نجوای من
نیایش
وقتی خدای به این مهربانی و بزرگی، بزرگتر و سرپرست ما باشد:
چه باک که چقدر کوچک و چه باک که چقدر خطاکار باشیم.
حتی من هم به آیندهی تلخ خود خوش بینم.
و به آرزوهایم خوراک میدهم تا پروار شوند.
آن قدر که قوچ آرزوها و امیالم به وسعت باور نکردنی و محال بزرگ شود و پرواز کند.
سپس آن را قربانی و فدای کسی می کنم که دوستم دارد و دوستش دارم.
خدای من!
کافر شدن به تو محال است!
دوست داشتم محض احترام بگویمت شما
اما نشد!
چون تو تویی.
و دوست نداری که شما صدایت کنم
میخواهی آنقدر صمیمی باشم که ذوب در گنجایشت شوم مثل قطره در اقیانوس...
عزیزم!
هرچه آرزوها و امیالم بزرگ باشد لیکن تو بزرگتر و مقتدرتری .
من انباشته از آرزوها و آرمانهایی هستم که در عقل به آن محال می گویند و در نقل به آن زوال.
اما تو که وکیل و سرپرستم باشی چه باک که عقل و نقل چه بگویند.
من پروارم از توکل
بگو
کجا و چه وقت خودم را قربانیات کنم
تا خشنودیات را درک و فراهم کنم...
حمیدرضا ابراهیم زاده
12/12/1392
تمامی حقوق نشر برای مولف محفوظ است
- ۹۳/۰۳/۱۱