمد، از قصد کیفر دهى و با او مهربانى کنى تا به نیکوترین برخوردى که می ‏توانى پاسخش داده باشى. و لا قوّة الّا باللَّه.

50 - و امّا حقّ عموم هم کیشان تو، خوش نیّتى و مهربانى شامل همگان، نرم رفتارى با بدرفتاران، انس و الفت با دینداران، تلاش براى اصلاح امور آنان، سپاسگزارى از خوش رفتاران با خود و با تو؛ زیرا خوش رفتارى با خودش، یک نوع خوش رفتارى با تو نیز به حساب می ‏آید که در واقع او با این رفتارش از آزار تو خوددارى کرده و زحمتى به تو نداده و خودش را حفظ کرده است؛ پس براى همگان دعا کن و به یارى همه پرداز و در مقایسه با خود براى یکایک آنها موقعیّتى را مدّ نظر دار، کهنسال آنان را به جاى پدر و خردسالشان را به جاى فرزند و میانسالشان را به جاى برادر خود در نظر دار و هر کدام نزد تو آمدند با لطف و محبّت به دلجویى آنان پرداز و به کارشان رسیدگى نما و حقوق برادرى را به خوبى رعایت کن.

51-  و امّا حقّ اهل ذمّه، حکم در باره آنان چنین است که از آنها بپذیرى آنچه را که خدا پذیرفته است و به آن ذمّه و پیمانى که خدا براى آنها مقرّر داشته پایبند باشى و در آنچه از آنها خواسته شده و مجبورند همان طور رفتار نمایند، طبق همان قرار داد باید با آنها سخن گویى و در برخوردهایى که با یک دیگر دارید به حکم خدا باید عمل کنى و با توجّه به اینکه آنها در پناه تو و ذمّه خدا و رسول اویند نباید بر آنها ستم نمایى؛ زیرا به ما رسیده است که [پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله‏] فرمود:

«هر کس بر منعقد کننده پیمانى ستم نماید، من دشمن اویم». پس از خدا پروا کن.

و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه.

- ترجمه وپی نوشت ها :حمیدرضا ابراهیم زاده

 

* تمامی حقوق مربوط به این اثر درانحصارمولف محفوظ می باشد

  • حمیدرضا ابراهیم زاده

گل عمر

چهارشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۹، ۰۵:۵۹ ق.ظ

به قهقرا رفت

سلاله ی عمرم و

 جگر گوشه های آرزوهایم

به کربلا.

پرپر  شده

جوانیم

دردشت نینوا.

چو اکبر لیلا

روان شده

جوانی ام

به مسلخ بلا.

من ماندم و

غریبه و تنها  

من ماندم و

دل عطشان  

به برزخ حتمی روا.

آه از شمر شقی روزگار و

سنان زمانه ی بی رحم و

غروب  غربت  و

شام غریبان عاشورا...

***

به اسارت برده اند

تنم را

وطنم را

جگر گوشه های نوجوان حسین و حسنم را...

یارب !

چه قیامت شده برپا

درعالم معنا

سری به منبر نی

سروش غیب می سراید و

تنی  نهان به بوریا  

عمرم تمام شد

به روی نیزه های جفا  

و

سرم به باد رفت

به شمشیر اشقیا ....

***

برسر منبر گل

هرچه توانی

 گویی

مجلس وصف گل و

مرحمت و

خوشرویی

خار رسوا شد و

بلبل شیدا خاموش

ای گل عمر

دریغا

نفسی یا بویی...

 

حمید رضا ابراهیم زاده

دوم مهرماه 1398

 

تمامی حقوق مربوط به این اثر در انحصار نگارنده محفوظ است.

  • حمیدرضا ابراهیم زاده

کفر

شنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۴۱ ق.ظ

کفر نعمت

از نظر پیامبر خدا مبغوض ترین کار در نزد خدا کفر است . (تفسیر نمونه ج1ص256 )

کفر ؛ یعنی پوشاندن و پنهان کردن و یا ندید گرفتن . در مقابل شکر یعنی سپاس گزاری و یادبود ویادمان.

نمک نشناسی و کفر  بسیار رنج آور است.

" لئن شکرتم لازیدنکم  ولئن کفرتم ان عذابی لشدید. "/ ابراهیم7

در پیشگاه خدا شکر نعمت نعمتت افزون کند کفر نعمت، ازکفت برون کند.

در نزد انسانها و بین مردم نمک ناشناسان و قدر نشناسان که پاداش خوبی را با خیانت و بدی می دهند، بسیار منفورند. که ذات اقدس ربوبی فرمود : " و اذا حییتم بتحیه فحیو ا باحسن منها او ردوها..." / نسا 86

چنانچه کسی شما را گرامی و نکو داشت پس به همان اندازه یا بیشتر گرامیش بدارید.

خداوند به ازای ارزانی دادن نعمت  توجه و تربیت ازانسان ها انتظاری ندارد .

اما با گلایه ای  لطیف می پرسد آیا پاداش نیکی جز نکویی است؟

 "هل جزا الاحسان الا الاحسان." / الرحمان60

ناسپاسی چه دربرابر خدا وچه دربرابر خلق خدا بسیار ناپسند وعواقب شومی در پی خواهد داشت .

که یکی ازمهمترین عواقب ناسپاسی رکود وسرنگونی  و بسته ماندن در رحمت و نعمت است.

بی گمان قدرناشناسی وسبکسری وعناد انسان را به سمت نابودی می کشاند.

باید قدر دان و سپاسگزار نعمت هایی بود که  خداوند در اختیارمان قرار داده است.

و البته  نعمت های زیادی دردوران محدود  زندگی ما وجود دارند که مهمترین شان عمر و سلامتی و امنیت است. نعمت پدر و مادر و پیامبر و امام ، نعمت ولایت ، نعمت وطن و سرزمین ، نعمت زیبایی  و بسیاری از نعمت های بیشماری که هنوز متوجه  داشتنش نشده ایم . و متاسفانه به راحتی حیف ومیل می شود و افسوس که بسیار دیر و ناگزیر متوجه از دست دادنشان می شویم ...

والی الله المصیر

حمیدرضا ابراهیم زاده

16 شهریور1398

  • حمیدرضا ابراهیم زاده

شرحی برشهوت شناسی

دوشنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۹، ۱۰:۲۹ ق.ظ

شرحی  بر شهوت شناسی

در لغت نامه ی دهخدا آمده است:

شهوت

لغت نامه دهخدا

شهوت . [ ش َهَْ وَ ] (ع اِمص ، اِ) آرزو. (مهذب الاسماء). آرزو و میل و رغبت و اشتیاق و خواهش و شوق نفس در حصول لذت و منفعت . (ناظم الاطباء). آرزو و شوق نفس در حصول لذت و منفعت . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). مطلق آرزوو خواهش . (آنندراج ). اشتیاق . رغبت شدید. آرزوی چیزی . خواهش چیزی . آرزو. توقان نفس به امور مستلذه . (یادداشت مؤلف    
شهوت فرونشان و بکنجی فرونشین
منشین بر اسب غدر و طمع را مده لگام .

ناصرخسرو.


همه رنج جهان از شهوت آید
که آدم زآن برون از جنت آید.

ناصرخسرو.


آب شهوت مریز خاقانی
دست از این آب هم به آب بشوی .

خاقانی .


هرکه خر در خلاب شهوت راند
در سر افتادش اسب سرکش عمر..

 

بغربت زنی کردی آن شد وگرچه

که صد شهوت او بپاکی نیرزد.

 

خاقانی .

 

وقت خشم و وقت شهوت مرد کو.

 

مولوی .

 

پس کلوا ازبهر آدم شهوت است

بعد از آن لاتسرفوا زآن عفت است .

 

مولوی .

 

سیاه را در آن حالت نفس طالب بود و شهوت غالب . (سعدی ).

به شهوت قرب تن با تن ضرور است

میان عشق و شهوت راه دور است .

 

وحشی بافقی .

 

- از سر شهوت برخاستن ؛ از شهوت دوری جستن . کناره گیری از شهوت : اما میترسیدم که از سر شهوت برخاستن ... کاری دشوار است . (کلیله ودمنه ). هرگاه که متقی در کار این جهان گذرنده تأملی کند هرآینه ... از سر شهوت برخیزد. (کلیله و دمنه ).

- به شهوت حرام افتادن ؛ به خواستی درافتادن که مخالف با دستور شرع باشد : از شهوت حلال به شهوت حرام افتاده است . (گلستان ).

- شهوت جنبیدن ؛ میل شدید نمودن : وی را شهوتی بجنبید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 100).

- شهوت حلال ؛ خواست که مخالف با دستور شرع نباشد : هرکه ترک شهوات ازبهر قبول خلق داده است از شهوت حلال به شهوت حرام افتاده است . (گلستان ).

|| اشتهاء. (یادداشت مؤلف ) : باید که طعام بر شهوت صادق خورند و تأخیر نکنند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). تشنگی غلبه کند [ در شخص مسلول ] و شهوت طعام برود بسبب ضعیفی قوه . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). || قوه ای در حیوان برای جلب ملایم . مقابل غضب که دفع مُنافر است . (از یادداشت مؤلف ). || قوه ٔ آرزوانگیز. ج ، شهوات . (یادداشت مؤلف ). || آرزوی جماع . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ). || جوع . (یادداشت مؤلف ). خواهش و آرزوی طعام . (ناظم الاطباء). || فاسد گشتن قلوب است که انسان را بشرارت و شیطنت وامیدارد. || میلهای غیرشرعی . (قاموس کتاب مقدس ). هوا و هوس . (ناظم الاطباء). آرزوهای نامشروع . || (ص ) مشتهی . (یادداشت مؤلف ).

انسان از دو بعد و دو وجه  آفریده شده است

وجود ملکی  ووجود ملکوتی دو وجه ومشخصه ی انسان است

ابتدا بعد کالبدی که از خاک برگرفته شده است وجنبه ی حیوانی ونباتی درآن  شکل گرفته است

تمایل به تسافل وفساد پذیری وخاک گرایی انسان از بعد نباتی اوست.

اما بعد دیگر ویا روی دیگر سکه بشریت جنبه روحانی است که از دم پروردگار  به آن دمیده شده وکالبدش جان پذیرفت.ودرفلسفه ی اسلامی وادیان الهی وابراهیمی جنبه روحانی بشر بر جنبه ی کالبدی اش مقدم تر وسابقه دار تر وارزشمندتر است.

وانسان با این جنبه خوی فرشتگی نیز دارد.

هردو جنبه ی ساختاری انسان لازم وملزوم همدیگرند.وجداکردن هر کدام ازابعاد ساختاری بشر منجر به مرگ ویا عدم حیات خواهدشد

یکی از مشخصه های جنبه ی کالبدی ویا حیوانیت خواهی بشر احساس نیاز به  تنفس وآب و وخوراک وپوشاک ومیل جنسی واستمرا ر بقاست.

بنابراین انسان های سالم  درروحانی ترین و مقدس ترین نوع و حالت نیازمند بخش کالبدی خود ازجمله  تنفس وتغذیه ودفع و اطفای غریزه ی جنسی هستند

جریان شهوات درانسان جنبه ی حیاتی دارد ولی زیاده روی و افسارگسیختگی دربرآوردن شهوات انسانیت بشر را زایل واورا به حیوانیت سوق می دهد.

بنا براین نگاه، شهوات هم درانسان تکامل پذیر وقابل توسعه ومدیریت است

شهوات درانسان اقسام متفاوتی دارند

1-      شهوت شکم  که با  خوراک  ارضا می شود

2-      شهوت خواب که با استراحت وخوابیدن اشباع می شود

3-      شهوت جنسی که با آمیزش جنسی اطفا می شود

4-      شهوت مال که با مال اندوزی وآزمندی سیر می شود

5-      شهوت شهرت که با  مقام گرفتن وجلب احترام اشباع می شود

6-      شهوت کلام وقلم که با حرف زدن ونوشتن اشباع می شود

7-      شهوت خانواده و عیال وفرزند که با حب والدین وآرامش درکنار خانواده اشباع می شود

8-      شهوت  مطالعه ودانایی که با آگاهی اشباع می شود

9-      شهوت امورخیریه که با کارهای نیک اشباع می شود

10-  شهوت مناجات که با نیایش وآرامش اشباع می شود

 

 

برخی از اشتهاها و توقعات وتمنیات شهوانی بشر جنبه  روحانی ومعنوی دارند وحتی  افراط درآن هم مثبت وارزشمند است

مانند حب نیایش ومطالعه

قرآن کریم  نگاهش به شهوات بشری دو گونه است:

یکی شهوت که اصلی منفک نشدنی از کالبد وروح بشر است ودیگری هوا است که به  افراط درهوس حیوانی اشاره کرده است

اگرچه خشم هم جزئی از هوس ها ویا شهوات بشری است که منشا آن نیز شیطانی و حیوانی است.ولی درنهایت خشم هم زائیده ی معاشرت ها وحیات اجتماعی بشر است و بی تردید وجود  شهوت وخشم درانسان  بصورت ذاتی وبالقوه وبالفعل بوده و نیازمند به مدیریت است

که دراین نگاه خشم هم درمواقعی  خاص مقدس وارزشمند می شود

 به هر حال انسان به مقتضای روح قدسی خود باید  خشم وشهوت را به تعادل وادارد ودر کف تدبیر ومدیریت خویش شهوات را کنترل کند

 

مدیریت خشم وشهوت همان زهد و پارسایی است

 

*     اشارات

 

زین للناس حب الشهوات من النساء و البنین و القناطیر المقنطرة من الذهب و الفضه و الخیل المسومة والانعام والحرث ذلک مطاع الحیوة الدنیا واللّه عنده حسن المآب (آل عمران12)

 

 برای مردم دوستی   زنان ، فرزندان و ثروت زیاد از طلا و نقره و اسبهای ممتاز و چهارپایان و زراعت، زینت داده شده است که این ها سرمایه ناچیز زندگی دنیاست و فرجام نیک نزد خداست.

 

 بی تردید علائق و دلبستگیهایی که بشر به دنیا و آنچه در آن است دارد، یک علاقة فطری، غریزی و طبیعی میباشد که خداوند از روی حکمت در درون بشر قرار داده است همانطور که اعضاء و جوارح انسان حتّی ریزترین آنها بهدون حکمت و غرض نمیباشد، اشتیاق انسان به مال، ثروت، زن و فرزند و...   حکمتهایی دارد که بدون آنها زندگی و حیات از هم متلاشی میگردد.

 قرآن نیز بعضی از این امور را به عنوان نشانه ی الهی یاد میکند،

 میفرماید: و من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها و جعل بینکم مودة و رحمة ان فی ذلک لآیات لقوم یتفکرون

و یکی از نشانههای پروردگار این است که از جنس خودتان برای شما همسر آفرید و میان شما مودت و محبت قرار داد و در این کار نشانههایی برای اندیشمندان است(روم/21).

 

 این علائق، دلبستگیها و محبتها وسیلهای  است برای  اینکه امور جهان براساس نظم و تدبیر به پیش برود، اگر این علائق نبود نه نسل ادامه پیدا میکرد و نه زندگی و تمدن بشری پیشرفتی داشت و نه کار و کسب و حرکت و جنبشی در کار بود.

 

   آفریننده  ی اشتیاق و حب و دیگر بهرههای دنیوی فقط خداست.واوست که به حکمت های آفرینشش اشراف کامل دارد.

 اگر خدا محبت به خواهشها را در نوع انسان قرار نمیداد نظم این جهان از هم می گسیخت.

زیرا هیچکس برای حفظ و نگهداری آن نمیکوشید، با اینکه خداوند زندگی و حیات دنیوی را از سرنوشت و مقدرات آدمی قرار داده است، چنانکه میفرماید:

و لکم فی الارض مستقر و متاع الی حین (اعراف 24)

برای شما تا زمان معینی، این زمین محل قرار و منفعت قرار داده شده است.      

 

افزون بر مطالب فوق،

آیه ی مورد بحث علاقه ی معتدل نسبت به زن و فرزند و اموال و ثروت را نکوهش نمیکند چرا که پیشبرد اهداف معنوی بهدون ابزار مادی ممکن نیست و قانون تشریع هرگز بر ضد قانون خلقت و آفرینش (تکوین) نمیتواند باشد.

 

 امّا آنچه مورد نکوهش است، عشق و علاقة افراطی و به عبارت دیگر: پرستش این موضوعات است، علاقه، به معنای دل بستن و دلخوش و قانع بودن و رضایت دادن به همین امور مادی و دنیایی است و بهعبارت دیگر آنجا که پای دنیا و آخرت و ترجیح یکی بر دیگری پیش آید، دنیا را بر آخرت ترجیح دادن، مذموم است، چرا که این حیات دنیا (زندگی پایین) نخستین مرحلة سیر تکاملی زندگی انسان است و زندگی عالیتری نیز در انتظار بشر است که در پایان   آیه 14 آل عمران، اشاره ی  اجمالی بدان شده است (والله عنده حسن المآب، سرانجام نیک نزد خداست) که خداوند این زندگی عالی را در آیات دیگر تبیین میکند.

 

  خداوند این امور را زیبایی زندگی این دنیا معرفی میکند، چنانکه میفرماید:

  المال و البنون زینة الحیوة الدنیا و الباقیات الصالحات خیر عند ربک ثوابا و خیر أملا، ثروت و فرزندان مایة رونق زندگی همین دنیاست و امّا اعمال صالحی که باقی میماند، در نزد پروردگار بهترین است و در هدف نهائی مطلوبتر است(کهف/46).

 

  بنابراین، آنچه مورد نکوهش است اینکه دنیا را هدف نهایی کمالات خویش بپنداریم و تنها اهل دنیا باشیم، شاهد بر این سخن آیات دیگری از قرآن است که به چند نمونه بسنده میشود:

 

قرآن کریم، اهل دنیا را این‏گونه توصیف میکند:

 الذین لا یرجون لقائنا و رضوا بالحیوة الدنیا و اطمأنوا بها و الذین هم عن آیاتنا غافلون* اولئک مأوئهم النار بما کانوا یکسبون، اهل دنیا کسانی هستند که امیدی به ملاقات ما ندارند و به همین زندگی دنیا رضایت دادهاند و به آن آرام گرفتهاند و از آیات ما غافلند، جایگاه آنان بهخاطر اعمالی که انجام دادهاند آتش دوزخ است(یونس/7و8).

 

  در جای دیگر میفرماید:

أرضیتم بالحیوة الدنیا من الآخره فما متاع الدنیا فی الاخره الا قلیل،!

آیا به همین زندگی دنیا،بجای  آخرت راضی شدید؟ دنیا نسبت به آخرت جز اندکی نیست(توبه/38).

 

  و بالاخره در جای دیگر میفرماید:قل ان کان آبائکم و أبنائکم و اخوانکم و أزواجکم و عشیرتکم و اموال اقترفتموها و تجارة تخشون کسادها و مساکن ترضونها احب الیکم من اللّه و رسوله و جهاد فی سبیله فتربصوا حتّی یاتی اللّه بامره، به آنها بگو: اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و عشیره و قبیلة شما و اموال و سرمایههائی که جمع آوری کردهاید و تجارتی که از کساد آن بیم دارید و مساکن مرفهی که مورد رضایت و علاقة شماست، در نظرتان محبوبتر از خدا و پیامبر او و جهاد در راهش میباشد، در انتظار باشید که مجازات و کیفر شدیدی از ناحیة خدا بر شما نازل گردد، (توبه/24)

 

  جان کلام اینکه، در حب شهوات، علاقه و میل و گرایش و علاقة غریزی و فطری و طبیعی نسبت به متعلقات دنیایی در آیة مورد نکوهش واقع نشده است،

جائی از آیات وروایات  نداریم ولا تتبعوا الشهوات. یا واتبعوا الشهوات.

بلکه اینها اموری است که انسان میتواند با بهرهگیری از آنها، آخرت خود را تأمین کند ولی آرمان  قرار دادن دنیا و راضی شدن به زندگی دنیا و ترجیح دادن آن بر زندگی آخرت، مورد مذمت میباشد، چون دنیا در مقابل آخرت چیزی نیست تا ترجیح داده شود و بدین جهت است که انسان عاقل، کثیر و پرارزش را در برابر قلیل و کم ارزش از دست نمیدهد.

تِلکَ الدّارُ الآخِرَةُ نَجعَلُها لِلَّذینَ لا یُریدونَ عُلُوًّا فِی الأَرضِ وَلا فَسادًا   وَالعاقِبَةُ لِلمُتَّقینَ ﴿قصص:۸۳﴾

  این سرای آخرت را  برای کسانی قرارمی‌دهیم که اراده برتری‌جویی در زمین و فساد را ندارند؛ و عاقبت نیک برای پرهیزگاران است.

والی الله المصیر

 

حمیدرضا ابراهیم زاده

13 فروردین1395


*تمامی حقوق مربوط به این اثردر انحصار مولف محفوظ است

  • حمیدرضا ابراهیم زاده

ادب ارادت

دوشنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۹، ۱۱:۴۴ ق.ظ

ادب ارادت

 

انسانها برای فرار از تنهایی به چیزهایی پناه می‌برند که با آن بتوانند غربت خود را پنهان و استتار کنند.

گریزگاههایی که زخمهای عمیقشان را مرهم و التیام بخشد.

 

داشتن دلخوشی، وابستگی به معشوق، حرفه و هنر، دوستان متفاوت، دلبستگی به جمع آوری اشیا و سرپرستی حیوان  گل و گیاه و پناه بردن به افیون. عمده ترین پناهگاههای انسان از غربت درون هستند.

 

حس متوقعانه‌ی انسان نسبت به جامعه‌ی زیستی‌اش مطالباتی است که احساس امنیت و رفاه و لذتش را ارضا کند.

ما آدمها متوقع هستیم تا در قبال فعالیت هایمان و ابراز احساسات خود بر افراد و خانواده و جامعه پاسخهای معتنابهی و همتراز از آنها برایمان ساطع شود. برای همین دوست داشتن و عشق ورزیدن اگر دوطرفه نباشد منجر به حقارت و بیماری و نقص در فرد و اصل رابطه می گردد. زیرا نتیجه ی هر عملی مستلزم کنش متقابل است تا آن عمل پویا  و زنده محسوب شود. همینطور توقعات سامان یافته ما از خانواده که وظایف فردی ما بصورت هنجارهای متعادل نهادینه می‌شود.

 

در مورد گرایش به مواد افیونی و سایر وابستگی‌ها باید گفت چون توقع بیمارگونه‌ای با انسداد مسیر تفکر مثبت روبروست. و واقعیات در زیر آوار فرار از حقیقت پنهان می‌شود. بدیهی است که بیمار به تنگناهایی می‌گریزد که از نوع دیگر و معمول آن گریخته است.

جهان بینی معقول می‌گوید: فشارها و ناملایمات و انسدادات و رنجها برای انسانها خلق شدند تا با این ابزار به گنج برسند.

 

اما در سایر موارد عشق و دلبستگی به اشیا و آمال و آرمانهای دیگر، نیازهای فردی در همان مورد اشباع و اقناع می‌شود. مانند مثال کسی که با شغل خود ازدواج میکند. زیرا همیشه از خلا عاطفی رنج برده است. و این امر مفرّی برای پاک کردن صورت مسئله است. یعنی زندگی فردیش از مسیر طبیعی خود خارج شده است. و با انسداداتی مواجه است که راه برون رفت و پاشنه‌ی آشیلش این مقطع بود.

 

ما انسانها وقتی در عواطف و احساساتمان آسیب می بینیم و توقعاتمان در این حوزه ی حساس و خطیر برآورده نمی شود به این درد دچار می‌شویم. نوعی سرپوش گذاشتن به  بحران و یا واقعیتی هولناک و فرار از حقیقتی که برایمان گران و گزاف تمام شده است. شاید ساختمان دروغ و فریب از همین جا سازماندهی می‌شود.

بهتر است واقعیات را بپذیریم و خلاها را با جایگزینهای اصلح پر کنیم. و نسبت به عشق و مودت و مهرورزی احساس بی‌نیازی نکنیم. محبت وعشق و مودت چیزی نیست که بتوان آن را از بازار خرید و یا ارزیابی و محاسبه کرد.

زیرا امر قلبی قابل حسابگری نیست و هرگز عاشق برای علت معشوق پرستی‌اش پاسخ معقول نمی‌دهد.

هرگز امر دل قابل واگذاری و ارزیابی با امر عقل نیست. همچنانی که امر وحی و الهام قلبی و فرا زمینی است. امر عشق نیز قلبی و فرازمینی است.عشق تنها نیرویی است که تمام خلاها و ناهمواریها را با حضورش اشباع می کند. دردها و ناملایمات را بر می‌چیند و راسخ و قویم و شادمان می‌تراود و زخمهای کهنه را التیام می بخشد.

 

 

با این توضیحآرمانهای فرا زمینی فقط با کلام و سخن قابل بیان هستند.

زیبایی دوست داشتن و اشتیاق فقط با شعر و غزل و موسیقی قابل بیان و تفهیم و تعمیم است. و با ابزار سخن و بیان و موسیقی می‌توان دریافت که زیبایی چیست و چه کسی زیباترست.

 

 

با این توصیف زیبایی پنهانی هرگز نیازی به آرایش ندارد.

 

زیبایی همچون عطر خوشایندی است که تأثیرش را بر ظرف خود و محیط می‌گذارد و دوست داشتنی و جاودانه می‌ماند. از این رو شنیدن واژه‌های مشفقانه و عاشقانه همواره زیباترین و گواراترین لطیفه‌ای است که نیازها و عطش بشر به دوست داشتن و دوست داشته شدن را اقناع کرده است.

 

ارادت به دلخوشیها و خواستنی‌هایمان ادب پذیرترین رفتار زیستی ماست. احترام به توقع معشوق و عاشق یا همان تمکین هرگز وظیفه‌ای دشوار و گزاف نیست بلکه ادب و هنری است که فرزانگان ارادت صاحبان آن هستند.

 

ادب ارادت، ادب تسلیم و خوشبینی و کرامت است. ادب ارادت، آداب محبت و ایثار است.

 

همچنانکه وضو ادب است برای نماز و هم کلامی با ذات جل اعلا. معاشقه نیز ادب است برای لذت وصال حبیب و محبوب و عزت عاشق و معشوق.

 

ایثار و اشتیاق و خیرخواهی و فداشدن و رنج کشیدن و بلا دیدن برای محبوب همان ادب ارادت است.

 

 حمید رضا ابراهیم زاده

 

یازدهم اردیبهشت1392

 

 

 

کلیه حقوق برای مولف محفوظ است.

 

 

  • حمیدرضا ابراهیم زاده

ذوالهلالین. امام محمد باقر.ع.

سه شنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۹، ۱۰:۳۵ ق.ظ

  حضرت  امام محمد  باقر (ع)

 

پنجمین ستاره تابناک آسمان ولایت وامامت نام مبارکش محمد بود .

 

 
نتیجه تصویری برای باقرالعلوم

 

لقب آن حضرت باقر یا باقرالعلوم است ، بدین جهت که :

دریای دانش را شکافت و اسرار علوم را آشکارا ساخت . القاب دیگری مانند شاکر و صابر و هادی نیز برای آن حضرت ذکر کرده اند که هریک باز گوینده صفتی از صفات آن امام بزرگوار بوده است . کنیه امام " ابوجعفر " بود .

مادرش فاطمه دختر امام حسن مجتبی ( ع ) است . بنابراین نسبت آن حضرت از طرف مادر به سبط اکبر حضرت امام حسن ( ع ) و از سوی پدر به امام حسین ( ع ) می رسید .

پدرش حضرت سیدالساجدین ، امام زین العابدین ، علی بن الحسین ( ع ) است .

از این جهت آنحضرت به ذوالهلالین مشهور است.

تولد حضرت باقر ( ع ) در روز جمعه سوم ماه صفر سال 57هجری در مدینه اتفاق افتاد .

در واقعه جانگداز عاشورا همراه پدر و در کنار جدش حضرت سید الشهداء کودکی بود که به چهارمین بهار زندگیش نزدیک می شد .ازین رو او یکی از شواهد ماجرای دلخراش کربلاست. ومهابت این حادثه دلخراش همواره در یادش زنده بود...

دوران امامت امام محمد باقر ( ع )

از سال 95هجری که سال شهادت امام زین العابدین ( ع ) است آغاز شد و تا سال 114ه .

یعنی مدت 19سال و چند ماه ادامه داشته است .

در دوره امامت امام محمد باقر ( ع ) و فرزندش امام جعفر صادق ( ع ) مسائلی مانند انقراض امویان و بر سر کار آمدن عباسیان و پیدا شدن مشاجرات سیاسی و ظهور سرداران و مدعیانی مانند ابوسلمه خلال و ابومسلم خراسانی  و دیگران مطرح است ،

ترجمه کتابهای فلسفی و مجادلات کلامی در این دوره پیش می آید ، و عده ای از مشایخ صوفیه و زاهدان و قلندران وابسته به دستگاه خلافت پیدا می شوند . قضات  و متکلمانی به دلخواه مقامات رسمی و صاحب قدرتان پدید می آیند و فقه و قضاء و عقاید و کلام و اخلاق را بر طبق مصالح مراکز قدرت خلافت شرح و تفسیر می نماید ، و تعلیمات قرآنی  به ویژه مسأله امامت و ولایت را ، که پس از واقعه عاشورا و حماسه کربلا ، افکار بسیاری از حق طلبان را به حقانیت آل علی ( ع ) متوجه کرده بود ، و پرده از چهره زشت ستمکاران اموی و دین به دنیا فروشان برگرفته بود ، به انحراف می کشاندند و احادیث نبوی را در بوته فراموشی قرار می دادند . برخی نیز احادیثی به نفع دستگاه حاکم جعل کرده و یا مشغول جعل بودند و یا آنها را به سود ستمکاران غاصب خلافت دگرگون می نمودند . اینها عواملی بود بسیار خطرناک که باید حافظان و نگهبانان دین در برابر آنها بایستند . بدین جهت امام محمد باقر ( ع ) و پس از وی امام جعفر صادق ( ع ) از موقعیت مساعد روزگار سیاسی ، برای نشر تعلیمات اصیل اسلامی و معارف حقه بهره جستند ، و دانشگاه تشیع و علوم اسلامی  را پایه ریزی نمودند . زیرا این امامان بزرگوار و بعد شاگردانشان وارثان و نگهبانان حقیقی تعلیمات پیامبر ( ص ) و ناموس و قانون عدالت بودند ، و می بایست به تربیت شاگردانی عالم و عامل و یارانی شایسته و فداکار دست یازند ، و فقه آل محمد ( ص ) را جمع و تدوین و تدریس کنند . به همین جهت محضر امام باقر ( ع ) مرکز علماء و دانشمندان و راویان حدیث و خطیبان و شاعران بنام بود .

در مکتب تربیتی امام باقر ( ع ) علم و فضیلت به مردم آموخته می شد . ابوجعفر امام محمد باقر ( ع ) متولی  صدقات حضرت رسول ( ص ) و امیرالمؤمنین ( ع ) و پدر و جد خود بود و این صدقات را بر بنی هاشم و مساکین و نیازمندان تقسیم می کرد ، و اداره آنها را از جهت مالی به عهده داشت . امام باقر ( ع ) دارای خصال ستوده و مؤدب به آداب اسلامی بود . سیرت و صورتش ستوده بود . پیوسته لباس تمیز و نو می پوشید . در کمال وقار و شکوه حرکت می فرمود .

از آن حضرت می پرسیدند : جدت لباس کهنه و کم ارزش می پوشید ، تو چرا لباس فاخر بر تن می کنی ؟ پاسخ می فرمود: مقتضای تقوای جدم و فرمانداری آن روز ، که محرومان و فقرا و تهیدستان زیاد بودند ، چنان بود . من اگر آن لباس بپوشم در این انقلاب افکار ، نمی توانم تعظیم شعائر دین کنم .

امام پنجم ( ع ) بسیار گشاده رو و با مؤمنان و دوستان خوش برخورد بود .

با همه اصحاب مصافحه می کرد و دیگران را نیز بدین کار تشویق می فرمود .

در ضمن سخنانش می فرمود : مصافحه کردن کدورتهای درونی  را از بین می برد و گناهان دو طرف همچون برگ درختان در فصل خزان می ریزد .

امام باقر ( ع ) در صدقات و بخشش و آداب اسلامی مانند دستگیری از نیازمندان و تشییع جنازه مؤمنین و عیادت از بیماران و رعایت ادب و آداب و سنن دینی ، کمال مواظبت را داشت . می خواست سنتهای جدش رسول الله ( ص ) را عملا در بین مردم زنده کند و مکارم اخلاقی  را به مردم تعلیم نماید .

در روزهای گرم برای رسیدگی به مزارع و نخلستانها بیرون می رفت ، و با کارگران و کشاورزان بیل می زد و زمین را برای  کشت آماده می ساخت . آنچه از محصول کشاورزی - که با عرق جبین و کد یمین - به دست می آورد در راه خدا انفاق می فرمود . بامداد که برای ادای نماز به مسجد جدش رسول الله ( ص ) می رفت ، پس از گزاردن فریضه ، مردم گرداگردش جمع می شدند و از انوار دانش و فضیلت او بهره مند می گشتند .

مدت بیست سال معاویه در شام و کارگزارانش در مرزهای دیگر اسلامی در واژگون جلوه دادن حقایق اسلامی   با زور و زر و تزویر و اجیر کردن عالمان خود فروخته   کوشش بسیار کردند . ناچار حضرت سجاد ( ع ) و فرزند ارجمندش امام محمد باقر ( ع ) پس از واقعه جانگداز کربلا و ستمهای  بی سابقه آل ابوسفیان ، که مردم به حقانیت اهل بیت عصمت ( ع ) توجه کردند ،

در اصلاح عقاید مردم به ویژه در مسأله امامت و رهبری ، که تنها شایسته امام معصوم است ، سعی بلیغ کردند و معارف حقه اسلامی را در جهات مختلف  به مردم تعلیم دادند تا کار نشر فقه و احکام اسلام به جایی رسید که فرزند گرامی  آن امام ، حضرت امام جعفر صادق ( ع ) دانشگاهی با چهار هزار شاگرد پایه گذاری  نمود ، و احادیث و تعلیمات اسلامی را در اکناف و اطراف جهان آن روز اسلام انتشار داد . امام سجاد ( ع ) با زبان دعا و مناجات و یادآوری از مظالم اموی و امر به معروف و نهی از منکر و امام باقر ( ع ) با تشکیل حلقه های درس ، زمینه این امر مهم را فراهم نمود و مسائل لازم دینی  را برای مردم روشن فرمود . رسول اکرم اسلام ( ص ) در پرتو چشم واقع بین و با روشن بینی وحی الهی  وظایفی را که فرزندان و اهل بیت گرامی اش در آینده انجام خواهند داد و نقشی  را که در شناخت و شناساندن معارف حقه به عهده خواهند داشت ، ضمن احادیثی  که از آن حضرت روایت شده ، تعیین فرموده است . چنان که در این حدیث آمده است : روزی جابر بن عبدالله انصاری که در آخر عمر دو چشم جهان بینش تاریک شده بود به محضر حضرت سجاد ( ع ) شرفیاب شد . صدای کودکی  را شنید ، پرسید کیستی ؟ گفت من محمد بن علی بن الحسینم ، جابر گفت : نزدیک بیا ، سپس دست او را گرفت و بوسید و عرض کرد : روزی خدمت جدت رسول خدا ( ص ) بودم . فرمود : شاید زنده بمانی و محمد بن علی بن الحسین که یکی از اولاد من است ملاقات کنی . سلام من را به او برسان و بگو : خدا به تو نور حکمت دهد . علم و دین را نشر بده . امام پنجم هم به امر جدش قیام کرد و در تمام مدت عمر به نشر علم و معارف دینی و تعلیم حقایق قرآنی  و احادیث نبوی ( ص ) پرداخت . این جابر بن عبدالله انصاری همان کسی است که در نخستین سال بعد از شهادت حضرت امام حسین ( ع ) به همراهی عطیه که مانند جابر از بزرگان و عالمان با تقوا و از مفسران بود ، در اربعین حسینی به کربلا آمد و غسل کرد ، و در حالی  که عطیه دستش را گرفته بود در کنار قبر مطهر حضرت سیدالشهداء آمد و زیارت آن سرور شهیدان را انجام داد . باری ، امام باقر علیه السلام منبع انوار حکمت و معدن احکام الهی بود .

نام نامی آن حضرت با دهها و صدها حدیث و روایت و کلمات قصار و اندرزهایی همراه است ، که به ویژه در 19سال امامت برای ارشاد مستعدان و دانش اندوزان و شاگردان شایسته خود بیان فرموده است . بنا به روایاتی که نقل شده است ، در هیچ مکتب و محضری  دانشمندان خاضعتر و خاشعتر از محضر محمد بن علی ( ع ) نبوده اند . در زمان امیرالمؤمنین علی ( ع ) گوئیا ، مقام علم و ارزش دانش هنوز - چنان که باید - بر مردم روشن نبود ، گویا مسلمانان هنوز قدم از تنگنای حیات مادی بیرون ننهاده و از زلال دانش علوی جامی  ننوشیده بودند ، و در کنار دریای  بیکران وجود علی ( ع ) تشنه لب بودند و جز عده ای  معدود قدر چونان گوهری را نمی دانستند .

بی جهت نبود که مولای متقیان بارها می فرمود : سلونی قبل از تفقدونی  پیش از آنکه من را از دست بدهید از من بپرسید . و بارها می گفت : من به راههای آسمان از راههای زمین آشناترم . ولی کو آن گوهرشناسی که قدر گوهر وجود علی را بداند ؟ اما به تدریج ، به ویژه در زمان امام محمد باقر ( ع ) مردم کم کم لذت علوم اهل بیت و معارف اسلامی را درک می کردند ، و مانند تشنه لبی  که سالها از لذات آب گوارا محروم مانده و یا قدر آن را ندانسته باشد ، زلال گوارای دانش امام باقر ( ع ) را دریافتند و تسلیم مقام علمی امام ( ع ) شدند ، و به قول یکی از مورخان : " مسلمانان در این هنگام از میدان جنگ و لشکر کشی  متوجه فتح دروازه های علم و فرهنگ شدند " . امام باقر ( ع ) نیز چون زمینه قیام بالسیف ( قیام مسلحانه ) در آن زمان - به علت خفقان فراوان و کمبود حماسه آفرینان - فراهم نبود ، از این رو ، نشر معارف اسلام و فعالیت علمی را و هم مبارزه عقیدتی و معنوی با سازمان حکومت اموی را ، از این طریق مناسب تر می دید ، و چون حقوق اسلام هنوز یک دوره کامل و مفصل تدریس نشده بود ، به فعالیتهای ثمر بخش علمی در این زمینه پرداخت . اما بدین خاطر که نفس شخصیت امام و سیر تعلیمات او - در ابعاد و مرزهای مختلف - بر ضرر حکومت بود ، مورد اذیت و ایذاء دستگاه قرار می گرفت . در عین حال امام هیچگاه از اهمیت تکلیفی  شورش ( علیه دستگاه ) غافل نبود ، و از راه دیگری  نیز آن را دامن می زد : و آن راه ، تجلیل و تأیید برادر شورشی اش زید بن علی بن الحسین بود . روایاتی در دست است که وضع امام محمد باقر ( ع ) که خود - در روزگارش - مرزبان بزرگ فکری و فرهنگی بوده و نقش مهمی در نشر اخلاق و فلسفه اصیل اسلامی  و جهان بینی خاص قرآن ، و تنظیم مبانی فقهی و تربیت شاگردانی " مانند امام شافعی " و تدوین مکتب داشته ، موضع انقلابی برادرش " زید " را نیز تأیید می کرده است چنانکه نقل شده امام محمد باقر ( ع ) می فرمود : خداوندا پشت من را به زید محکم کن .

و نیز نقل شده است که روزی زید بر امام باقر ( ع ) وارد شد ، چون امام ( ع ) زید بن علی  را دید ، این آیه را تلاوت کرد : " یا ایها الذین آمنوا کونوا قوامین بالقسط شهداء لله " . یعنی : " ای  مؤمنان ، بر پای دارندگان عدالت باشید و گواهان ، خدای را " . آنگاه فرمود : انت و الله یا زید من اهل ذلک ، ای زید ، به خدا سوگند تو نمونه عمل به این آیه ای . می دانیم که زید برادر امام محمد باقر ( ع ) که تحت تأثیر تعلیمات ائمه ( ع ) برای اقامه عدل و دین قیام کرد .

سرانجام علیه هشام به عبدالملک اموی ، در سال ( 120یا 122) زمان امامت امام جعفر صادق ( ع ) خروج کرد و دستگاه جبار ، ناجوانمردانه او را به قتل رساند . بدن مقدس زید را سالها بر دار کردند و سپس سوزانیدند . و چنانکه تاریخ می نویسد : گرچه نهضت زید نیز به نتیجه ای  نینجامید و قیامهای دیگری نیز که در این دوره به وجود آمد ، از جهت ظاهری به نتایجی نرسید ، ولی این قیامها و اقدامها در تاریخ تشیع موجب تحرک و بیداری  و بروز فرهنگ شهادت علیه دستگاه جور به شمار آمده و خون پاک شیعه را در جوشش و غلیان نگهداشته و خط شهادت را تا زمان ما در تاریخ شیعه ادامه داده است . امام باقر ( ع ) و امام صادق ( ع ) گرچه به ظاهر به این قیامها دست نیازیدند ، که زمینه را مساعد نمی دیدند ، ولی  در هر فرصت و موقعیت به تصحیح نظر جامعه درباره حکومت و تعلیم و نشر اصول اسلام و روشن کردن افکار ، که نوعی  دیگر از مبارزه است ، دست زدند . چه در این دوره ، حکومت اموی رو به زوال بود و فتنه عباسیان دامنگیر آنان شده بود ، از این رو بهترین فرصت برای نشر افکار زنده و تربیت شاگردان و آزادگان و ترسیم خط درست حکومت ، پیش آمده بود و در حقیقت مبارزه سیاسی به شکل پایه ریزی  و تدوین اصول مکتب - که امری  بسیار ضروری بود - پیش آمد . اما چنان که اشاره شد ، دستگاه خلافت آنجا که پای مصالح حکومتی پیش می آمد و احساس می کردند امام ( ع ) نقاب از چهره ظالمانه دستگاه برمی گیرد و خط صحیح را در شناخت " امام معصوم ( ع ) " و امامت که دنباله خط " رسالت " و بالاخره " حکومت الله " است تعلیم می دهد ، تکان می خوردند و دست به ایذاء و آزار و شکنجه امام ( ع ) می زدند و گاه به زجر و حبس و تبعید ... برای شناخت این امر ، به بیان این واقعه که در تاریخ یاد شده است می پردازیم : " در یکی از سالها که هشام بن عبدالملک ، خلیفه اموی ، به حج می آید ، جعفر بن محمد ، امام صادق ، در خدمت پدر خود ، امام محمد باقر ، نیز به حج می رفتند . روزی در مکه ، حضرت صادق ، در مجمع عمومی  سخنرانی می کند و در آن سخنرانی تأکید بر سر مسأله پیشوایی و امامت و اینکه پیشوایان بر حق و خلیفه های  خدا در زمین ایشانند نه دیگران ، و اینکه سعادت اجتماعی و رستگاری در پیروی  از ایشان است و بیعت با ایشان و ... نه دیگران . این سخنان که در بحبوحه قدرت هشام گفته می شود ، آن هم در مکه در موسم حج ، طنینی بزرگ می یابد و به گوش هشام می رسد. هشام در مکه جرأت نمی کند و به مصلحت خود نمی بیند  که متعرض آنان شود . اما چون به دمشق می رسد ، مأمور به مدینه     می فرستد و از فرماندار مدینه می خواهد که امام باقر ( ع ) و فرزندش را به دمشق   روانه کرد ، و چنین می شود . حضرت صادق ( ع ) می فرماید : چون وارد دمشق شدیم ، روز چهارم ما را به مجلس خود طلبید . هنگامی که به مجلس او درآمدیم ، هشام بر تخت پادشاهی خویش نشسته و لشکر و سپاهیان خود را در سلاح کامل غرق ساخته بود ، و در دو صف در برابر خود نگاه داشته بود . نیز دستور داده بود تا آماج خانه ای ( جاهایی که در آن نشانه برای تیراندازی می گذارند ) در برابر او نصب کرده بودند ، و بزرگان اطرافیان او مشغول مسابقه تیراندازی بودند . هنگامی  که وارد حیاط قصر او شدیم ، پدرم در پیش می رفت و من از عقب او می رفتم ، چون نزدیک رسیدیم ، به پدرم گفته : " شما هم همراه اینان تیر بیندازید " پدرم گفت : " من پیر شده ام . اکنون این کار از من ساخته نیست اگر من را معاف داری بهتر است " . هشام قسم یاد کرد : " به حق خداوندی که ما را به دین خود و پیغمبر خود گرامی داشت ، تو را معاف نمی دارم " . آنگاه به یکی از بزرگان بنی  امیه امر کرد که تیر و کمان خود را به او ( یعنی امام باقر - ع - ) بده تا او نیز در مسابقه شرکت کند . پدرم کمان را از آن مرد بگرفت و یک تیر نیر بگرفت و در زه گذاشت و به قوت بکشید و بر میان نشانه زد . سپس تیر دیگر بگرفت و بر فاق تیر اول زد ... تا آنکه نه تیر پیاپی افکند . هشام از دیدن این چگونگی خشمگین گشت و گفت : " نیک تیر انداختی ای ابوجعفر ، تو ماهرترین عرب و عجمی در تیراندازی . چرا می گفتی من بر این کار قادر نیستم ؟ ... بگو : این تیراندازی را چه کسی به تو یاد داده است " . پدرم فرمود : " می دانی که در میان اهل مدینه ، این فن شایع است . من در جوانی چندی  تمرین این کار کرده ام " . سپس امام صادق ( ع ) اشاره می فرماید که : هشام از مجموع ماجرا غضبناک گشت و عازم قتل پدرم شد . در همان محفل هشام بر سر مقام رهبری و خلافت اسلامی  با امام باقر ( ع ) سخن می گوید . امام باقر درباره رهبری رهبران بر حق و چگونگی  اداره اجتماع اسلامی و اینکه رهبر یک اجتماع اسلامی باید چگونه باشد ، سخن می گوید . اینها همه هشام را - که فاقد آن صفات بوده است و غاصب آن مقام - بیش از پیش ناراحت می کند . بعضی نوشته اند که : امام باقر را در دمشق به زندان افکند . و چون به او خبر می دهند که زندانیان دمشق مرید و معتقد به امام ( ع ) شده اند ، امام را رها می کند و به شتاب روانه مدینه می نماید . و پیکی  سریع ، پیش از حرکت امام از دمشق ، می فرستد تا در آبادیها و شهرهای سر راه همه جا علیه آنان ( امام باقر و امام صادق - ع - ) تبلیغ کنند تا بدین گونه ، مردم با آنان تماس نگیرند و تحت تأثیر گفتار و رفتارشان واقع نشوند . با این وصف امام ( ع ) در این سفر ، از تماس با مردم - حتی مسیحیان - و روشن کردن آنان غفلت نمی ورزد . جالب توجه و قابل دقت و یادگیری است که امام محمد باقر ( ع ) وصیت می کند به فرزندش امام جعفر صادق ( ع ) که مقداری  از مال او را وقف کند ، تا پس از مرگش ، تا ده سال در ایام حج و در منی  محل اجتماع حاجیها برای سنگ انداختن به شیطان ( رمی جمرات ) و قربانی کردن برای  او محفل عزا اقامه کنند . توجه به موضوع و تعیین مکان ، اهمیت بسیار دارد . به گفته صاحب الغدیر  زنده یاد علامه امینی - این وصیت برای آن است که اجتماع بزرگ اسلامی ، در آن مکان مقدس با پیشوای حق و رهبر دین آشنا شود و راه ارشاد در پیش گیرد ، و از دیگران ببرد و به این پیشوایان بپیوندد ، و این نهایت حرص بر هدایت مردم است و نجات دادن آنها از چنگال ستم و گمراهی .

 

شهادت امام باقر ( ع )


حضرت امام محمد باقر ( ع ) 19سال و ده ماه پس از شهادت پدر بزرگوارش حضرت امام زین العابدین ( ع ) زندگی  کرد  و در تمام این مدت به انجام دادن وظایف خطیر امامت ، نشر و تبلیغ فرهنگ اسلامی  ، تعلیم شاگردان ، رهبری  اصحاب و مردم ، اجرا کردن سنتهای جد بزرگوارش در میان خلق ، متوجه کردن دستگاه غاصب حکومت به خط صحیح رهبری و راه نمودن به مردم در جهت شناخت رهبر واقعی و امام معصوم ، که تنها خلیفه راستین خدا و رسول ( ص ) در زمین است ، پرداخت و لحظه ای  از این وظیفه غفلت نفرمود .

سرانجام در هفتم ذیحجه سال 114هجری در سن 57سالگی در مدینه به وسیله هشام مسموم شد و چشم از جهان فروبست .

پیکر مقدسش را در قبرستان بقیع - کنار پدر بزرگوارش - به خاک سپردند .

 

زنان و فرزندان


فرزندان آن حضرت را هفت نفر نوشته اند :

ابوعبدالله جعفر بن محمد الصادق ( ع ) و عبدالله که مادرشان ام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر بود .

ابراهیم و عبیدالله که از ام حکیم بودند و هر دو در زمان حیات پدر بزرگوارشان وفات کردند .

علی و زینب و ام سلمه که از ام ولد بودند

  • حمیدرضا ابراهیم زاده

خاطرات کودکی

جمعه, ۳ مرداد ۱۳۹۹، ۱۲:۲۳ ق.ظ
 

 

خاطرات کودکی

 

هنوز دلم باخاطرات کودکیم قایم باشک بازی می کند ، هنوز هم هوای کودکی سلسله ی مرا می تکاند .

با وجود اینکه همه ی بکارتهای کودکانه مضمحل شده و هیچ چیزی سر جایش نیست ، ولی باز هم نغمه آواز خرامان کودکانی که در نهایت سبکبالی به خویش و دنیای خویش با همه کوچکی و بزرگی مشغولند مرا قلقلک می دهد .

و چرا رؤیاهایی که از حیاط کودکانه ی حیاتم به کابوس وحشت زندگی امروز گریختند هرگز باز نمی گردند ؟!

گاه یاد دوستان خردسالی و کودکی و نوجوانی ام می افتم .می بینم که در آنها نیز هیچ اثری از نشاط و طراوت و صمیمیت نمانده علاوه بر چندتایی که چهره در نقاب خاک کشیده اند . باقی مانده هایمان در صعوبات درّه نداری و قله ی دارایی زندگیمان کور و کچل و منگ و یابو و زرنگ و.. شده ایم .

به عکسها که نگاه می کنم می بینم :

سمت راست اولی که به طرز مهیبی به  دوربین زل زده  ضایعاتی شده و همیشه خدا دنبال آهن قراضه و آبگرمکن شکسته  وسماورکهنه می دود و انگار این تمنای سیری ناپذیر ضایع بازی برایش  اشباع شدنی نیست.

یکی معتاد شده و همیشه به دنبال جیز است .

 آن یکی که تا دیروز فکرمی کردم عاقد شده باشد .طفلک بزاز شده ودر عوض از بد زندگی، همیشه ی خدا دم در دادگاه طلاق  و دفترعقد و ازدواج پلاس است ،

این  عزب اوغلی ازحمامی بودن نتیجه ی خاصی نگرفته بود.حالا شده سوپری محله شون.

اون یکی چند زنه شده و دیگر اثری از او نیست ، آخرین بار یکی از بچه ها در سفر زیارتی آنتالیا هلال ایشان را رویت کرده بود که همچون سگ آقای پتی بیل  داشت به افق می نگریست.

کنارش این یکی بزچران زندان قصر شده ،چیزی نگفتن بهتراست .حاشای او دیوار  ما.

سمت راستش دروازه بان ما ساقی  تشریف دارند طفلکی بچه دار نمی شود و خودش را می کشد که یک انگل به جامعه اضافه کند .

اما این یکی که انگشت اشارت درغاربینی پنهان نموده است.رییس شرکت بزرگی شده و به مستعمره هایش جفنگ می گوید .

پشت سری، این آقا هم  گفته می شود سرهنگ شده و مدام از معجزات  تفنگ می گوید.

  بغلیش  همین یکی وکیل شده و اصلاً هیچ کس را به یاد نمی آورد .

این یار گرمابه وگلستان ما هم انگار عمرش به دنیا نبود. داغش مونده هنوز توی دلم.

میرزا بنویس کلاس ما  دادستان شده و تا سلام و اظهار ادب می کنیم می گوید دفعه قبل واسه چی دیده بودمت ؟!

این شامورتی باز مشهور به اصغر گشنه  هست ایشان کل سال تحصیلی  ازصبحانه ی بچه ها تغذیه می نموده است. یه جورایی دوزیست کلاس  ما بود . شده بنگاهی و چه مطنطن و  مرتب هم میگه عزیزمی . ارادت...

اینی که دستشو گذاشت روی دوش این شامورتی باز  لکن معلم شده و توی راه با خودش حرف می زند ، معلوم  نیست چه می گوید  از اولش هم با از ما بهتران می پرید.

و این یکی هم آجان شده .رد مظالم کیو نداده باباش  ! طفلک باون سگرمه هاش سیگار را با سیگار روشن می کند و خود را می سوزاند.

بغلی هم مشهور به پاکوتاه است عاشق دلخسته ای بود واس خودش . نمی دونم به ورزشهای رزمی آشنایی دارید یا نه ؟!.

پاکوتاه داستان ما یه روز توی راه  مدرسه به خونه ، درحال متلک پرونی به یه خانم بلند بالا .اعصاب برای آن بانوی پاکدامن  نگذاشت  یهویی دختره برمی گرده به عقب یه تی چاگی  مشتی و دبش  میکوبه به مابین سینه و حلق این بینوا...

انگار مخ این بشر رگ به رگ شد .!

یه دل نه صد دل عاشق ضاربه ی مورد نظر میشه. جهنم ! که بهش نرسید. ولی پاکوتاه  قصه ی ما  هم خوب دویدنی کرده بود.! واز اثرات جادویی آن ضربت گوارا ، استاد تکواندو شده الان. البته تا اطلاع ثانوی  بابای 5تا بچه هم می باشد .

ای بسوزد پدر عشق!

بغلی این استاد هم با مرگ وعزای ملت کاسبی کوچکی راه انداخته. بماند که ته صدایی هم داشت. و عقده ی داریوش شدن مونده انگار توی دلش .ن کبت چه زبان بازی شده ارواح ...ش!

مبصر کلاس ما خدا ازش نگذره ، شده سلمانی.! بی وجدان ! از اولش بین بچه ها  سرشناس بود.

 آخری سمت چپ ردیف اول  بانکی شده و از بالای عینکش چنان به توخیره می شود که گویی اولین بارآدم می بیند.

آن دیگری که پزشک شد مواظب است که دستت به دستش نخورد تا میکروب کنجکاویت  به حریم خصوصیش لن ترانی بخواند.

دیگری مدیرکل یک اداره ی کل مهم  است و دائما در جلسه پشت در بسته می خوابد.

این کچل قلی هم که استاد دانشگاه شده بی خود  و بی جهت می خندد و راه به راه بوق می زند و مواظب است کسی با وقتش تصادف نکند.

این مو قشنگ هم که همیشه ی خدا بایک مونث جدید ظاهر می شود . همچنان ازجیب  اجداد  میراث دارش تغذیه می کند.

اینی که یقه اش سفت بسته شده .گمونم الان  از بچه های بالا ست. کسی  هنوز پیاده روئیتش نکرده  است.

این برادر که  انگشتهاش را به علامت وی داده بالا ، ایشان مشهور به تیر دروازه بوده و درحال حاضر سوپور می باشند.

این چاقال  هم شده شب نامه نویس سیاسی که مدام حرف مفت می زند و توهم توطئه اش  باعث اضافه وزنش می شود.

ردیف دوم اولی مسعود نفهم هست.که شده مترجم زبان و دارالترجمه زده. منتهی زبونش نه حالیمون میشه نه زبون مارو می فهمه .

کناردستش دلقک کلاس ما را باش رستوران زده  از ترس اینکه گوشت الاغ به خورد  بچه ها بدهد کسی نزدیکش نمی شود.

مورد داشتیم که  یارو گشنه خان میره عرض ارادت و یادآوری عهد شباب . اینم اصغرک را می بنده به شیشلیک الاغ میت. گشنه خان که  کیفور میشه دلش میخاد از طرز پخت این شیشلیک بازدیدی محرمانه بفرماید  و مطابق با کنجکاوی ژنتیکی اش که به دایی جانش  کمیسرغضمفر رفته.که هیچکی جلودارش نبود. منتها گندش اونجایی در اومد که گشنه خان میره پشت در خروجی آشپزخونه تف هوارکنه.. .چشمش میفته به سلاخ خان  وخلاصه  زل میزنه به سلاخی واون چیزی که نباید ببینه. چشمتون روز بد نبینه اصغر دیگه انگار با این صحنه ی دلخراش  اکبرشده بود. آبرو واسه دلقک نمی زاره...

ای بسوزه این  پدر نداری!

اینی که علم یزید کرده تنش هوشنگ شب پره هست تاجر ورشکسته ی فرش هست از بد زمانه .بی ادبی نباشه مرتیکه افتاده توی بیزینس خاله خانباجی به کشورهای عربی.

این پائینی  راننده ی آژانس است و داخل ماشینش همیشه  ی خدا عروسی است  ...

یکی در کارگاه خیالش همچنان شعرهای غم انگیز می سراید و بغل دستی اش که همچنان گاب نه من شیر ده مانده است .

این یکی همچنان چپکی نشسته و فیلسوفانه به دار دنیا بددهنی می کند کسی را نیافته که نبرد مسلحانه بفرماید.

اینم که عینک پرفسوری  نصبیده  است برقوزی دماغش  عامی اوغلای شاپورشامپانزه است .فعلا حسابدار شهریدار می باشد.

اینم از شاپور شامپانزه که همچون ایزی لایف بسته ها گشاد  راه می رفت. جاسوس مدیر هم بود. کارمند ارشد اداره راه شد. نمیدونم چرا همش فکرمی کردیم این بشر  حداکثر کارگر سیرک خواهدشد.

ای بسوزه پدر بد شانسی.!

اینی که کنارم نشسته و دستش را زیرچانه اش استوار کرده کسی نیست جز فردین جان. فردین که معرف حضورتان هست . داستان دارم باهاش.!

بگذریم : خلاصه  یکی آنقدر پول پارو کرده که خودش را گم می کند و دیگری آنقدر پولدار نشده که خودش را پیدا کند.

چندتایی  هم مثل من زیردست و پای اراذل و پولدارها و رئیس بزرگ ها و خرشانس ها جا مانده ایم .

ستون فقرات جوانی ما ، درهم شکسته و خبری از عزت و لذت نیست ، به هر کسی که برسیم ، می گوئیم خوب دیگه چه خبر ؟!

اساساً گذر از جوانی و نوجوانی و رسیدن به عالم پدرشدن و مادر ماندن ... می شود؛  نوعی سوختن و ندامت وآختن و ساختن و باختن و تاختن .

کسی نیست که جواب کودکیمان را بدهد که با بی رحمی تمام زیر شلاق مقتضیات وگذر زمان ، برای همیشه جامانده ایم ، و در بازارچه ی شلوغ مادیات گم شده ایم .

کاش به همراه این همه اختراعات الکترونیکی، می شد دوباره به منوی اصلی بازگردیم .از دست دادن عمر ، پدر ، مادر و بستگان و دوستان وحتی فرزند هرکدام غمی و چینی پر پیشانی مان می گدازد و افسوس که در همین گیر و دار کارت دعوت حضرت اجل هم بما می رسد و ما هنوز هم به آرزوهامان نرسیده ایم .

 

 

 

 

حمیدرضا ابراهیم‌زاده

 ۱۳۸۷/۳/۱۶

کلیه حقوق برای مؤلف محفوظ است

  • حمیدرضا ابراهیم زاده

این مدرک گرایان

چهارشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۹، ۰۹:۱۶ ق.ظ

 

 

 این مدرک گرایان

عرصه ی دانش پژوهی  وپژوهشگری یک حوزه باز ومفید وارزشمند است وبمراتب تفاوت شگرفی با مدرک گرایی واستفاده ازگواهی تحصیلی دارد

تولید دانش واستفاده ازآگاهی هایی که در دانشگاه طی می شود در حقیقت انبان  تجارب  دیگران و ذخیره گاه وتجربه ی ما از معلوماتی است که درآتیه  زندگی ما ومطالبات ملی ووطنی ما به کار  می آید

الزامی نیست بنده  دررشته ی خاصی  دکترا بگیرم  وباتوجه به عدم  ایجاد شغل برابربا همان رشته ی تحصیلی ام شاغل هم بشوم.

مطالبه بی جایی نیست اما زیر ساختهای خاص خودش را می طلبد.

و این امر مهم  بعهده ی دولت است که برابر بانیازهای جامعه دراین سطح دانشجو بطلبد.وزیرساختهای توسعه واشتغال این رشته هارا تعدیل کند.

 اما هستند کسانی که دکترای طب دارند و درحال تحصیل رشته ی  فلسفه  ویا جامعه شناسی هستند.

یا دوستانی که سیاست خوانده اند ودانشجوی  طب واقصاد وهنر ومعماری هستند. یک نوع تمایل وگرایش ذاتی به آن دانش  دروجودشان هست.میلشان به فهمیدن ودرک کردن بالاست.

ساختار ذائقه بشر   قابل تربیت وتقویت  وتغییر است

اگر ذائقه نسل نوی  خود را بطرف  تحصیلاتی سوق دهیم که خودشان به این رشته  علاقه دارند و معمولا بازارکار درآن چندان دخیل نباشد رضایتمندی بیشتری از تحصیل کردگی به سراغمان می آید

اما اگر برای بازارکار درس  غیر علاقه مان را بزور با معدل ناچیزی به فرجام برسانیم؛ انصافا نه پایان نامه اش تولید علم وتجربه است نه آن درس بکار این دانشجو می آید. وبه همین صورت توقعات ملی نسبت به تحصیل کردگان وشعورشان بالا می رود

اما  تهی دستی وبی بضاعتی علمی وفکری عمیقی درمدرک گرایان مشاهده خواهیم کرد که در یک دهه مبدل به سونامی وتعارض می شود .

حکایت مدرک داران بی سواد.مانند دریاچه های بی آب هست.نه آب ونشاط وحیاتی ونه زایر دریا وحیات نباتی...کویر تعارض  بنام دریا در دل وجان آن مکان نقش می بندد.

دراصل نوعی بیماری بنام بی شعوری در این نوع جوامع شیوع پیدا می کند

بنظرم اگر تحصیلاتمان منطبق برگرایشات مان وبازار کار تعدیل شود بهتر وزودتر به توسعه یافتگی نزدیک می شویم. وگرنه رقم بالای دکترا وارشدها ی بیکار معنایش این است که یاس وخمودگی درجامعه دارد شتاب می گیرد . سطح توقعات آسیب می بیند. انجماد وانسداد وتعارضات فکری و فرهنگی گسترش می یابد.جرم های سازمان یافته وجنایات حرفه ای و ناامنی وبی ثباتی   وطلاق واعتیاد  به فراوانی  می رسد . دراین مقطع یاس  از زندگی   برای فرهیختگان  هم پیش می آید فرار مغزها طبیعی  و حتی لازم به شمارمی آید وبسیاری ازمسائل ومعضلاتی که از این ذهنیت  ناشی می شود در جامعه تسری می یابد.

بنابراین دانشگاه مبدا تحولات وتوسعه  است. جوامع توسعه یافته دانشگاههای هدفمند وزنده ای دارند

 باوجوداینکه  موفقیت های فردی راههای گوناگونی را طی  می کند  دانشگاه  نیز مکانی برای رسیدن به  بسیاری از موفقیت ها ورضایت ها ومطالبات ملی است.

و زنده بودن دانشگاهها به محتویات وسطح  علوم واساتید ودانشجوها ومحتویات درونی  وکاربردی مقالات. پژوهشها و پایان نامه ها ورساله های علمی اساتید ودانشجویان  بستگی دارد

از کرامات دانشگاههای  مطرح و موفق دنیا این است که حجم تولید علم نافع بین المللی وفراملی بالایی را تصرف کرده اند...

بهتراست برای رسیدن به  توسعه ورسیدن به  رضایت مندی اززندگی ، بخشهای اقتصادی  دانش بنیان را تقویت کنیم. و سطح  وجنس توقعات ملی رااز مدرک تغییر دهیم ودولت نیز زیرساختهای مربوط به اشتغال هموزن با  مدرک گرفتگان مرتبط بااین حوزه ها را فراهم سازد.

حمیدرضاابراهیم زاده

9خرداد1394

 

* تمامی حقوق مربوط به این اثر درانحصار مولف می باشد.

  • حمیدرضا ابراهیم زاده

بحران هویت

شنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۹، ۱۲:۰۰ ق.ظ

هویت

 هویت مجموعه ای از علائم، آثارمادی و معنوی، زیستی ،جامعوی وروانی است که موجب شناسایی فرد ازفرد،گروه ازگروه یااهلیتی ازاهلیت دیگر(فرهنگی ازفرهنگ دیگر می شود)

 هویت درمقیاس فردی بنا به تقدم تاریخی:

 هویت خونی.

هویت خاکی

وهویت فرهنگی تقسیم می شود که هویت دینی بخشی از هویت فرهنگی است.

 عناصرسه گانه هویت جنبه ی دهشی یا محوّل دارند که به فرد تحمیل می شود.

  هویت

  «هویت» در اصطلاح جامعه شناختی، به کوشش فرد برای تحقق یکتایی خویشتن در شرایطی که در حال شکل دادن به رفتار خویش است، گفته می شود.

 نیاز به داشتن هویت آن چنان بر روان و اندیشه جوان سایه می افکند که او را به تکاپوی خستگی ناپذیر در راه کسب آن وادار می کند.

  آرمان گرایی، عشق و محبت، تشخص طلبی، رقابت، هنرنمایی، استقلال طلبی و بسیاری از ویژگی های نوجوانی، از شاخص های مهم این حرکت است.

  جوان برای کسب هویت از عوامل گوناگونی همچون: خانواده، نهادهای تربیتی و پرورشی، رسانه های گروهی و مطبوعات اثر می گیرد که در این میان، دو عامل نخست، بیشترین و پایانی ترین نقش را بر عهده دارند.

  جوانان و نوجوانانی که هویت خویشتن را می شناسند و آن را به یاری با مربیان خود احراز می کنند، قدرت تحلیل و تفسیر رویدادهای فرهنگی و در نتیجه مقابله با تهاجم فرهنگی را نیز کسب می کنند و به افرادی توانمند و نفوذناپذیر تبدیل می شوند؛ از این رو، ضرورت تلاش برای شناساندن هویت نوجوانان و جوانان آشکار می گردد.

هویت فرهنگی

 برآیند هویت مذهبی، ملی و فردی را «هویت فرهنگی» می نامند.

  هویت دینی

  امروزه بعضا صاحبان فناوری با ابداع فرهنگ های مهاجم، در صدد مقابله با هویت دینی انسانها برآمدند و هر گونه ارتباط قدسی را در عالم انکار می کنند.

  فرهنگ کنونی در کشور ایران، آمیزه ای از باورهای اسلامی و ایرانی است که قدمت بس دیرینه ای دارد. از همان زمان که ایرانیان، فرهنگ اسلامی را مقابل خویش یافتند، آن را به گرمی پذیرفتند و آنگاه در ترویج و نشرش کوشیدند.

  هویت انسانی

  هویت انسانی، مقوله‌ای اجتماعی است. همه انسانها به هنگام تولد، فارغ از اینکه در کجای زمین به دنیا می‌آیند و یا از چه تعلق قومی و قبیله‌ای برخوردارند، دارای ویژگی‌های یکسان نوع انسانی، در میان انواع موجودات زنده هستند و هیچ گونه تفاوت ماهوی با یکدیگر ندارند؛ بنابراین، مقوله هویت انسانی که در دوران رشد و تکوین انسان در جامعه شکل می‌گیرد، کاملأ اجتماعی و جامعه شناسانه است و ربطی به خون و نژاد و رنگ پوست و … ندارد.

   هویت اجتماعی

  هویت اجتماعی انسان، از پنج مؤلفه پیروی می‌کند. به زبان دیگر، بر پایه پنج مؤلفه تأثیرگذار، شکل می‌گیرد؛

   ۱ ـ عوامل جغرافیایی ـ اقلیمی،

   ۲ ـ عوامل سیاسی و تاریخی،

  ۳ ـ عوامل اقتصادی و معیشتی،

   ۴ ـ عوامل فرهنگی (زبان و ادبیات و هنر، میراث اساطیری، سنن و آداب، اعتقادات و آیین‌ها و رسوم و یادمان‌ها)،

   ۵ ـ و مؤلفه‌های تربیتی.

  الف) عوامل جغرافیایی ـ اقلیمی:

    به مجموعه عواملی گفته می‌شود که برگرفته از ویژگی‌های مربوط به اقلیم، طبیعت و آب و هواست، که در قرون و هزاره‌ها، می‌تواند بر نوع رفتار زیست‌ محیطی افراد تأثیر گذاشته و هویتی اجتماعی خاص، یا احساس تعلقی به خصوص را در یک گروه انسانی، از گذر زندگی تاریخی، ایجاد کند؛ بنابراین، باید ریشه بخشی از احساسات مربوط به تعلق سرزمینی را در این عامل، جستجو کرد.

 اما وجه تشابه در میان یک گروه انسانی که تنها برگرفته از این عامل باشند، قادر به ایجاد هویت اجتماعی نیست، بلکه این عامل ـ همان گونه که پیشتر گفته شد ـ تنها می‌تواند یکی از عوامل گسترده ایجاد هویت و احساس تعلق به یک گروه خاص انسانی باشد.

   ب) عوامل سیاسی و تاریخی:

 به مجموعه عواملی گفته می‌شود که متأثر از سرنوشت سیاسی و تاریخی مشترک یک گروه خاص از انسان‌ها هستند. دقت شود که وقتی می‌گوییم: «یک گروه خاص از انسان‌ها»، منظورمان همزمان، آن گروهی از انسانها هستند که می‌توانند در میان خود، شامل گروه‌ها و دسته‌های متعدد انسانی در حوزه‌های گوناگون جغرافیایی باشند. یادمانده‌های تاریخی، شادی‌ها، غم‌ها و نبردها و شکست‌ها و پیروزی‌های مشترک، از جمله عواملی هستند که از منظر تحمل نوع نظام‌های سیاسی خاص و رخدادهای مشابه، می‌توانند تأثیرات ماندگاری بر احساس هویت مشترک بگذارند.

 

   پ) عوامل اقتصادی:

  عوامل اقتصادی در احراز هویت مشترک عبارتند از: شیوه تولید اقتصادی، روابط تولید، سطح و نوع تولید، ابزار خاص تولید و امکانات تولیدی یک گروه به خصوص از انسان‌ها که در یک اقلیم مشخص تاریخی، زندگی کرده و می‌کنند.

 بسته به اینکه این گروه انسانی مفروض، از گذر یک جریان (پروسه) تاریخی، در هر یک از عوامل نامبرده، متأثر از چگونه نظامی بوده‌اند، دارای ویژگی‌های مشترکی می‌شوند، که این ویژگی‌ها، نوعی خاص از احساس مشترک و تعلق تاریخی را ایجاد می‌کنند؛ برای نمونه، قرنها حاکمیت نظام زمینداری (فئودالیسم) در بین ملل اروپایی و یا حاکمیت نظام ارباب و رعیتی در ایران، منجر به ایجاد دو نوع متفاوت از احساس مشترک، نسبت به روابط تولیدی و رابطه انسان با انسان و انسان با زمین، در بین این دو گروه انسانی شده اند. تفاوت نوع نگاه به اشرافیت در جوامع اروپایی و فرهنگ برگرفته از آن، با نوع نگاه مردم ایران به همین مقوله، برخاسته از همین تنوع تولید، روابط و ابزار تولیدی متفاوت است.

   ت) عوامل فرهنگی:

  عوامل فرهنگی، عواملی هستند که از گذر زندگی مشترک اجتماعی و تحت تأثیر نوع روابط انسانی حاکم بر جوامع و متأثر از همه عوامل اقلیمی، سیاسی، تاریخی و اقتصادی، ایجاد می‌شوند. این تأثیرات در صورت تداوم تاریخی، زمینه‌های پیدایش نوعی خاص از جهان بینی، اعتقادات، زبان مشترک، هنر و سنن و آداب و آیین‌های اجتماعی منحصر بفرد را فراهم می‌آورند. این عوامل، به دلیل اینکه در زمانی نسبتأ طولانی ایجاد می‌شوند، به همان نسبت ماندگارتر و مستحکم‌تر از عوامل دیگر هستند و بخش اصلی از هویت اجتماعی انسان را شکل می‌دهند.

  عوامل فرهنگی به مرور زمان تغییر شکل می‌دهند و ممکن است تضعیف و یا تقویت شوند، اما بن‌مایه‌های تاریخی آنها، کمتر دچار تحولات آنی و دوره ای می‌‌شوند.

  بسته به اینکه انسان، در هنگام تولد در کدام حوزه فرهنگی قرار گیرد، طبیعتأ احساس هویت اجتماعی او دارای مشخصه‌های منحصر بفرد همان حوزه (در آینده) می‌شود. این مشخصه‌ها، با انسان و رشد اجتماعی او، از طرف محیط زندگی، محیط آموزش، محیط کار و مجموعه روابط اجتماعی، به وی، خودآگاه و یا ناخودآگاه، تزریق می‌شوند.

  همچنین اراده انسان بالغ، کمتر می‌تواند در این ماندگارهای ریشه‌دار، تغییر ایجاد کند، بلکه حداکثر، سمت و سوی رفتار اجتماعی را می‌تواند تا اندازه‌ای تحت تأثیر قرار دهد؛ بنابراین، هویت فرهنگی، امری نیست که از کسی گرفته شود یا بتوان به زور به وی تحمیل کرد. این هویت، در واقع، هسته اصلی تشکیل دهنده شخصیت اجتماعی انسان است و برای همین، طلبیدنی و خواستنی نیست!

  همانگونه که طرح شد، هویت اجتماعی انسان، از عوامل بسیاری برگفته شده است که رویدادها و تغییرات مقطعی، قادر به ایجاد تغییرات اساسی در بن مایه‌های آن نیستند و نمی‌توان با تکیه بر یک یا دو عامل تمایز، مثل زبان و یا اعتقادات، بین گروهی از انسانها، با گروهی دیگر، اعلام هویت مستقل کرد.

  گروه انسانی بدون هویت و یا سلب هویت شده، روی کره زمین وجود ندارد، چرا که انسان در جامعه زندگی کرده و رشد یافته است و تکامل او، اجتماعی بوده است، نه انفرادی؛ بنابراین، هر انسانی، در هر جامعه ای که زندگی می‌کند ـ جدا از مسائل حقوقی و سیاسی در یک مقطع خاص تاریخی ـ دارای هویت مشخص اجتماعی و تاریخی است.

بحران هویت

 یکی ازمظاهرتوسعه نیافتگی جعلی شدن هویت هاست

 بحران هویت بعنوان دغدغه اساسی درجامعه ما بسیاری از زیر ساختاهای اجتماعی وفرهنگی را تهدید می کند

 بنظرم دوحالت برای جعلی کردن هویت وجود دارد یا ترس از ایذا واذیت معنوی و فرهنگی وامنیتی وشخصی وشخصیتی است

یا طمع برای آزردن. اغوا. بیماری بازی کردن با حیثیت خود و احساسات دیگران.وبیکاری و...است.

 جامعه امروز ما  ازدو بعد فضای حقیقی وجامعه مجازی ویاسایه روبروست ومتاسفانه برهردو فضا بحران هویت  وجوددارد.

 تغییردرسبک زندگی شامل:

تغییراسامی متولدین جدید ودرخواست تغییردراسامی پیشین به ویژه درنسل جوان.

تغییر در مدل لباس. مدل آرایش. مدل گفتگو. استفاده ازواژه ها.

تغییر در ذائقه ی  خوردن.ساعات خواب وبیداری.دوست یابی. ازدواج.اشتغال.و....

مثلا : لباس وآرایش چهره ،هویت خاصی را از افراد و حتی جامعه نمایان می‌کند.

الگوهای مختلف پوشش و مد، ضمن ایجاد شخصیت و تبیین جایگاه فردی، بیانگر سنت‌ها، ارزش‌ها و نوع فرهنگ حاکم بر جوامع هستند.

لباس و پوشش وآرایش با هنجارها و ارزش‌های حاکم بر جوامع گره خورده است و می‌تواند به عنوان یکی از ابزارهای مهم در جهت شناخت رفتارهای  جامعه موثر باشد

همه این تغییرات ناشی ازتهی شدن قالب هویت ملیتی وقالب  هویت عرف وسنت است.که به دنبال خود مشکلاتی رادرحوزه اقتصاد. اخلاق. فرهنگ وسیاست بهمراه دارد

 درفضای مجازی نیز جعل هویت امری بدیهی ومعتنا به است.

 عوامل زیادی دراین رویکرد نابهنجار دخیل است.

 ازجمله این عوامل :

 

  - جدایی ازباورهای اصیل و اعتقادات

 - فقر فکری وفرهنگی  وپائین بودن درک نسبت به باورها وآموزه ها

  -  فقرسواد رسانه ای واجتماعی

  - بی تدبیری دولت وحکومت درزیرساختهای آموزشی وتربیتی.و اشتغال وازدواج

 -  جدایی وبی میلی حکومت ازنخبگان ومهندسان فرهنگی وعدم تعامل وتعاون فی مابین

-  تقابل فرهنگی بیگانه وتهاجم به باورها

 - عدم مسئولیت پذیری مهندسان فکری وفرهنگی ونخبگان

 -  جو زدگی وتغییر گرایی به بهانه مدرن گرایی

-  درگیریهای سیاسی واقتصادی واجتماعی داخلی ومنطقه ای وجهانی وفرسایش باورها ونیروها

- تبعیض واستبداد و....

  درنهایت همه ی این عوامل خلا ناشی ازنشاط وبی سوادی معاشرتهای اجتماعی وبی تدبیری مهندسان فرهنگی این فضاها مشهوداست. خلا  همواره جاذب است. ومانند بادکش و اسفنج عمل می کند

درحوزه مجازی نیز کاربران بدلیل وجود خلاهای ناشی ازدوری ازنشاط .بی اطلاعی. عقده حقارتهای شخصی وخلا دوستی ودوستیابی وآزادی های روابط مجازی ،رغبت به تغییردرهویت واقعی خود دارند

اساسا اگر کاربران مطلع باشند که رفتارشان دراین فضا برانگیخته شده از درون ومحتویات باطنی آنهاست هویت مجازی خود را تکریم می کنند.

 بهتراست زیر ساختهای فضای مجازی قبل ازاقدامات قهریه به اقدامات آموزشی منعطف شود. با وجود اینکه ازسال1390 درکشورما شورای عالی فضای مجازی تشکیل شده است اما بدلیل نو پا بودن نیازمند  به همکاری وحمایت نخبگان ومهندسان فرهنگی جامعه است که باید با تدبیر ومدیریت متقن ، جامعه ی مجازی را به پذیرش قوانین ملی ومذهبی ترغیب و ملزم نماید

 ودر درجه اهم آشنایی باحقوق شهروندی و هویت مجازی در قالب گفتمان ساده و زمان های کوتاه در رسانه ها به ویژه  تلوزیون ورادیو آموزش داده شود.

ازاین زاویه ی  نگاه ، سواد رسانه ای  جامعه ما نیازمند آموزش هدفمند وتقویت ودقت وظرافت است....

 حمیدرضاابراهیم زاده

 مازندران

اول اردیبهشت 1392

 

تمامی حقوق مربوط به این اثردر انحصارمولف محفوظ می باشد

  • حمیدرضا ابراهیم زاده

درباره ی مریم ستاره

دوشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۹، ۰۶:۰۰ ب.ظ

 

درباره ی مریم ستاره ی درخشان سپهر ریاضیات

 

همیشه نام دانشمندان را از لای کتابها وپستوی تاریخ  یافته ایم...

غبار هیاهو وکدورت  آسمان  نخبگی مجال دیدن ستارگان  را با چشم های غیر مسلح بما نمی دهد.

 بسیاری از نخبگان و دانشمندان درکنار ما و درمیان ما زیسته اند که کمتر برای تکریم شان  همت و دقت کرده ایم

واینک به لطف تلسکوپ  فضای مجازی این روزها توانسته ایم  افول ستاره ی دنباله دار  مریم میرزاخانی را درآسمان زندگی مان  ببینیم.

افسوس که چه زود دیرمی شود.

ستاره ای که روزهای گذشته در نهایت تاثر وتاسف افول کرد  ستاره ی مریم  بود

مریم همان هموطن. همشهری وهمکلاسی ماست که دربین ما آرام زیست وما بی توجه از نبوغش گاه طعنه ها وگاه خرده ها به اوگرفته ایم.

مریم همانی است که قبلا هشدارازدست دادنش را درجاده اهواز- تهران شنیده بودیم

این چه سری است که همیشه به نخبگان ما کم توجهی ویا بی توجهی می شود.

وگاه  سبب می شویم که خاموش ازکنارمان مهاجرت می کنند

و بعد متوجه جای خالی شان می شویم ویا وقتی که به آسمان پرکشیدند  آذرخش رفتنشان رانظاره گرمی شویم.

بگذریم :

ستاره های زیادی را دراین آسمان کدر ندیده گرفتیم که مریم هم درآن گم است!

صیانت وتکریم  از نام آوران آسمان دانش وارزش، آداب وآموزش همگانی را می طلبد.....

خدا عاقبت همه ی ما را ختم بخیرکند

و مرحوم پروفسور مریم میرزا خانی را هم بیامرزد و روحش را شاد کند. وشعله ی دانشش را برافروخته ترفرماید.

 

 

نتیجه تصویری برای مریم میرزا خانی

 

پروفسور مریم میرزا خانی

متولد13 اردیبهشت 1356 تهران  است که تحصیلات خود رادر دبیرستان فرزانگان تهران آغازکرد ودر دانشگاه شریف تهران درخشید از نام آورترین نخبگان ریاضی جهان به شماررفت

در سال ۲۰۱۴ به خاطر کار بر «دینامیک و هندسه سطوح ریمانی و فضاهای پیمانه‌ای آنها» برندهٔ مدال فیلدز شد، که بالاترین جایزه در ریاضیات است.

تا به امروز وی تنها زن و تنها ایرانی برنده ی مدال فیلدز است.

زمینهٔ تحقیقاتی او مشتمل بر نظریه تایشمولر، هندسه هذلولوی، نظریه ارگودیک و هندسه هم‌تافته بود.

مریم میرزاخانی در دوران تحصیل در دبیرستان فرزانگان تهران، برندهٔ مدال طلای المپیاد جهانی ریاضی در سال‌های ۱۹۹۴ (هنگ‌ کنگ) و ۱۹۹۵ (کانادا) شد. و در این سال به‌عنوان نخستین دانش‌آموز ایرانی نمرهٔ کامل را به دست آورد.

وی نخستین دختری بود که در المپیاد ریاضی ایران طلا گرفت و به تیم المپیاد ریاضی ایران راه یافت؛ و نخستین دانش آموز ایرانی بود که دو سال مدال طلا گرفت.او سپس در سال ۱۹۹۹ مدرک کارشناسی خود را در رشتهٔ ریاضی از دانشگاه شریف و دکترایِ خود را در سال ۲۰۰۴ از دانشگاه هاروارد به سرپرستی کورتیس مک‌ مولن، از برندگان مدال فیلدز، گرفت.

از مریم میرزاخانی به‌عنوان یکی از ده ذهنِ جوان برگزیدهٔ سال ۲۰۰۵ از سوی نشریهٔ پاپیولار ساینس در آمریکا و ذهن برتر در رشتهٔ ریاضیات تجلیل شد.وی همچنین  برنده جوایزی چون  جایزه ستر از انجمن ریاضی آمریکا در سال ۲۰۱۳ و جایزهٔ کلی بود. وی از یازدهم شهریورماه ۱۳۸۷ (اول سپتامبر ۲۰۰۸) در دانشگاه استنفورد استاد دانشگاه و پژوهشگر رشتهٔ ریاضیات بود. پیش از این، او استاد دانشگاه پرینستون بود.

مریم میرزاخانی در سال‌های ۱۳۷۳ و ۱۳۷۴ (سال سوم و چهارم دبیرستان) از دبیرستان فرزانگان تهران موفق به کسب مدال طلای المپیاد ریاضی کشوری شد و بعد از آن در سال ۱۹۹۴ در المپیاد جهانی ریاضی هنگ کنگ با ۴۱ امتیاز از ۴۲ امتیاز مدال طلای جهانی گرفت. سال بعد یعنی ۱۹۹۵ در المپیاد جهانی ریاضی کانادا با ۴۲ امتیاز از ۴۲، رتبهٔ اول طلای جهانی را به دست آورد.

دکترعبادالله محمودیان استاد دانشگاه صنعتی شریف و از مسولان برگزاری المپیاد ریاضی در گفتگویی پیرامون مریم میرزاخانی که در سالنامه شرق ۱۳۹۳ منتشر شده گفته است:

  "  در سال ۱۳۷۲ از دکتر حدادعادل درخواست کردم اجازه دهند ایشان (مریم میرزاخانی) در المپیاد شرکت کنند چون آن زمان فقط سال سومی‌ها امکان شرکت در المپیاد را داشتند و ایشان سال دوم بودند. در نهایت هم انتخاب شدند و سال بعد شرکت کردند و خانم میرزاخانی طی دو بار شرکت در المپیاد جهانی هر دوبار طلا گرفت. در ۳۰ تیر سال ۱۳۷۳ وقتی که از المپیاد برمی‌گشتند دکتر حدادعادل در سرمقاله روزنامه اطلاعات همه این ماوقع را نوشت."

مریم میرزاخانی اولین دختری بود که به تیم المپیاد ریاضی ایران راه یافت و همچنین اولین دختری بود که در المپیاد ریاضی ایران طلا گرفت. وی اولین کسی بود که دو سال مدال طلا گرفت و اولین فردی بود که در آزمون المپیاد ریاضی نمره کامل گرفت.

 

نتیجه تصویری برای مریم میرزا خانی

 

میرزاخانی دورهٔ لیسانس و فوق لیسانس ریاضی در دانشگاه صنعتی شریف طی کرد.

وی در سال ۲۰۰۴ با اخذ مدرک دکترای دانشگاه هاروارد به سرپرستی کورتیس مک‌مولن، از برندگان جایزه فیلدز، در دانشگاه‌های پرینستون و استنفورد به تدریس مشغول شد. یک سال بعد در سال ۲۰۰۵ نشریه پاپیولار ساینس آمریکا او را به عنوان یکی از ۱۰ ذهنِ جوان جهان برگزید و تجلیل کرد. میرزاخانی مدتی در پرینستون درس می‌داد ولی بعد به استنفورد رفت و کار تدریس و پژوهش را در آن‌جا پی گرفت. او در شهریور ۱۳۸۷ (اول سپتامبر ۲۰۰۸) و در ۳۱ سالگی به درجه استادی و این دانشگاه رسید.

 

عضویت در آکادمی ملی علوم آمریکا و فرهنگستان هنر و علوم

مریم میرزاخانی در مه سال ۲۰۱۶ به عضویت در آکادمی ملی علوم برگزیده شد. او نخستین زن ایرانی-آمریکایی است که به عضویت در این آکادمی برگزیده می‌شود.

 

وی در آوریل سال ۲۰۱۷ میلادی به عضویت آکادمی علوم و هنر آمریکا در آمد. مراسم معارفه او قرار بود در اکتبر همان سال برگزار شود.

 

زندگی شخصی

 

سلیقهٔ سینمایی میرزاخانی بازتابی از ذات بدون مرز پژوهش اوست، که درگیر کاویدن «خصوصیات اشکال هندسی نامعمول» است. او می‌گوید:

«گاهی مواقع احساس می‌کنم در یک جنگل بزرگ هستم و نمی‌دانم به کجا می‌روم؛ ولی به طریقی به بالای تپه‌ای می‌رسم و می‌توانم همه چیز را واضحتر ببینم. آنچه آن گاه رخ می‌دهد، واقعاً هیجان انگیز است.»

 

فیلم مورد علاقهٔ او، داگویل، نگاهی خشن به آمریکای دوران رکود بزرگ است.وی گفته که در کودکی آرزو داشته نویسنده شود. او گفت:

«وقتی که بچه بودم رویایم این بود که نویسنده شوم. هیجان‌انگیزترین لحظاتم را به خواندن رمان می‌گذراندم، در واقع هر چیزی را به دستم می‌رسید می‌خواندم.» همسر وی یان وندراک، نیز دانشیار ریاضی دانشگاه استنفورد، و پژوهشگر سابق علوم کامپیوتر نظری مرکز تحقیقات آی‌بی‌ام و اهل جمهوری چک است و از او دارای یک فرزند به نام آناهیتا می‌باشد.

حادثه تصادف دراهواز

 در اسفندماه ۱۳۷۶ اتوبوس حامل دانشجویان ریاضی شرکت‌کننده در بیست و دومین دورهٔ مسابقات ریاضی دانشجویی، که در آن تیم متشکل از میرزاخانی، ایمان افتخاری و حسین نمازی در آن رتبهٔ اول کشور را کسب کرده بودند، که از اهواز راهی تهران بود (مسابقات ریاضی دانشجویی در اهواز برگزار شد) به دره سقوط کرد و طی آن شش تن از دانشجویان نخبهٔ ریاضی دانشگاه صنعتی شریف شامل آرمان بهرامیان، رضا صادقی - برندهٔ دو مدال طلای المپیاد جهانی - علیرضا سایه‌بان، علی حیدری، فرید کابلی، دکتر مجتبی مهرآبادی و مرتضی رضایی دانشجوی دانشگاه تهران که اغلب از برگزیدگان المپیادهای ملی و بین‌المللی ریاضی بودند، جان باختند و مریم میرزاخانی از جمله دانشجویان بازمانده از این سانحه بود.

بیماری و درگذشت

  در تیر ماه  جاری (۱۳۹۶ ) اعلام شد  که میرزاخانی به دلیل ابتلا به سرطان  و وخامت حالش در بیمارستانی در آمریکا بستری است.

 پروفسورمیرزاخانی از چهار سال پیش‌تر به سرطان سینه مبتلا بود، و این سرطان به مغز استخوان وی سرایت کرده بود.

متاسفانه تلاش برای نجاتش موثرواقع نشد وایشان  در ۲۴ تیر ۱۳۹۶ در ۴۰ سالگی در آمریکا درگذشت.

نتیجه تصویری برای مریم میرزا خانی

 

بی تردید تا روزی که معادلات و راه حل های  مریم درسپهر ریاضیات ،می درخشد؛ مریم زنده است  وستاره اش می درخشد.

 

حمیدرضاابراهیم زاده

25تیرماه1396

 

تمامی حقوق مربوط به این اثردرانحصارمولف محفوظ می باشد

 

 

  • حمیدرضا ابراهیم زاده