دایره مینا

منتخب آثار وپژوهشهای دکتر حمید رضا ابراهیم زاده

دایره مینا

منتخب آثار وپژوهشهای دکتر حمید رضا ابراهیم زاده

دایره مینا

مجموعه مقالات. اشعار وآثار علمی .پژوهشی. فرهنگی. اجتماعی دکتر حمیدرضا ابراهیم زاده

۱۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

معلم شهید دکتر علی شریعتی

دوشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ق.ظ

به یاد معلم شهید دکتر علی شریعتی


 

بعضی ازاسامی و افراد در ذهن پویای جامعه  از حیات جاودانه ای متنعم هستند

ویا از اهرم ها  محورها ی پیش برنده ی تغییرات وانقلاب ها هستند.

وباید گفت انقلاب ها مدیون ایدئولوژی ونظریه های قهرمانانی هستند  که از جان وآبرو ی خود برای تغییرات مایه گذاشتند

مرحوم شریعتی یکی ازبهترین مبارزان و انقلابیونی بود که با حماسه ی فکر وقلمش برای روشن کردن چراغ راه  یک ملت  هرانچه داشت گذاشت.

کم یا بیش هرچه بود  صادقانه وخالصانه و آگاهانه همین بود. بدون هیچ زاویه و حاشیه وپشت پرده ای.

 شریعتی  به تمام معنا از عصاره شریعت ومقتضیات شریعت وزمان برخاسته بود.

وبی تردید  دردفاع از شریعت جان خود را هزینه ی آرمانهای متعالیش ساخت

 

شریعتی برای احقاق حق آزادی وشعار آزادی خواهانه اش وآرمانها و  پویایی اندیشه ونگاهش هزینه ی سنگینی راپرداخت کرد

که ثمره ی آن  نسل نوخواسته  صاحب ایده و آزادمردی بود که انقلاب با تلاش وخون آنها نتیجه داد...



علی شریعتی

فرزند استاد محمد تقی شریعتی

جامعه شناس وتاریخ شناس ونویسنده ونظریه پرداز حوزه ی  اسلام وتاریخ وجامعه

 

 تولد2 آذر1312 روستای کاهک سبزوار.


شهادت 29 خرداد1356  ساوت همپتون انگلستان.

مدفون درحرم حضرت زینب (س).دمشق سوریه

  • حمیدرضا ابراهیم زاده

پرستش وبندگی

جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۰۱ ب.ظ

خداوند  دوست می داشت که دوستی داشته باشه که اورا بنحو اتم واکمل  درک کند.

 اوبه یک باره ازسر دوست داشتن هویت وژنوم ونقشه ی انسان را نگاشت

 و آنگاه آسمان  وزیر ساختها وکل ملزومات کائنات و  همه چیز را برای   حضور بشر برافراشت وترازو گذاشت

وسپس  با نغمه ی  بیگ بنگ  (کن فیکون) زمین وزمان  را برای زندگی بشر به اذن خویش آماده فرمود

اوکه بی نیاز بود وهست. بی پدر ومادر  هست ودنبال زن وزندگی هم نبود ونیست. (سوره توحید)

 اما دوست داشت که دوست داشته شود ودوست بدارد

قرآن یا کاتالوگ کائنات دراین باره بسیار از مذاکرات  شرح اشتیاق خدا به بشر گفته است

(سوره بقره165/ سوره مائده54/ سوره آل عمران 31 و......)


ثقالتی  هم این وسط درباب درک  معرفت حضرت رحمان وجوددارد که متاسفانه  جبری و ثقیل ودیر هضم است

  به بعضیها یاد دادند که   وقتی ازشما بپرسند خدا چه انگیزه ای برای پیدایش بشر داشت  بدون هیچ  پیش زمینه ای بگویند

وما خلقت الجن والانس الا لیعبدون – ذاریات 56

تعرضی به این پاسخ ندارم ولی واقعا  ثقیل وسردرگم کننده است

ملزوماتی در عبارت زیبای الا لیعبدون است که گره جبریون را می گشاید. وذهن نابالغ انسان را به حب و مودت می کشاند .

خداوند بعنوان رب وسرپرست  نه به حمد وتسبیح محتاج است و نه انسان بدون این درک  به لذت می رسد

مثلا مادرتان برایتان غذای خوشمزه ای می پزد  نه امروز بلکه هرروز دوبار.

 بعد ازش بپرسیم مادرجان برای چی اینهمه زحمت کشیدی  و برامون غذا درست کردی. ایشان بفرمایند برای اینکه ازم تشکر کنید؟؟؟ یا قدر منو بدونید؟!!

البته درمثل مناقشه ای نیست واین مثل نیز قیاس مع الفارق نخواهد بود

زیرا که بفرموده حضرت رحمان   :

 وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُل رَّبِّ ارْحَمْهُمَا کَمَا رَبَّیَانِی صَغِیرًا

﴿الإسراء: ٢٤﴾

بنا براین

محال است بگوید که برای شنیدن تشکر وقدردانی

میگوید من  خانواده ام و بچه هام وشوهرم را دوست دارم.

میخواهم  سلامت وشاداب وبا نشاط باشند. من عاشقشونم واازین زحماتم لذت می برم....

اما هنگامیکه ما هم سپاسگزاری وقدرشناسی می کنیم می داند که زحماتش را بخاطر داریم ولذت ارزنده ای نصیبمان شده است

نگاهم این است اسرار آفرینش بسیار وسیع تر از درک حال امروز ماست

ما هنوز به مثابه کودکی هستیم که از درک  دلیل به دنیا اومدن خودمون وتصمیم والدینمان چیز زیادی نمی دونیم وبه محیط احاطه وتسلطی نداریم تا بلوغ فکری مان راه بسیار هست

اما همین قدر بدانیم که خدا وند قرآن  ویا دیوان عاشقانه اش را برای ما سرود  که بگوید : دوستت دارم

وحدیث قدسی  « من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقه و من عشقه قتله و من قتله فعلی دیته و من علی دیته فانا دیته»

(خداوند فرمود): هر کس مرا خواست، مرا می یابد و هر که مرا بیابد، مرا می شناسد و هر که مرا بشناسد، مرا دوست دارد و هر کسی مرا دوست بدارد، عاشقم می شود و هر که عاشقم بشود، عاشقش می شوم و هر کس را که عاشقش بشم، او را می کشم و هر کس را بکشم، دیه او به گردن من است و هر کس که به گردن من دیه دارد، من خودم دیه او هستم.

بی تردید این نگاه  عالی  و عاشقانه به بشر  یکی از همان حرفهاست

و یا حدیث پیامبر هم درباره دین   که می فرماید:

 هل الدین الا الحب؟؟

هل الایمان الا الحب؟

 گوش  ودل دادن   به مطالبات وعشوه معشوق چقدر لذیذ است وهمان سرسپاری است که عشق را دوطرفه می کند وخداوند عاشقی است که معشوق را شیفته وواله میکند

او به شدت "ودود " و "واله" است که مبدل به " الله " می شود

 وجمیع زیبایی های جمالی وجلالی را بخاطرلذت  معشوقش یعنی انسان درخود متجلی می کند

از اسرار حق همین است که هرچه انسان درکش نسبت به رب العالمین  بیشتر می شود بیشتر جذب عاشق می شود

 

 مبحث عبادت وعبودیت

 

عبادت وعبودیت دومقوله ی جدا ومتمایز ازهم هستند



پرستش  یعنی انگیزه برای تقرب به خدا  وانگیزه برای تقرب یعنی گام نهادن درمسیر توسعه وتکامل وتوفیق

 پرستش از  روی آگاهی یا گام نهادن در مسیر توفیق وکمال است


هرعملی که باعث نزدیکی به خدا شود آن کار آزادی از قید وبند است حتی  خوردن وخوابیدن. بنابراین خدا همه ی اعمالی که برای نزدیکی اش نیت شد را می پذیرد

 روزه ونماز مالیات نیست هرچه آدمی را دربند بکشد وآزادی هایش را سلب کند عبادت نیست عبادت با ریا ودلواپسی و وترس محال است

پس عبادت سازندگی وآبادکردن است

انما یتقبل الله من المتقین / مائده 27

قرابت / قربه الی الله

قرابت ها درانسان با قرابت سببس ئنسبی ورضاعی امتیاز داده می شوند

اما یک قرابت مهم وکامل دیگری است که انسان را بهم مشتاق ووابسته می کند قرابت تشابه وهم صفتی ودوستی صفات وارزشهای اخلاقی ورفتاری نسبت به هم است

همصفتی  جاذب دوستی ومهر وعشق ورزی است

دو دوست باهمصفتی وانتقال صفات  به هم دیگر  از محارم بهم نزدیک تر می شوند ومگوهایی برای هم افشا می کنند که شاید به والدین خود هم نگویند. چون قرابتی درهم می یابند وبهم اعتماد واعتقاد پیدا میکنند.

وانسان با  دریافت صفات جمالی وجمالی فعلی به خدا نزدیک تر می شود

خلاقیت . مهربانی. بردباری. کمال خواهی. آرامش و...بسیاری از صفات برای انسان قابل ابراز واتصاف است است

ازاینرو میفرماید که باخدا همراز وهم صفت شو

تخلقوا باخلاق الله

عبودیت یعنی بندگی

مطیع امرالهی شدن عین آزادی است

بندگی یعنی آزادگی  وحرکت

بندگی برای کسی که دوستش داریم. حرف شنوی واطاعت ازکسیکه عاشقش هستیم کنیز شدن ازسرمحبت. آنکه میخواهد مطیع امر حق باشد عبادت می کند

بندگی وعبودیت یعنی آزادگی یعنی حرکت درمسیر علم وعدل وقدرت ورافت وزیبایی وصدق وبلند همتی وهمه این کمالات از اصل عبادت سرچشمه می یابد

آنچه که برای این اصل شرط مهم وبنیادین عبادت است  اصل اخلاص و باور ویقین قلبی است

زیراعبودیت بندگی برای خداست ولی برای غیر خدا هم معنا می شود

آنکس که می خواهد مطیع اوامر الهی باشد عبادت می کند

اذن الله. عین الله. یدالله. لسان الله می شود...

والی الله المصیر


حمید رضاابراهیم زاده

26خرداد1394



* تمامی حقوق مربوط به این اثر درانحصار مولف محفوظ می باشد

  • حمیدرضا ابراهیم زاده

این شبهای قدر

چهارشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۲۰ ب.ظ

بسم الله ا لرحمن الرحیم


این شــبهای قـــدر



" حم والکتاب المبین انّا انزلناه فی لیله مبارکه انّا کنا منزلین  فیها یفرق کلّ امرحکیم

  امرا من عندنا انا کنا مرسلین رحمه من ربک انه هو الّسمیع العلیم"( دخان ( 10-5


     

 اختلاف در تعیین شبهای قدر

 الف : اختلاف ناشی از تعدد روایات : 

 دو گروه هستند که میگویند :

 

1- در نیمه شعبان لیالی قدر وجود دارد :

 الف ) بدلیل تولد امام عصر که قرآن ناطق است 

 ب ) بدلیل برخی از روایات اهل سنت 

 ج) نظریه مقام فرقان و مقام قرآن



 2- در شبهای 19-21-23 ماه رمضان واقع شده است :

 طبرسی در مجمع البیان از معصوم ( ع ) روایت کرده است : اطلبها فی تسع عشره واحدی و عشرین و ثلاث عشرین . ( شب قدر را در شب 19 و 21 و 23 جستجو نما ) و نیز در روایت دیگری وقتی حضـرت باقـر(ع ) در مورد تعیین شب قدر مورد سوال قرار می‌گیرد ، پاسخ میفرمایند : فی لیلتین لیله ثلاث و عشرین واحدی و عشرین ( در شب 21 و 23 ) نکته قابل توجه اینست که غالباً اختلافات در مسایل ناشی از اختلاف روایات متعارض است ، بدین بیان که رب در مسئله‌ای خاص دو یا چند روایت یا مضامین متضاد دو متناقض یکدیگر از چند راوی مختلف نقل می‌شود و همچنین اختلاف در روایت ، منشاء اختلاف مفهومی می‌گردد که در اصطلاح اصولین این روایت به متعارض یاد می‌شود . خصوصیت روایات متعارض در اینست که هر کدام دیگری را طرد و نفی می‌کند از این رو قطعً از میان تمام آنها یک روایت صحیح و صادق بوده و بقیه خلاف واقع است، هر چند فعلاً قدرت بر تشخیص صحیح از مستقیم را نداریم . اما اختلاف موجود در مسئله تعیین شب قدر از این نسنخ اختلاف نیست ، بلکه بطور صریح از امام باقر (ع) در پاسخ به جماعت پرسشگر در نورد شب دقیق سوال شد ، امام میفرمایند : " چه می شود تو را که در دو شبی همت نموده و آنرا بزرگ داری که شب قدر یکی از آن دو است . " چنانچه  ملاحظه می‌شود در عدم تعیین شب قدر تعمدی در کار بوده که قطعاً تابع حکمت خاصی می‌باشد و حال آنکه حکمت چیست ؟

 بنظر میرسد که با استفاده از بعضی روایات می تواند جازم شد می تواند شب قدر شب بیست و سوم ماه رمضان است ، چه اینکه مسلماً شب قدر ، تعدد نداشته و یک شب بیش نیست و بناچار بایستی یکی از سه شب مذکور باشد و مستفاد بعضی روایات اینست آن شب ، بیست و سوم می‌باشد . بنابرایت دو شب قبلی براساس مصالح و دلایلی مقدمه ورود به شب سوم قرار داده شده‌اند و از جمله آن مصالح می تواند بدین شرح باشد :

 

    

 

مراحل سه گانه سیر و سلوک :


 شب قدر بفرض 23 ، شب نزول تجلیات و عنایات الهی است و به همین دلیل لیله مبارکه، نام گرفته ( انا انزلنا فی لیله مبارکه ) از این رو می توان آنرا " شب تجلیه " نامید. و از آنطرف به اعتقاد اهل معرفت مراحل سیر و سلوک و حضرت به سوی خدا در سه مرحله کلی خلاصه می‌شود : 1- تخلیه   2- تحلیه   3- تجلیه   که رابطه بین این سه مرحله ، علی و معلولی و تربتی می‌باشد یعنی مراتب قبلی ، زاینده مراتب بعدی و مراتب بعدی متوقف می‌باشند از اینرو " تجلیه " خود متوقف بر دو مرحله "  تخلیه و تحلیه " است.

 " تخلیه "به معنای پیرایش صفحه دل از رذایل اخلاقی و تاریکی هایی است که در اثر ارتکاب گناهان، زوایای خانه قلب را فراگرفته به عبارت دیگر  تخلیه  ترک معصیت و گناه می‌باشد .

 "تحلیه" به معنای آرایش دل به زیور و زینت طاعت و بندگی است . امتثال اوامر الهی و انجام واجبات در یک عبارت : انجام وظایف عبودیت و بندگی راه  " تحلیه" گویند . از اینرو"تخلیه" جهت سلبی عبودیت است و" تحلیه" جهت ثبوتی آن ، که مجموعاً این دو از آدمی  بنده‌ای صالح می‌سازد و در این میان ، همیشه پیرایش  و به عبارتی پاکسازی مقدم برآرایش و بازسازی است تا هنگامیکه خانه دل از وجود اغیار خالی نگردد نمی توان بهره ای چندان از عبارات و دیگر اعمال ایجابی و ثبوتی بهره برگرفت. چه دانسته شد رابطه این مراحل با یکدیگر رابطه‌ای علی و معلولی است و یکی از اسرای تقدم استعاذه  (اعوذ بالله من الشیطان الرجیم )که در واقع خالی کردن خانه دل از شیطان است . بر بسمله ( بسم الله الرحمن الرحیم ). که آراستن دل به نام و یاد خداست را می‌توان ، همین دانست .

( برو تو خانه دل را فرو روب         مهیا کن مقام و جای محبوب )

 بنظر میرسد با توجه به این مقدمه طولانی، شب نوزدهم متکفل مقام "تخلیه" و شب بیست و یکم متکفل مقام  "تحلیه" است که در مجموع این دو "تجلیه" و نورانیت را در شب بیست و سوم نتیجه می دهد به عبارتی دیگر در شب نخست بندگان خدا بایستی با توبه و انابه از گناهان هجرت نموده و در شب دوم متعهد نشوند که وظایف بندگی را بجای خواهند آورد آنگاه در شب بیست و سوم خداوند پاداش آن هجرت و رجعت  را با تجلی الهی خویش می دهد ، از همین جا سر آن همه تأکید بر بزرگداشت و بیداری این سه شب و نیز عدم تعیین آن از جانب حضرت معصومین ( ع ) روشن می‌شود و در این میان از باب اینکه هجرت و رجعت را نیرویی پرتوان لازم است و باید به وسایط فیض توسل و تمسک جست که خداوند فرمود: (ابتغوا الیهم الوسیله.  در مسیر به سوی من از وسیله بهره گیرید ) از اینرو، وجود مناسبت ضربت خوردن امیرالمونین علی ( ع ) در شب نخست و شهادت آنحضرت در شب دوم خالی از لطف نیست چه حضرتش به عنوان انسان کامل و بنده محبوب حق بهترین وسیله بندگان گنهکار که عزم جزم رجعت دارند می‌باشد . در خاتمه این بخش شایسته می‌نماید روایتی را که مرحوم کلینی در اصول کافی آورده نقل می‌نمایی ؛ شخصی از امام باقر( ع ) سوال کرد: ای پسر رسول خدا چگونه شب قدر را در هر سال بشناسیم آنحضرت فرمودند: هگامیکه ماه رمضان رسید سوره دخان را در هر شب صدمرتبه تلاوت کن و آنگاه که شب بیست و سوم رسید تو نظاره گر تصدیق آنچیزی می‌شوی که از آن سوال نمودی. این روایت متضمن بر دستور العملی برای معرفت فزونتر شب قدری باشد بر اهمیت فوق العاده شب بیست و سوم ماه رمضان نیز دلالت دارد.

 

1)اختلاف در افق شبهای قدر :

 در واقع وجود طبیعی و مادی زمان ( شب قدر ) که متعدد شده و گرنه حقیقت آن همان دهر اسفل و دهر اعلی  است غیر قابل تعدد بوده و یکی می‌باشد ، از این رو تمام شبهای مختلف از آن حقیقت یگانه بهره ورند و آن حقیقت در ضمن تمام آنها وجود دارد و به عبارت دیگر « ذی ظل . که همان شب قدر دهری» است یگانه بوده و کثرت معلول عالم کثرت (طبیعت ) می‌باشد .

 

  

                                                                       حمید رضا ابراهیم زاده 82/8/25

  

منابع :

قرآن کریم : سوره های دخان ، مائده ، قدر

اصول کافی ( مرحوم کافی )

مجمع البیان ( طبرسی )

تفسیر القرآن الکریم ( محی الدین عربی )

فتوحات مکیه  ( محی الدین عربی )

اسرار لیله القدر ( حمید رضا ابراهیم زاده- 1380 )



  • حمیدرضا ابراهیم زاده

قرآن به سر نی

چهارشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۲۱ ق.ظ

 

 

نیزه فهمید

سر حسین قرآن است

  قرآن به سرش کرد

که شمری نشود عاقبتش

قرآن به سرت نی

نکنی  این شبها

ازنیزه

بیاموز ادب

احیا را

 

حمیدرضا ابراهیم زاده

18تیر1394

 

 

 

*تمامی حقوق مربوط به این اثر در انحصارمولف محفوظ است

 

  • حمیدرضا ابراهیم زاده

این قرآن به سرها

سه شنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۲۰ ب.ظ


بسم الله الرحـــمن الرحــــیم


این قـــــرآن به ســــرها 


هر عملی که خداوند آن را مقدس می شمارد پشتوانه متقن وفطری دارد.

 


    

 قرآن بعنوان کتاب راهنما و کاتالوگ کائنات و بشریت،احکام و دقایق و ظرایفی دارد که در پهن دشت حیات انسان کارائی عمیقی دارد. وآنچه که قرآن را مقدس ساخته بی شک معجزه بودن این کتاب الهی است. با دقت سازمانی می توانیم دریابیم که معجزه‌ی هر رسول اولوالعزمی مجموعه خدمات مادی و مجازی بودکه باید در همان روز مرئی باشد. موسی(ع) و معجزات عصا و مجموعه های وابسته به آن عصر در تقابل با سه عنصر (زر: قارون) (زور: فرعون) (تزویر: باعورا و هامانیان). اما کتابش و مجموعه ماندگارش سخنان وحی نبود. و یا عیسی مسیح(ع) و مجموعه تولد آدم‌وار و معجزات حوزه‌ی استشفاء و جانبخشی به مردگان با رویکرد بیداری اذهان مجازی و مادی (آیات 23-61  آل عمران )؛ اما کتاب انجیل کتاب دستورات مستقیم وحی نیست و مجموعه بجای مانده فقط داستان سفرها و کلام اشخاص و حواریون است. ابراهیم (ع) با معجزه آتش و گلستان، و معجزه طلب یقین برای معاد (260بقره) که کتابی از او باقی نماند نوح(ع) و آدم(ع) نیز همینطور و سایر انبیاء عظام که دین و مسلک ماندگاری نداشتند .

 اما رسول  مکرم اسلام معجزه اش کتاب است. کتابی که از وحی به ایشان ودیعه داده شد اگر به کوه و زمین سپرده می شد قطعاً متلاشی می‌شدند (احزاب 72-ه رعد 31-حشر21) فقط به انسان داده شد به تعبیر آیه 72 سوره احزاب ما امانت (تعهد، تکلیف، و ولایت الهی) برابر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم، آنها از حمل آن سر بر تافتند و از آن هراسیدند (و اظهار ناتوانی کردند) اما انسان آن رابدوش کشید، او بسیار ستمکار و نادان بود (چون برخود ستـم کرد و قـدر این مقـام را ندانسـت)

 (( ظلوماً جهولاً)) یِ انسان مورد خطاب و عتاب قرار گرفته است.

 در می‌یابیم که کتاب بعنوان نماد دانش و دانش پژوهی، معجزه الهی رسول خاتم است درب دانش باید پس از انقطاع رسالت همچنان باز بماند. و در زندگی مردم اعصار آینده و حاضر پویا بماند. تنها دلیل ماندگاری جز پیشرفت دانش نیست و با نگاه امام صادق دانش نوری است در دست خدا و به هرکس که پسندد می‌سپاردش .

  

 بی‌شک قرآن هدایتگر و راهنمای انسانیت است. و باید فصل به فصل گشاده و بروز شود کلیدداران خاصش را بعنوان ابواب (درهای دانش) می‌طلبد که قطعاً پارسایان و منزه از خطاهایی باید «باب» این دانش باشند که شارح این کتاب عمیق باشند. و رسول خدا خود را شهر دانش و علی (ع) را درب و دروازه این شهر می شناساند و طبیعی است ائمه هدی در کلیت همگی ابواب این شهر بزرگ هستند و راهنمایان و شارحان و ناطقان قرآن هستند که در اجتماع انسانی نقش پیشوا را ایفا می کنند.

 جالب است که در لیالی قدر که مصادف است با ضربت خوردن قرآن ناطق و باب دانش مولی(ع) و شهادت ایشان ، هر سه شب با مقدمه و اصل و نتیجه به تعبیر عرفاً تخلی، تزکی، تجلی در این 3 شب مهندسی شده و علی (ع) که نماینده خدا و شارح فرقان است. فرق سرش می شکافد و در این 3 بخش علی نیز میهمان مسیر شناخت عباد میگردد. و البته تقارن این دو موضوع به هیچوجه اتفاقی و تصادفی مهندسی نشده است. و ما مردم قرآن بر سر میگذاریم تا :

 1) بگوئیم همه احکام و فرامین فرقان حکیم بالای سر ماست. و از خدا می‌خواهیم این صحنه را برایمان ثبت کند که از امشب به بعد قرآن و دستوراتش روی سرمان است و عامل و مطیعیم.

 ((سمعاً و طاعتاً)) پذیرای احکام الهی خواهیم ماند.

 2) بگوئیم که پرورگارا بواسطه قرآن و بخاطر کلام خود از گناهان و قصورات و تقصیراتمان چشم پوشی کن. یعنی استغفار ما را با شفاعت قرآن بپذیر . که شفاعت قرآن در نزد خدا چه در دنیا و چه در عقبی پذیرفتنی است.

 اگر به هر دو نظر بیاندیشیم و دل ببندیم و اعتقاد یابیم ، زیباست.

 3) اما اگر قرآن را بر نیزه ی سرمان آویزان کرده باشیم چه؟ نیزه رأس، خودسری‌هایمان و تداوم انحرافات و کجروی هایمان است. همه بلیاتی که از خود محوریها و اجتهادات غیر منزه‌مان تولید می‌شود که باید بخاطر این عمل فریبکارانه به اتهام غش در معامله و فریب و جعل و ... مواخذه و تنبیه شویم.

 

اگر خدای ناکرده پس از صبح شبهای احیا همه اعمال سخیف  و انحرافات (روز از نو روزی از نو) یکی پس از دیگری سر برآوردند. بنظر می‌رسد که در آن شبها در حال فریب واغفال فرشته‌ها و خدا بودیم، که البته خداوند و ملائک هیچگاه فریفته نمی شوند... پس بخود و عاقبتمان زیان رسانده‌ایم.

 از خداوند حکیم می‌خواهیم که قرآن را و سایه محبت قرآن را از ما جدا نسازد و این قرآن به سر کردنها را برایمان به شفاعت بپذیرد و از تقصیراتمان بگذرد و به ما توفیق عمل به خواسته‌هایش بدهد و ما را از زیانکاری در این دنیا و روز حشر برهاند و توفیق عمل به آیاتش را بر ما کرم نماید.

 البته جمله‌ای از امام موسی صدر وجود دارد که مباحثات علمی و مطالعه (سودمند) در این شبها از قرآن به سرکردن (البته به نگاه سوّم) بالاتر و مقبول تر است. 

 به همان نگاه معصوم  که فرمودند: یکساعت تفکر از هفتاد سال عبادت برتر است.


                                 حمید رضا ابراهیم زاده 22 مرداد 1390

   


کلیه حقوق برای مولف محفوظ است
  • حمیدرضا ابراهیم زاده

خاطرات کودکی

دوشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۲۳ ق.ظ


خاطرات کودکی



هنوزدلم باخاطرات کودکیم قایم باشک بازی می کند ، هنوز هم هوای کودکی سلسله ی مرا می آشوبد .

با وجوداینکه همه ی بکارتهای کودکانه مضمحل شده و هیچ چیزی سر جایش نیست ،ولی باز هم نغمه آواز خرامان کودکانی که در نهایت سبکبالی به خویش و دنیای خویش با همه کوچکی و بزرگی مشغولند مرا قلقلک می دهد .

و چرا رؤیاهایی که از حیاط کودکانه ی حیاتم به کابوس وحشت زندگی امروز گریختند هرگز باز نمی گردند ؟!

گاه یاد دوستان خردسالی و کودکی و نوجوانی ام می افتم .می بینم که از آنها نیز هیچ اثری از نشاط و طراوت و صمیمیت نمانده علاوه بر چندتایی که چهره در نقاب خاک کشیده اند . باقی مانده هایمان در صعوبات درّه نداری و قله ی دارایی زندگیمان کور و کچل و منگ و یابو و زرنگ و.. شده ایم .

به عکسها که نگاه میکنم می بینم :

سمت راست اولی که به طرز مهیبی به  دوربین زل زده  ضایعاتی شده وهمیشه خدا دنبال آهن قراضه وآبگرمکن شکسته می دود وانگار این تمنای سیری ناپذیربرایش  اشباع شدنی نیست

یکی معتاد شده وهمیشه به دنبال جیز است .

 آن یکی که تادیروز فکرمیکردم عاقد شده باشد .طفلک بزاز شده واز بد زندگی، همیشه ی  خدا دم در دادگاه طلاق  ودفترعقد وازدواج پلاس است ،

این  عزب اوغلی ازحمامی بودن نتیجه ی خاصی نگرفته بود.حالا شده سوپری محله شون.

اون یکی چند زنه شده و دیگر اثری از او نیست ، آخرین باریکی از بچه ها درسفرزیارتی آنتالیا ایشان رادیده بود که داشت به افق می نگریست.

کنارش این یکی بزچران زندان قصر شده ،چیزی نگفتن بهتراست .حاشای او دیوار  ما.

سمت راستش دروازه بان ما ساقی  تشریف دارند طفلکی بچه دار نمیشود و خودش را می کشد که یک انگل به جامعه اضافه کند .

اما این یکی که انگشت اشارت درغاربینی پنهان نموده است.رییس شرکت بزرگی شده و به مستعمره هایش جفنگ می گوید .

پشت سری این آقا هم  گفته می شود سرهنگ شده ومدام از معجزات  تفنگ می گوید.

  بغلیش  همین یکی وکیل شده و اصلاً هیچ کس را به یاد نمی آورد .

این یارگرمابه وگلستان ما هم انگارعمرش به دنیا نبود. داغش مونده هنوز توی دلم.

میرزا بنویس کلاس ما  دادستان شده و تا سلام و اظهار ادب می کنیم می گوید دفعه قبل واسه چی دیده بودمت ؟!

این شامورتی باز مشهور به اصغر گشنه  هست ایشان کل سال تحصیلی  ازصبحانه ی بچه ها تغذیه می نموده است. یه جورایی دوزیست کلاس  ما بود . شده بنگاهی و چه مطنطن و  مرتب هم میگه عزیزمی . ارادت...

اینی که دستشو گذاشت روی دوش این شامورتی باز  لکن معلم شده و توی راه با خودش حرف می زند ، معلوم  نیست چه می گوید  ازاولش هم باازما بهتران می پرید.

و این یکی هم  آجان شده .رد مظالم کیو نداده باباش طفلک باون سگرمه هاش سیگار را با سیگار روشن می کند وخود را می سوزاند.

بغلی هم مشهور به پاکوتاه است عاشق دلخسته ای بود واس خودش . نمیدونم به ورزشهای رزمی آشنایی دارید یا نه . یه روز توی راه  مدرسه به خونه  درحال متلک پرونی به یه خانم بلند بالا . یهویی دختره برمیگرده به عقب یه تی چاگی  مشت میکوبه به حلق این بینوا...

انگار مخ این بشر رگ به رگ شده. یه دل نه صد دل عاشق ضاربه ی مورد نظر میشه. جهنم که بهش نرسید ولی پاکوتاه قصه ی ما  استاد تکواندو شده الان. البته تااطلاع ثانوی  بابای 5تا بچه هم می باشد .

ای بسوزد پدر عشق

بغلی این استاد هم با مرگ وعزای ملت کاسبی کوچکی راه انداخته. بماند که ته صدایی هم داشت. وعقده ی داریوش شدن مونده انگار توی دلش .نکبت چه زبان بازی شده ارواح ...ش

مبصر کلاس ما خدا ازش نگذره شده سلمانی.ازاولش بین بچه ها  سرشناس بود.

 آخری سمت چپ ردیف اول  بانکی شده واز بالای عینکش چنان به توخیره می شود که گویی اولین بارآدم می بیند.

آن دیگری که پزشک شد مواظب است که دستت به دستش نخورد تا میکروب کنجکاویت  به حریم خصوصیش لن ترانی بخواند.

دیگری مدیرکل یک اداره است ودائما در جلسه پشت در بسته می خوابد.

این کچل قلی هم که استاد دانشگاه شده بی خود  وبی جهت می خندد و راه به راه بوق می زند و مواظب است کسی با وقتش تصادف نکند

این موقشنگ که همیشه ی خدا بایک مونث جدید ظاهر می شود . همچنان ازجیب  اجداد  میراث دارش تغذیه می کند.

اینی که یقه اش سفت بسته شده .گمونم الان  ازبچه های بالا ست. کسی  هنوز پیاده روئیتش نکرده  است.

این برادرکه  انگشتهاش را به علامت وی داده بالا مشهور به تیر دروازه ایشان درحال حاضر سوپور می باشند.

این چاقاله هم شده شب نامه نویس سیاسی که مدام حرف مفت وتوهم توطئه اش  باعث اضافه وزنش می شود.

ردیف دوم اولی مسعود نفهم هست.که شده مترجم زبان ودارالترجمه زده.منتهی زبونش نه حالیمون میشه نه زبون مارو می فهمه .

کناردستش دلقک کلاس مارا باش رستوران زده  ازترس اینکه گوشت الاغ به خورد  بچه ها بدهد کسی نزدیکش نمی شود.

مورد داشتیم که  یارو گشنه خان میره عرض ارادت و یادآوری عهد شباب . اینم اصغر را می بنده به شیشلیک الاغ میت. گشنه خان که  کیفورمیشه دلش میخاد ازطرز پخت این شیشلیک بازدیدی محرمانه بفرماید  ومطابق با کنجکاوی ژنتیکی اش که به دایی  کمیسرغضمفرش رفته.که هیچکی جلودارش نبود. منتها گندش اونجایی دراومد که گشنه خان میره پشت درخروجی آشپزخونه تف هوارکنه.. .چشمش میفته به سلاخ خان  وخلاصه  زل میزنه به سلاخی واون چیزی که نباید ببینه. چشمتون روز بد نبینه اصغر دیگه انگاربااین صحنه ی دلخراش  اکبرشده بود. آبرو واسه دلقک نمی زاره...

ای بسوزه این  پدر نداری

اینی که علم یزید کرده تنش هوشنگ شب پره هست تاجر ورشکسته ی فرش هست ازبد زمانه .بی ادبی نباشه مرتیکه افتاده توی بیزینس خاله خانباجی به کشورهای عربی.

این پائینی  راننده ی آژانس است وداخل ماشینش همیشه  ی خدا عروسی است  ...

یکی در کارگاه خیالش همچنان شعرهای غم انگیز می سراید و بغل دستی اش که همچنان گاب نه من شیر ده مانده است .

این یکی همچنان چپکی نشسته وفیلسوفانه به دار دنیا بددهنی می کند کسی را نیافته که نبرد مسلحانه بفرماید.

اینم که عینک پرفسوری  نصبیده  است بردماغش  عامی اوغلای شاپورشامپانزه است .فعلا حسابدار شهریدار می باشد.

اینم از شاپور شامپانزه که گشاد  راه میرفت. جاسوس مدیر هم بود. کارمند ارشد اداره راه شد. نمیدونم چرا همش فکرمی کردیم این بشر  حداکثر کارگر سیرک خواهدشد.

ای بسوزه پدر بد شانسی.

اینی که کنارم نشسته ودستش را زیرچانه اش استوار کرده کسی نیست جز فردین جان. فردین که معرف حضورتان هست .داستان دارم باهاش.

بگذریم : خلاصه  یکی آنقدر پول پارو کرده که خودش را گم می کند و دیگری آنقدر پولدار نشده که خودش را پیدا کند.

چندتایی  هم مثل من زیردست و پای اراذل و پولدارها و رییس بزرگ ها و خرشانس ها جا مانده ایم .

ستون فقرات جوانی ما ، درهم شکسته و خبری از عزت و لذت نیست ، به هر کسی که برسیم می گوئیم خوب دیگه چه خبر ؟!

اساساً گذر از جوانی و نوجوانی و رسیدن به عالم پدرشدن ومادرماندن ... می شود نوعی سوختن و ندامت .

کسی نیست که جواب کودکیمان را بدهد که با بی رحمی تمام زیر شلاق زمان برای همیشه جامانده ایم ، و در بازارچه شلوغ مادیات گم شده ایم .

کاش به همراه این همه اختراعات الکترونیکی، می شد دوباره به منوی اصلی بازگردیم .از دست دادن عمر ، پدر ، مادر وبستگان و دوستان وحتی فرزند هرکدام غمی و چینی پر پیشانی مان می گدازد و افسوس که در همین گیر و دار کارت دعوت حضرت اجل هم بما میرسد و ما هنوز هم به آرزوهامان نرسیده ایم .

 



حمیدرضا ابراهیم‌زاده

 ۱۳۸۷/۳/۱۶

کلیه حقوق برای مؤلف محفوظ است

  • حمیدرضا ابراهیم زاده

امام حسن مجتبی

جمعه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۱ ب.ظ


سبط اکبر حضرت امام حسن مجتبی



امام حسن (ع ) فرزند ارشد امیرمؤ منان على بن ابیطالب و مادرش مهتر زنان فاطمه زهرا دختر پیامبر خدا (ص ) است .

 


ولادت

 

امام حسن (ع ) در شب نیمه ماه رمضان سال سوّم هجرت در مدینه تولد یافت . وى نخستین پسرى بود که خداوند متعال به خانواده على و فاطمه عنایت کرد. رسول اکرم (ص ) بلافاصله پس از ولادتش ، او را گرفت و در گوش راستش ‍ اذان و در گوش چپش اقامه گفت . سپس براى او گوسفندى قربانى کرد، سرش را تراشید و هموزن موى سرش - که یک درم و چیزى افزون بود - نقره به مستمندان داد. پیامبر (ص ) دستور داد تا سرش را عطرآگین کنند و از آن هنگام آیین عقیقه و صدقه دادن به هموزن موى سر نوزاد سنت شد. این نوزاد را حسن نام داد و این نام در جاهلیت سابقه نداشت . کنیه او را ابومحمّد نهاد و این تنها کنیه اوست .

 

القاب امام

لقب هاى او: سبط، سید، زکى ، مجتبى است که از همه معروفتر (مجتبى ) مى باشد.

 

پیامبر اکرم (ص ) به حسن و برادرش حسین علاقه خاصى داشت و بارها مى فرمود که حسن و حسین فرزندان منند و به پاس همین سخن على به سایر فرزندان خود مى فرمود: شما فرزندان من هستید و حسن و حسین فرزندان پیغمبر خدایند.

 

امام حسن هفت سال و خرده اى زمان جد بزرگوارش را درک نمود و در آغوش مهر آن حضرت بسر برد و پس از رحلت پیامبر (ص ) که با شهادت حضرت فاطمه دو ماه یا سه ماه بیشتر فاصله نداشت ، تحت تربیت پدر بزرگوار خود قرار گرفت .

 

امام حسن (ع ) پس از شهادت پدر بزرگوار خود به امر خدا و طبق وصیت آن حضرت ، به امامت رسید و مقام خلافت ظاهرى را نیز اشغال کرد، و نزدیک به شش ماه به اداره امور مسلمین پرداخت . در این مدت ، معاویه که دشمن سرسخت على (ع ) و خاندان او بود و سالها به طمع خلافت (در آغاز به بهانه خونخواهى عثمان و در آخر آشکارا به طلب خلافت ) جنگیده بود؛ به عراق که مقر خلافت امام حسن (ع ) بود لشکر کشید و جنگ آغاز کرد. ما در این باره کمى بعدتر سخن خواهیم گفت .

 

امام حسن (ع ) از جهت منظر و اخلاق و پیکر و بزرگوارى به رسول اکرم (ص ) بسیار مانند بود. وصف کنندگان آن حضرت او را چنین توصیف کرده اند:

 

(داراى رخسارى سفید آمیخته به اندکى سرخى ، چشمانى سیاه ، گونه اى هموار، محاسنى انبوه ، گیسوانى مجعد و پر، گردنى سیمگون ، اندامى متناسب ، شانه ایى عریض ، استخوانى درشت ، میانى باریک ، قدى میانه ، نه چندان بلند و نه چندان کوتاه . سیمایى نمکین و چهره اى در شمار زیباترین و جذاب ترین چهره ها).

 

ابن سعد گفته است که (حسن و حسین به رنگ سیاه ، خضاب مى کردند).

 

کمالات انسانى

امام حسن (ع ) در کمالات انسانى یادگار پدر و نمونه کامل جدّ بزرگوار خود بود. تا پیغمبر (ص ) زنده بود، او و برادرش حسین در کنار آن حضرت جاى داشتند، گاهى آنان را بر دوش خود سوار مى کرد و مى بوسید و مى بویید.

 

از پیغمبر اکرم (ص ) روایت کرده اند که درباره امام حسن و امام حسین (ع ) مى فرمود: این دو فرزند من ، امام هستند خواه برخیزند و خواه بنشینند (کنایه از این که در هر حال امام و پیشوایند).

 

امام حسن (ع ) بیست و پنج بار حج کرد، پیاده ، در حالى که اسبهاى نجیب را با او یدک مى کشیدند. هرگاه از مرگ یاد مى کرد مى گریست و هرگاه از قبر یاد مى کرد مى گریست ، هرگاه به یاد ایستادن به پاى حساب مى افتاد آن چنان نعره مى زد که بیهوش مى شد و چون به یاد بهشت و دوزخ مى افتاد؛ همچون مار گزیده به خود مى پیچید. از خدا طلب بهشت مى کرد و به او از آتش جهنم پناه مى برد. چون وضو مى ساخت و به نماز مى ایستاد بدنش به لرزه مى افتاد و رنگش زرد مى شد. سه نوبت دارائیش را با خدا تقسیم کرد و دو نوبت از تمام مال خود براى خدا گذشت . گفته اند: (امام حسن (ع ) در زمان خودش عابدترین و بى اعتناترین مردم به زیور دنیا بود).

 

سرشت و طینت امام

در سرشت و طینت امام حسن (ع ) برترین نشانه هاى انسانیت وجود داشت . هر که او را مى دید به دیده اش بزرگ مى آمد و هر که با او آمیزش ‍ داشت ، بدو محبت مى ورزید و هر دوست یا دشمنى که سخن یا خطبه او را مى شنید، به آسانى درنگ مى کرد تا او سخن خود را تمام کند و خطبه اش را به پایان برد. محمّد بن اسحاق گفت :

 

(پس از رسول خدا (ص ) هیچکس ‍ از حیث آبرو و بلندى قدر به حسن بن على نرسید. بر در خانه اش فرش ‍ مى گستردند و چون از خانه بیرون مى آمد و آنجا مى نشست راه بسته مى شد و به احترام او کسى از برابرش عبور نمى کرد و او چون مى فهمید؛ بر مى خاست و به خانه مى رفت و آن گاه مردم رفت و آمد مى کردند). در راه مکه از مرکبش فرود آمد و پیاده به راه رفتن ادامه داد. در کاروان همه از او پیروى کردند حتى سعد بن ابى وقاص پیاده شد و در کنار آن حضرت راه افتاد.

 

ابن عباس که از امام حسن (ع ) مسن تر بود، رکاب اسبشان را مى گرفت و بدین کار افتخار مى کرد و مى گفت : اینها پسران رسول خدایند.

 

با این شاءن و منزلت ، تواضعش چنان بود که : روزى بر عده اى مستمند مى گذشت ، آنها پاره هاى نان را بر زمین نهاده و خود روى زمین نشسته بودند و مى خوردند، چون حسن بن على را دیدند گفتند: (اى پسر رسول خدا بیا با ما هم غذا شو). امام حسن (ع ) فورا از مرکب فرود آمد و گفت : (خدا متکبران را دوست نمى دارد) و با آنان به غذا خوردن مشغول شد. آنگاه آنها را به میهمانى خود دعوت کرد، هم غذا به آنان داد و هم پوشاک .

 

در جود و بخشش امام حسن (ع ) داستانها گفته اند. از جمله مدائنى روایت کرده که :

حسن و حسین و عبداللّه بن جعفر به راه حج مى رفتند. توشه و تنخواه آنان گم شد. گرسنه و تشنه به خیمه اى رسیدند که پیرزنى در آن زندگى مى کرد. از او آب طلبیدند. گفت این گوسفند را بدوشید و شیر آن را با آب بیامیزید و بیاشامید. چنین کردند. سپس از او غذا خواستند. گفت همین گوسفند را داریم بکشید و بخورید. یکى از آنان گوسفند را ذبح کرد و از گوشت آن مقدارى بریان کرد و همه خوردند و سپس همانجا به خواب رفتند. هنگام رفتن به پیرزن گفتند: ما از قریشیم به حج مى رویم . چون باز گشتیم نزد ما بیا با تو به نیکى رفتار خواهیم کرد. و رفتند.

 

شوهر زن که آمد و از جریان خبر یافت ، گفت : واى بر تو گوسفند مرا براى مردمى ناشناس مى کشى آنگاه مى گویى از قریش بودند؟ روزگارى گذشت و کار بر پیرزن سخت شد، از آن محل کوچ کرد و به مدینه عبورش افتاد. حسن بن على (ع ) او را دید و شناخت . پیش رفت و گفت : مرا مى شناسى ؟ گفت نه . گفت : من همانم که در فلان روز مهمان تو شدم . و دستور داد تا هزار گوسفند و هزار دینار زر به او دادند. آن گاه او را نزد برادرش حسین بن على فرستاد. آن حضرت نیز همان اندازه به او بخشش فرمود. او را نزد عبداللّه بن جعفر فرستاد او نیز عطایى همانند آنان به او داد.

 

حلم و گذشت امام حسن (ع ) چنان بود که به گفته مروان ، با کوهها برابرى مى کرد.

 


 بیعت مردم با حسن بن على (ع )

هنگامى که حادثه دهشتناک ضربت خوردن على (ع ) در مسجد کوفه پیش ‍ آمد و مولى (ع ) بیمار شد به حسن دستور داد که در نماز بر مردم امامت کند، و در آخرین لحظات زندگى ، او را به این سخنان وصى خود قرار داد:

 

(پسرم ! پس از من ، تو صاحب مقام و صاحب خون منى ). و حسین و محمّد و دیگر فرزندانش و رؤ ساى شیعه و بزرگان خاندانش را بر این وصیت گواه ساخت و کتاب و سلاح خود را به او تحویل داد و سپس ‍ فرمود:

 

(پسرم ! رسول خدا دستور داده است که تو را وصى خود سازم و کتاب و سلاحم را به تو تحویل دهم . همچنانکه آن حضرت مرا وصى خود ساخته و کتاب و سلاحش را به من داده است و مرا ماءمور کرده که به تو دستور دهم در آخرین لحظات زندگیت ، آنها را به برادرت حسین بدهى ).

 

امام حسن (ع ) به جمع مسلمانان درآمد و بر فراز منبر پدرش ایستاد. خواست درباره فاجعه بزرگ شهادت پدرش ، على علیه السلام با مردم سخن بگوید. آنگاه پس از حمد و ثناى بر خداوند متعال و رسول مکرم (ص ) چنین گفت :

 

(همانا در این شب آن چنان کسى وفات یافت که گذشتگان بر او سبقت نگرفته اند و آیندگان بدو نخواهند رسید). و آن گاه درباره شجاعت و جهاد و کوشش هایى که على (ع ) در راه اسلام انجام داد و پیروزیهیى که در جنگها نصیب وى شد، سخن گفت و اشاره کرد که از مال دنیا در دم مرگ فقط هفتصد درهم داشت از سهمیه اش از بیت المال ، که مى خواست با آن خدمتکارى براى اهل و عیال خود تهیه کند.

 

در این موقع در مسجد جامع که مالامال از جمعیت بود، عبداللّه بن عباس ‍ بپا خاست و مردم را به بیعت با حسن بن على تشویق کرد. مردم با شوق و رغبت با امام حسن بیعت کردند. و این روز، همان روز شهادت پدرش ، یعنى روز بیست و یکم رمضان سال چهلم از هجرت بود.

 

مردم کوفه و بصره و مدائن و عراق و حجاز و یمن همه با میل با حسن بن على بیعت کردند جز معاویه که خواست از راهى دیگر برود و با او همان رفتار پیش گیرد که با پدرش پیش گرفته بود.

 

پس از بیعت مردم ، به ایراد خطبه اى پرداخت و مردم را به اطاعت اهل بیت پیغمبر (ص ) که یکى از دو یادگار گران وزن و در ردیف قرآن کریم هستند تشویق فرمود، و آنها را از فریب شیطان و شیطان صفتان بر حذر داشت .

 

بارى ، روش زندگى امام حسن (ع ) در دوران اقامتش در کوفه او را قبله نظر و محبوب دلها و مایه امید کسان ساخته بود. حسن بن على (ع ) شرایط رهبرى را در خود جمع داشت زیرا اولا فرزند رسول خدا (ص ) بود و دوستى او یکى از شرایط ایمان بود، دیگر آنکه لازمه بیعت با او این بود که از او فرمانبردارى کنند.

 

امام (ع ) کارها را نظم داد و والیانى براى شهرها تعیین فرمود و انتظام امور را بدست گرفت . امّا زمانى نگذشت که مردم چون امام حسن (ع ) را مانند پدرش در اجراى عدالت و احکام و حدود اسلامى قاطع دیدند، عده زیادى از افراد با نفوذ به توطئه هاى پنهانى دست زدند و حتى در نهان به معاویه نامه نوشتند و او را به حرکت به سوى کوفه تحریک نمودند، و ضمانت کردند که هرگاه سپاه او به اردوگاه حسن بن على (ع ) نزدیک شود، حسن را دست بسته تسلیم او کنند یا ناگهان او را بکشند.

 

خوارج نیز بخاطر وحدت نظرى که در دشمنى با حکومت هاشمى داشتند در این توطئه ها با آنها همکارى کردند.

 

در برابر این عده منافق ، شیعیان على (ع ) و جمعى از مهاجر و انصار بودند که به کوفه آمده و در آنجا سکونت اختیار کرده بودند. این بزرگمردان مراتب اخلاص و صمیمیت خود را در همه مراحل - چه در آغاز بعد از بیعت و چه در زمانى که امام (ع ) دستور جهاد داد - ثابت کردند.

 

امام حسن (ع ) وقتى طغیان و عصیان معاویه را در برابر خود دید با نامه هایى او را به اطاعت و عدم توطئه و خونریزى فرا خواند ولى معاویه در جوانب امام (ع ) تنها به این امر استدلال مى کرد که (من در حکومت از تو با سابقه تر و در این امر آزموده تر و به سال از تو بزرگترم همین و دیگر هیچ !).

 

گاه معاویه در نامه هاى خود با اقرار به شایستگى امام حسن (ع ) مى نوشت : (پس از من خلافت از آن توست زیرا تو از هر کس بدان سزاوارترى ) و در آخرین جوابى که به فرستادگان امام حسن (ع ) داد این بود که (برگردید، میان ما و شما بجز شمشیر نیست ).

 

و بدین ترتیب دشمنى و سرکشى از طرف معاویه شروع شد و او بود که با امام زمانش گردنکشى آغاز کرد. معاویه با توطئه هاى زهرآگین و انتخاب موقع مناسب و ایجاد روح اخلالگرى و نفاق ، توفیق یافت . او با خریدارى وجدانهاى پست و پراکندن انواع دروغ و انتشار روحیه یاءس در مردم سست ایمان ، زمینه را به نفع خود فراهم مى کرد و از سوى دیگر، همه سپاهیانش را به بسیج عمومى فرا خواند.

 

امام حسن (ع ) نیز تصمیم خود را براى پاسخ به ستیزه جویى معاویه دنبال کرد و رسما اعلان جهاد داد. اگر در لشکر معاویه به کسانى بودند که به طمع زر آمده بودند و مزدور دستگاه حکومت شام مى بودند، امّا در لشکر امام حسن (ع ) چهره هاى تابناک شیعیانى دیده مى شد مانند حجر بن عدى ، ابو ایوب انصارى ، و عدى بن حاتم ... که به تعبیر امام (ع ) (یک تن از آنان افزون از یک لشکر بود). امّا در برابر این بزرگان ، افراد سست عنصرى نیز بودند که جنگ را با گریز جواب مى دادند، و در نفاق افکنى توانایى داشتند، و فریفته زر و زیور دنیا مى شدند. امام حسن (ع ) از آغاز این ناهماهنگى بیمناک بود.

 

مجموع نیروهاى نظامى عراق را 350 هزار نوشته اند.

 

امام حسن (ع ) در مسجد جامع کوفه سخن گفت و سپاهیان را به عزیمت بسوى (نخیله ) تحریض فرمود. عدى بن حاتم نخستین کسى بود که پاى در رکاب نهاد و فرمان امام را اطاعت کرد. بسیارى کسان دیگر نیز از او پیروى کردند.

 

امام حسن (ع ) عبیداللّه بن عباس را که از خویشان امام و از نخستین افرادى بود که مردم را به بیعت با امام تشویق کرد، با دوازده هزار نفر به (مسکن ) که شمالى ترین نقطه در عراق هاشمى بود اعزام فرمود. امّا وسوسه هاى معاویه او را تحت تاءثیر قرار داد و مطمئن ترین فرمانده امام را، معاویه در مقابل یک میلیون درم که نصفش را نقد پرداخت به اردوگاه خود کشاند. در نتیجه ، هشت هزار نفر از دوازده هزار نفر سپاهى نیز به دنبال او به اردوگاه معاویه شتافتند و دین خود را به دنیا فروختند.

 

پس از عبیداللّه بن عباس ، نوبت فرماندهى به قیس بن سعد رسید. لشکریان معاویه و منافقان با شایعه مقتول او، روحیه سپاهیان امام حسن (ع ) را ضعیف نمودند. عده اى از کارگزاران معاویه که به (مدائن ) آمدند و با امام حسن (ع ) ملاقات کردند، نیز زمزمه پذیرش صلح را بوسیله امام (ع ) در بین مردم شایع کردند. از طرفى یکى از خوارج تروریست نیزه اى بر ران حضرت امام حسن زد، بحدى که استخوان ران آن حضرت آسیب دید و جراحتى سخت در ران آن حضرت پدید آمد. بهر حال وضعى براى امام (ع ) پیش ‍ آمد که جز (صلح ) با معاویه ، راه حل دیگرى نماند.

 

بارى ، معاویه وقتى وضع را مساعد یافت ، به حضرت امام حسن (ع ) پیشنهاد صلح کرد. امام حسن (ع ) براى مشورت با سپاهیان خود خطبه اى ایراد فرمود و آنها را به جانبازى و یا صلح - یکى از این دو راه - تحریک و تشویق فرمود. عده زیادى خواهان صلح بودند. عده اى نیز با زخم زبان امام معصوم را آزردند. سرانجام ، پیشنهاد صلح معاویه ، مورد قبول امام حسن واقع شد ولى این فقط بدین منظور بود که او را در قید و بند شرایط و تعهداتى گرفتار سازد که معلوم بود کسى چون معاویه دیر زمانى پاى بند آن تعهدات نخواهد ماند، و در آینده نزدیکى آنها را یکى پس از دیگرى زیر پاى خواهد نهاد، و در نتیجه ، ماهیت ناپاک معاویه و عهد شکنى هاى او و عدم پاى بندى او به دین و پیمان ؛ بر همه مردم آشکار خواهد شد. و نیز امام حسن (ع ) با پذیرش صلح از برادر کشى و خونریزى که هدف اصلى معاویه بود و مى خواست ریشه شیعه و شیعیان آل على (ع ) را بهر قیمتى هست ، قطع کند، جلوگیرى فرمود. بدین صورت چهره تابناک امام حسن (ع ) - همچنان که جد بزرگوارش رسول اللّه (ص ) پیش بینى فرموده بود - بعنوان (مصلح اکبر) در افق اسلام نمودار شد. معاویه در پیشنهاد صلح هدفى جز مادیات محدود نداشت و مى خواست که بر حکومت استیلا یابد. امّا امام حسن (ع ) بدین امر راضى نشد مگر بدین جهت که مکتب خود و اصول فکرى خود را از انقراض محفوظ بدارد و شیعیان خود را از نابودى برهاند.

 

از شرطهایى که در قرارداد صلح آمده بود؛ اینهاست :

معاویه موظف است در میان مردم به کتاب خدا و سنت رسول خدا (ص ) و سیرت خلفاى شایسته عمل کند و بعد از خود کسى را بعنوان خلیفه تعیین ننماید و مکرى علیه امام حسن (ع ) و اولاد على (ع ) و شیعیان آنها در هیچ جاى کشور اسلامى نیندیشد. و نیز سب و لعن بر على (ع ) را موقوف دارد و ضرر و زیانى به هیچ فرد مسلمانى نرساند. بر این پیمان ، خدا و رسول خدا (ص ) و عده زیادى را شاهد گرفتند. معاویه به کوفه آمد تا قرارداد صلح در حضور امام حسن (ع ) اجرا شود و مسلمانان در جریان امر قرار گیرند. سیل جمعیت بسوى کوفه روان شد.

 

امام حسن(ع)

ابتدا معاویه بر منبر آمد و سخنى چند گفت از جمله آنکه : (هان اى اهل کوفه ، مى پندارید که به خاطر نماز و روزه و زکات و حج با شما جنگیدم ؟ با اینکه مى دانسته ام شما این همه را بجاى مى آورید. من فقط بدین خاطر با شما به جنگ برخاستم که بر شما حکمرانى کنم و زمام امر شما را بدست گیرم ، و اینک خدا مرا بدین خواسته نائل آورد، هر چند شما خوش ندارید. اکنون بدانید هر خونى که در این فتنه بر زمین ریخته شود هدر است و هر عهدى که با کسى بسته ام زیر دو پاى من است ).

 

و بدین طریق عهدنامه اى را که خود نوشته و پیشنهاد کرده و پاى آنرا مهر نهاده بود زیر هر دو پاى خود نهاد و چه زود خود را رسوا کرد!

 

سپس حسن بن على (ع ) با شکوه و وقار امامت - چنانکه چشمها را خیره و حاضران را به احترام وادار مى کرد - بر منبر بر آمد و خطبه تاریخى مهمى ایراد کرد.

 

پس از حمد و ثناى خداوند جهان و درود فراوان بر رسول اللّه (ص ) چنین فرمود:

(... به خدا سوگند من امید مى دارم که خیرخواه ترین خلق براى خلق باشم و سپاس و منت خداى را که کینه هیچ مسلمانى را به دل نگرفته ام و خواستار ناپسند و ناروا براى هیچ مسلمانى نیستم ...) سپس فرمود: (معاویه چنین پنداشته که من او را شایسته خلافت دیده ام و خود را شایسته ندیده ام . او دروغ مى گوید. ما در کتاب خداى عزوجل و به قضاوت پیامبرش از همه کس به حکومت اولیتریم و از لحظه اى که رسول خدا وفات یافت همواره مورد ظلم و ستم قرار گرفته ایم ). آنگاه به جریان غدیر خم و غصب خلافت پدرش على (ع ) و انحراف خلافت از مسیر حقیقى اش ‍ اشاره کرد و فرمود: (این انحراف سبب شد که بردگان آزاد شده و فرزندانشان - یعنى معاویه و یارانش - نیز در خلافت طمع کردند).

 

و چون معاویه در سخنان خود به على (ع ) ناسزا گفت ، حضرت امام حسن (ع ) پس از معرفى خود و برترى نسب و حسب خود بر معاویه نفرین فرستاد و عده زیادى از مسلمانان در حضور معاویه آمین گفتند. و ما نیز آمین مى گوییم .

 

امام حسن (ع ) پس از چند روزى آماده حرکت به مدینه شد.

 

معاویه به این ترتیب خلافت اسلامى را در زیر تسلط خود آورد و وارد عراق شد، و در سخنرانى عمومى رسمى ، شرایط صلح را زیر پا نهاد و از هر راه ممکن استفاده کرد، و سخت ترین فشار و شکنجه را بر اهل بیت و شیعیان ایشان روا داشت .

 

امام حسن (ع ) در تمام مدت امامت خود که ده سال طول کشید، در نهایت شدت و اختناق زندگى کرد و هیچگونه امنیتى نداشت ، حتى در خانه ، نیز در آرامش نبود. سرانجام در سال پنجاهم هجرى به تحریک معاویه بدست همسر خود (جعده ) مسموم و شهید و در بقیع مدفون شد.

 

همسران و فرزندان امام حسن (ع )

دشمنان و تاریخ نویسان خود فروخته و مغرض در مورد تعداد همسران امام حسن (ع ) داستانها پرداخته و حتى دوستان ساده دل سخنانى بهم بافته اند. امّا آنچه تاریخ ‌هاى صحیح نگاشته اند همسران امام (ع ) عبارتند از:

 

(ام الحق ) دختر طلحة بن عبیداللّه - (حفصه ) دختر عبدالرحمن بن ابى بکر - (هند) دختر سهیل بن عمر و (جعده ) دختر اشعث بن قیس .

 

بیاد نداریم که تعداد همسران حضرت در طول زندگیش از هشت یا ده به اختلاف دو روایت تجاوز کرده باشند. با این توجه که (ام ولد)هایش هم داخل در همین عددند.

 

(ام ولد) کنیزى است که از صاحب خود داراى فرزند مى شود و همین امر موجب آزادى او پس از مرگ صاحبش مى باشد.

 

فرزندان آن حضرت از دختر و پسر 15 نفر بوده اند بنامهاى : زید، حسن ، عمرو، قاسم ، عبداللّه ، عبدالرحمن ، حسن اثرم ، طلحه ، ام الحسن ، ام الحسین ، فاطمه ، ام سلمه ، رقیه ، ام عبداللّه و فاطمه .

 

نسل او فقط از دو پسرش حسن و زید باقى ماند و از غیر این دو انتساب به آن حضرت درست نیست .

 




  • حمیدرضا ابراهیم زاده

دم

چهارشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۰۶ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

مولانا:

سخن مایه ی حقیقت است وآدمی اسطرلاب حق

جان در پیش این سقف مینا چوخشخاشی است برروی دریا

نگرتامن ازاین خشخاش چندم   سزد گربرسبیل خود بخندم

اضطراب از عمق هستی می جوشد وازآن جایی که تنها انسان است می داند که باید بداند.

همواره مضطرب دلواپس ازجهل خویش است

واین اضطراب برجانش می توفد که این دایره ی مینا درکجاست؟

زین دایره ی مینا خونین جگرم می ده    تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

صدباد صبااینجا با سلسله می رقصند   این است حریف ای دل تا باد  بپیمایی

 

از حضرت محبت آمده است که

ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرضو لها لعله یصیبکم نفحه منها فلا تشقون بعدها ابدا

(رسول خدا/ سیوطی .جامع الصغیر ج1ص95)

اگر  آدم  «دم» برکوه می تافت چشمه های خون ازآن سرازیرمی شد

وقتی  دم برجان آدم انسان می تابد غیر ازخون جگر چه خواهد بود

-          ملک الشعرای بهار  چه نیک گفت:

امان از این عشق فغان از این عشق   که غیر خون جگر ندارد

-          حافظ شیرین سخن پاازین فراترنهاد فرمود

 

خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد. به آب دیده و خون جگر طهارت کرد

 

«دم » درمیان هزاران لحظه ی عادی گم   وناشناس است وباید آن را جست ومثل بارش باران دربارش دم تر وتازه شد

شب قدر یکی ازاین دم هاست که ارزش ان ازهزارماه یا83 سال بیشتراست

وماادراک مالیله القدر

بنده‌ی‌ عشقِ مسیحا دم آن دلدارم 

 که به یُمن قدمش، هستی‌‌ من دود نمود

 

83 سه سال یک عمر بلند ومطلوب است

به اندازه یک عمر به دنبال گشمده ی دم بودن  می ارزد

شاه نعمت الله ولی گفت:


عاشقانه گر بیابی جام جم

 همدم او باش چون ما دم به دم

 جام جم شادی جم یکدم بنوش

 دم به دم در دم به دم در دم به دم

 کرد عیسی مرده را زنده به دَم

 

آن دم ما بود آن دم از قدم

 از دم عیسی اگر یابی دمی

 

دم به دم در دم به دم در دم به دم

 گر دمی با همدمی باشی به هم

 

لذتی یابی ز همدم دم به دم

 بشنو آن دم را غنیمت می شمار

 

دمه به دم در دم به دم در دم به دم

 دمبدم دم می زند رند از ندم

 

تا چرا همدم نشد با جام جم

 تو غنیمت دان دمی گر یافتی

 

دم به دم در دم به دم در دم به دم

 تا کی آخر از وجود و از عدم

 وز خیالات محال بیش و کم


 این و آن بگذار و می گو دم به دم

 دم به دم در دم به دم در دم به دم

 

بی نوایانیم در ملک عدم

 وز نوای بی نوائی محتشم

 

همدم جامیم و با ساقی حریف

 دم به دم در دم به دم در دم به دم

 

رو فنا شو از وجود و از عدم

 تا حجاب تو نماند بیش و کم

 

با موحد گر دمی همدم شوی

 دم به دم در دم به دم در دم به دم

 

ماضی و مستقبل ای صاحب کرم

 از کرم بگذار ایشان را به هم

 

حالیا با حال خوش یک دم برآ

 دم به دم در دم به دم در دم به دم

 

یکدمی گر بار یابی در حرم

 باش محرم تا که باشی محترم

 

گر دمی محرم شوی با محرمی

 دم به دم در دم به دم در دم به دم

 

نعمت الله است در عالم علم

 واقفست او از حدوث و از قدم

 

دم بدم گوید که ای همدم بگو

 دم به دم در دم به دم در دم به دم

 

همدم جامیم و با همدم به هم

 این چنین همدم که دیده دم به دم

 

یار همدم گرد می یابی چو ما

 دم به دم در دم به دم در دم به دم

 

 

حرف و صوت وگفت را برهم زنم

تا که بی این هرسه با تو دم زنم  - نیما یوشیج

من که بودم؟!

اولم سرگردانی

آخرم افسانه

گارسیا مارکز میگوید:

دروغ در هنر وادبیات خطرناک تراز دروغ در زندگی روزانه است

ان الذئب یاکل الئب ویاکل بعضنا ببعضنا عیانا...

 

 امام صدر فرمود:

انسان به جایی می رسد که به حقانیت راه خود پی می برد

 

حمیدرضاابراهیم زاده

25اذر1378


تمامی حقوق مربوط به این اثر درانحصارمولف محفوظ می باشد


  • حمیدرضا ابراهیم زاده

حضرت دوست رادلگیرکردن نابخردی است

شنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۱۵ ب.ظ

هوالعزیز

حضرت دوست رادلگیرکردن نابخردی است


همه ی آیات قران بابرکت وپر رمز ورازند.

و بلکه شفابرای اهل باور وسم مهلکی برای ستمکاران  نیز هستند

وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَلَا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَارًا ﴿۸۲سوره اسرا ﴾.

 دراین ماه آیه ی 53 سوره زمر برای اهل دل  وکسانی که دلشان ازخودشان مکدر و  تنگ شده تلالوی خاصی دارد

اهل معنا می دانند این آیه ازقرآن یکی از امید بخش ترین جمله های حیات  انسانیت است

آیه ی زیبایی که میفرماید:

قـل یـا عـبـادى الّذیـن اسـرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة اللّه ان اللّه یغفر الذنوب جـمـیـعـا انـه هـو الغـفـور الرحـیـم

به این مضمون که:

ای بنده های من

ای کسانی که در تلف کردن عمرخود زیاده روی کردید

از رحمت. بزرگواری. گذشت. ارفاق خدا ناامید نباشید

خدا همه ی گناهان. اشتباهات. گرفتاریها. زیان ها ی شمارا می بخشد

همه ی گناهانتان را نادیده می گیرد

قطعا ایشان آمرزنده ای مهربان هست.

بنده برای خدا بنده است. تبعیض نژادی وجنسیتی و ...ندارد.

پروردگارمهربان  با همه ی انسانیت سخن می گوید

مکمل این آیه را من در سوره ی فرقان دیدم.

یک معامله وسودایی است که آدم زرنگها می دانند این سوداگری  دوسرسود به معنای واقعی است.

 آیۀ مبارکۀ هفتادم از سوره فرقان

إِلاّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحًا فَأُوْلئِکَ یُبَدِّلُ اللّهُ سَیِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ کانَ اللّهُ غَفُورًا رَحیمًا (فرقان- ۷۰ ).

حالا انسان درضرر کردن زیاده روی هایی دارد که سوره والعصر براش نازل شد

اصرار برگناه یعنی اصرار به خطا وانحراف.

کارغلط  وزیانباری را اصرار ورزیدن. چقدر سود دارد؟

گناه زیانی است که بر فرد مسلط می شود وفرد را ازامنیت.تکامل. سلامتی. موفقیت بازمی دارد

حالا هرگناهی که باشد

چوب لای چرخ موفقیت وتکامل فرد می گذارد

شما اشتباها پایتان را داخل مرداب ویا لجن زار ویاباتلاق  فروکنید.

فقط کفش ولباستان خراب نمی شود!

قطع یقین  امنیت و سلامتی و عزت تان. موفقیت در مسیرتان هم مخدوش می شود.

چه اصراری هست پای بعدی وقدم بعدی را  با آن مطابق وقرین  ومماس کنید؟

اینجا خداوند فرمود:

همه اشتباهاتتان  به ضررشماست. خسارت است مگراینکه   کسانی  پا پس بکشند.

یعنی پشیمان بشوند ودلشان نخواهد این مسیر را تجربه کنند

خوب

این گروه را درقران با واژه تائبین  وتوبه گران می شناسیم

خداوند برای این پشیمانی شان  ضرر وزیان و ... لحاظ نکرده است

بلکه این توبه وپشیمانی برای خدا قیمتی است

هرچه که بد وضرر بود را ازش بعنوان کالای واقعی می خرد!!!

اصلا جنس بدش را باجنس خوب معاوضه میکند. وخودش هم خریدارش می شود.

یبدل الله سیاتهم حسنات

زشتی را به  نیکویی  مبدل می کند

این آیه اگر پیشوند آیه ی قبلی  درنظرگرفته شود  نیک باوران را به بلوغ می کشاند

بالغ فکری فرد مومن را جان می بخشد

اما اگرنه برعکس عمل کنیم

غرور وتکبر ومن می دانم وحسابم حساب هست خودمان را به رخ خدا بکشانیم

اصلا واژه ی غرور یعنی فریب

حالا زرنگ بازی وفریب را شما حساب کتاب کنید بخواهید با خدا سودا کنید.

چه می شود؟

دیگر ممکن است خدا با عدلش با حسابگری هاش با حساب کتاب دقیقش با ما رفتارکند.

ما که به فضل خدا چشم دوخته ایم آیا طاقت حساب کشیدن هایش را داریم؟!

نه

ابدا

بهتراست

برای خدا بازی درنیاوریم.

حسابگری نکنیم

شریک براش قائل نشویم

 نگوییم اگر فلانی نبود.اگر فلان چیز نبود مشکلم. بیماری ام......حل نمی شد

واقعیت این است همه ی انسانها می توانند سرباز خدا باشند اما بعضی ها ازامرحق گریزانند. سست اراده اند وتنبل بازی درمی آورند

فرار از مسئولیت دارند و یا حسابگری وزرنگ بازی در می آورند

خوب اینها که سرباز خودشون هم نیستند چه برسد به سرباز خدا

برخی ازانسان ها. حیوانات. خس وخاشک. باد وآب وباران وابر وشن وسنگ و...می شوند سربازخدا

وخداوند امرش را به آنان محول می کند

میشوند نماینده ومدیر اجرایی خدا

حواسمان باشد

مدیراجرایی خدا رنگ ولعاب ندارد. اما کارش را بلد است

رنگش خدایی است.

خداوند ماموریتش را به آنان می سپارد

اگر درماموریت توانستند گره از کار دیگران. کمکی برای احقاق حق. سلامتی. امنیت و تعالی بشر ومحیط زندگی شان داشته باشند اینها می شوند اولیا ی حق

حالا هرچیزی که باشند. هرجنسیتی. هرقیافه ونژادی

پزشک. فرماندار. وزیر. کارگر انسان عادی. ...

گره ازکارکسی می گشاید ومی رود

پیامبراکرم   فرمود ( نهج الفصاحه ترجمه پاینده:حدیث144)

اگر خدا به بنده اش  چشمداشتی داشته باشد حوائج و گره گشایی از کارمردم را به عهده اش می سپارد

حالا هرکاری که مردم را خشنود نگه دارد.میشود سربازی برای خدا.

نمایندگی برای خدا!

خوب

بااینحال انسانی که ازیاد خدا غافل شد وگفت اگر فلانی نبود  من بیماری ام. وضع مالی ام . بحران زندگی ام  خوب نمی شد. یا می مردم. .و...

این یعنی همان غفلت ازیاد خدا

آدمها واشیا و... وسیله اند

خدا فاعل است

اراده خدا به بود ونبود وشد ونشد امور. کلید ویا مهم ترین اصل انجام کارهاست

که فرمود:

من یتوکل علی الله فهو حسبه ان الله بلغ أمره و قد جعل لکل شی ء قدرا  (طلاق 3)

 توکل ووکالت دادن امور به خدا  زیرکی  پارسایان است .

خداوند هم به اراده ی حکیمانه اش .به  کرامت  وجودش وسایل وسربازانش را برای رفاه موکلش معمول می دارد.

وسیله کارش رامی کند اما نمی شود.یا می شود... به اراده ی خداست.

اگر خدا بخواهد حتما می شود

اذا قضی امرا فانما یقول له کن فیکون

کن

ف

یکون

هرچی دلش بخواهد هست

بنابرین دلخورمی شود ازکسی که اورا نادیده بگیرد

حواسمان باشد

قدرت خدارا در شنیدن .دیدن و درک کردن و...

ندیده نگیریم.

قدرت خدا به حکمت هایش وابسته است

یعنی حضرت  حکیم   تمام بسترها وظرفیت ها را ارزیابی می کند وآن  کار  را اراده به بود ونبود می کند.

 إِنَّ اللَّهَ لَا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِکَ لِمَنْ یَشَاءُ وَمَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا بَعِیدًا .. (نساء116)

خدارا با سهل انگاری وزرنگ بازی هایمان دلگیرنکنیم.

والی الله المصیر

حمیدرضاابراهیم زاده

12خرداد1396



* تمامی حقوق مربوط به این اثردرانحصارمولف محفوظ است

  • حمیدرضا ابراهیم زاده

عبادت وعبودیت

جمعه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۰۰ ق.ظ


روزه وعبادت وعبودیت ازنگاه امام موسی صدر


آنکه قرآن را مطالعه می‌کند،
پیوند و هماهنگی و تناسبی میان روزه و قرآن می‌یابد:

«کُتِبَ عَلَیکُمُ الصِّیامُ کَما کُتِبَ عَلَی الَّذینَ مِن قَبلِکُم لَعَلَّکُم تَتَّقونَ» [۱]؛

«شَهرُ رَمَضانَ الَّذی اُنزِلَ فیهِ القُرآنُ.» [۲] چرا قرآن کریم هنگامی که زمان روزه را بیان می‌کند و می‌گوید روزه باید در ماه رمضان باشد، می‌افزاید: «ماهی که قرآن در آن نازل شد»؟ در زبان عربی، این وصف به پیوندی میان روزه و قرآن اشاره دارد؛ قرآن کریم که سرچشمه و مصدر وحی الهی است. پس ما می‌توانیم ماه رمضان را ماهی متفاوت از دیگر ماه‌ها برشماریم. تمایز این ماه به علم و حکمت و مطالعه و تحقیق است. روزه باعث می‌شود آدمی در این ماه، بهتر بحث و مطالعه و تحقیق کند. در حدیث آمده است که بر‌ترین عمل در شب قدر، شبی که مخصوص دعاست، مباحثه علمی است.

سخن من، به مناسبت آغاز ماه روزه که از مهم‌ترین عبادات است، درباره عبادت و عبودیت است. برآنم تا در سخنانم به تمایلاتِ آزادی‌خواهانه انسانِ معاصر پاسخی دهم و پرتوی بر آن‌ها بیفکنم؛ به‌ویژه نسل آینده‌داری که آرزو دارد آزاد و‌‌ رها باشد و از قیودش بکاهد.

آنچه مرا به بحث برمی‌انگیزاند، صورت مخدوشی است که به عبادات در اسلام داده شده است؛ گویی نماز و روزه مالیاتی است که مسلمان باید تقدیم خداوند کند. این صورتِ مخدوش از نماز که بار مسئولیت را سنگین می‌کند، میل و رغبتِ آزادی‌خواهانه انسان را به نماز از میان می‌برد، و نماز را کاری ناخوشایند جلوه می‌دهد. قرآن در این باره چنین می‌گوید: «وَ اِنَّ‌ها لَکَبیرَة اِلّا عَلَی الخاشِعینَ.» [۳] این مسئله یکی از اسباب دوری مردم و جوانان از نماز است. به محض اینکه این فکر به زبان بیاید که ما بندگان خدا هستیم، مخالفت‌ها آشکار می‌شود که ما نمی‌خواهیم بنده باشیم. اگر بگویی که این بندگی استثنایی دارد، ما بنده بشر نیستیم بلکه بنده خدا هستیم، پاسخ این است که این استثناست یا اینکه این‌گونه اندیشیدن اجباری و غیرواقعی است.

من می‌خواهم بگویم که اساساً عبادتِ خداوند به معنای عبودیت و تقید نیست، بلکه عبادت خداوند دقیقاً برابر است با آزادی. عبادت خداوند یعنی آزادی مطلق. و هر اندازه عبادت فزونی یابد و در راه عبادت بیشتر گام نهی، آزاد‌تر خواهی شد.

نمی‌دانم چرا عبادت و عبودیت با هم آمیخته شدند و به یک معنا به کار می‌روند، با اینکه این دو واژه با هم یکی نیستند. بنابر آنچه از زبان‌های دیگر می‌دانم، اساساً واژه عبادت، از نظر ماده و شکل آن، از ریشه‌ای غیر از عبودیت است. از جمله در زبان فارسی عبادت به «پرستش» و عبودیت به «بندگی» ترجمه می‌شود. در زبان فرانسه دو واژه «adoration» و «esclavage» به کار می‌رود و همین‌طور در زبان‌های دیگر. چه اندازه میان این دو واژه تفاوت است! اگر نیک بنگریم، درخواهیم یافت که عبادت چیزی است و عبودیت چیز دیگر. نزدیکی این دو واژه (و هم‌ریشه بودنشان) باعث خَلط آن‌ها و باعث این شکلِ مخدوشِ عبادات شده است. عبادت به معنای عبودیت نیست، بلکه آزادی است. اما چرا و چگونه؟ این مسئله موضوع سخن امروز ماست.

اندکی ژرف و روشن درباره مفهوم عبادت در اسلام می‌اندیشیم. عبادت چیست؟ عبادت در اصطلاح فقهی، یعنی در اصطلاح اسلامی، هر عملی است که به قصد قربت صورت گیرد، یا هر عملی است که برای خداوند به جای آورده شود. این اصطلاح در مقابل اصطلاح «توصلی» است، و آن هر عملی است که نیازی به قصد قربت ندارد. فی‌المثل در واجباتِ نماز، وضو عمل تعبدی است، یعنی اگر کسی بدون قصد قربت وضو بگیرد، وضوی او باطل است. طهارت لباس نیز از شروط نماز است. اما اگر من لباسم را بدون قصد قربت پاک کردم، پذیرفته می‌شود و لباس پاک است، حتی اگر باد لباسم را اتفاقی در آبی بیندازد و لباس، خود به خود، در این آب پاک شود. اگر لباس را با آب غصبی هم بشویم، پاک است. اگر کسی را نیز وادار کنم که لباسم را بشوید، باز هم پاک است. پاکی لباس به هر شکلی ممکن است، اما وضو فقط باید به قصد قربت باشد.

فقه می‌گوید هر عملی که به قصد تقرب به خداوند و اطاعت امر او صورت می‌گیرد، عبادت است، و هر عملی که به غیر از این انگیزه باشد، عبادت نیست. بنابراین، اگر کسی بدون قصد تقرب به خداوند، بلکه برای جلب اعتماد مردم، نماز بگزارد، طبیعتاً نماز او عبادت نیست و اجرش نیز بر عهده خداوند نیست. فقه این نماز را از عبادات نمی‌شمارد. آیا اگر کسی از ترس پدر یا مادر نماز بخواند، خدا را عبادت کرده است؟ هرگز. این عبادت نیست. این رکوع و سجود و حرکتی بیش نیست. کسی که بنا بر عادت نماز بخواند و نداند که چه کاری می‌کند، همچون کسی است که صبح‌ها، از روی عادت، کار‌ها را در خانه انجام می‌دهد. چنین کسی برای نماز نیز حرکت می‌کند، اما عملش عبادت و نماز نیست.

اما عکس این مسئله درست است. یعنی هر عملی که برای تقرب به خداوند باشد، عبادت است، حتی اگر نماز و روزه نباشد. از جمله تجارت و زراعت و ساختن خانه و راه‌سازی و دیدار دوست و سلام و احوالپرسی با دیدارکنندگان، و هر عملی اگر برای خداوند باشد، عبادت است، حتی خواب. آیا عملی آسان‌تر از خواب هست؟ ممکن است خواب هم عبادت باشد. ممکن است خوردن نیز عبادت باشد. ممکن است نشستن نیز عبادت باشد. همچنین، با هم بودن و شب‌نشینی و توجه به فرزندان و بازی با آن‌ها نیز ممکن است عبادت باشد.

پس نخستین نکته این است که عبادت، در اصطلاح اسلامی، هر عملی است که برای امتثال و اطاعت امر الهی و تقرب به خداوند، از انسان صادر می‌شود. بر این اساس، لختی در این مفهوم درنگ می‌کنیم، یعنی در هر عملی که برای تقرب به خداوند است. معنای تقرب به خداوند چیست؟ تقرب یعنی تلاش برای به دست آوردن قرب. من می‌خواهم به شما نزدیک شوم؛ بلند می‌شوم، حرکت می‌کنم و، سرانجام، به شما می‌رسم و به شما نزدیک می‌شوم. آیا منظور از تقرب به خداوند، نزدیکی مکانی است؟ طبعاً پاسخ منفی است، چراکه از نظر اسلام، خداوند مکان ندارد، بلکه خالق مکان است. امام (ع) می‌فرمایند: «لایُحَدُّ بِأینَ» [۴] یعنی خداوند مکان ندارد. پس تقرب به خداوند یعنی چه؟ بیایید اندکی بیندیشیم و مفاهیم کهنه‌ای را که از کودکی با ما بوده‌اند، از ذهن خارج کنیم. نزدیکی به خداوند یعنی چه؟ مکان خداوند کجاست تا بدان سو رویم و به او برسیم؟ نه، چنین چیزی نیست و ما نیز به چنین مفهومی اعتقاد نداریم.

تقرب به خداوند یعنی تقرب معنوی. دریافتن مفهوم تقرب معنوی آسان است. من در اینجا هستم، اما ممکن است کسی در اروپا یا هند نزدیک من باشد. او چگونه به من نزدیک است؟ آیا نزدیکی‌ای غیر از نزدیکی مکانی وجود دارد؟ اسباب نزدیکی غیرمکانی چیست؟ گاهی علتِ قرابتِ معنوی نسبت است، یعنی برادر، یا پسر عمو بودن. این را نمی‌توان به خدا نسبت داد، چراکه خداوند نه‌زاده شده و نه‌زاده است. نمی‌زاید، یعنی فرزندانی ندارد، و‌زاده نشده، یعنی پدر و مادر و عمو و دایی و... ندارد. خویشانی ندارد. به قبیله خاصی تعلق ندارد. پیوند نَسبی برای او وجود ندارد.

قرابت دو نوع است: یکی قرابت عاطفی و دیگری قرابت از جهت هم‌صفت بودن. وقتی می‌گوییم فلانی به کسی نزدیک است، یعنی در صفات آن دو، نزدیکی و هماهنگی وجود دارد. نزدیکی بدین‌معنا مفهومی اسلامی است: «اِنَّ أَکرَمَکُم عِندَاللهِ أَتقاکُم.» [۵]

میزان تقرب به خداوند، به اندازه اتصاف به صفات الهی و تخلق به اخلاق خداوندی است، زیرا خداوند مکانی ندارد تا من به او نزدیک شوم. و میان من و او پیوندی نیست تا خویشِ او باشم. نمی‌توان به خداوند نزدیک شد، مگر با اتصاف به اوصاف الهی. در حدیث آمده است: «تَخَلَّقوا بِأخلاقِ اللهِ.» [۶] (به اخلاق الهی متخلق شوید.) اما صفات خداوند کدام‌اند؟ علم؛ پس اتصاف به اوصاف خداوند یعنی کسب علم؛ و رحمت اگر آن را کسب کنیم؛ و قدرت اگر قدرت و عزت به دست آوریم؛ و آفرینندگی اگر بتوانیم چیزی بیافرینیم؛ و همین‌گونه است دیگر صفات الهی.

خدمت به مردم نیز اتصاف به صفتی الهی است، زیرا خداوند رب و راعی و خالق و رازق و رحیم است، و اگر من به مردم خدمت کنم، یعنی به آنان‌ روزی دهم و مهربانی کنم و فرهنگ بیاموزم، متخلق به اخلاق الهی شده‌ام.

می‌ان دو مفهوم تقرب به خداوند و عبادت پیوند برقرار می‌کنیم. تقرب به خداوند یعنی اتصاف به اوصاف الهی. عبادات نیز فعالیت‌ها و ورزش‌ها و کارهایی هستند که ثمرۀ آن‌ها تخلق به اخلاق الهی است. می‌توانیم بگوییم کسی که نماز می‌گزارد، در نمازش خداوند را مخاطب می‌سازد و احساس می‌کند که او را ندا می‌دهد و از او یاری می‌جوید و همراه اوست. پس، از او صفت یا صفاتی کسب می‌کند یا آن صفات در او قوی‌تر می‌شود، و از صفات رذیله که نتیجۀ ضعف است، دور می‌شود. سرچشمۀ بیشتر صفات رذیله، ضعف است. چرا آدمی دروغ می‌گوید؟ یا از روی ترس دروغ می‌گوید یا طمع می‌ورزد. چرا اصرار داریم احساس فقر بکنیم؟

چرا نفاق؟ سبب این‌ها ناتوانی در ابراز حقیقت است. چرا فریب و ریا؟ سبب آن نیاز به کسب اعتماد دیگران است. منشأ بسیاری از رذایل، ضعف و سستی است که با تقرب به خداوند زدوده می‌شود. بر این اساس، صفات نیکو صفات خداوند است، زیرا در اسلام، خداوند جامع همه صفات کمال است. پس هر گامی که در آن کسب صفتی از صفات خداوند باشد، ما را به او نزدیک می‌کند. این اصل کلی است.

دوباره به‌‌ همان مبحث نخست باز می‌گردیم. عبادت چیست؟ هر عملی که برای تقرب به خداوند صورت می‌گیرد، یا هر عملی که مرا به خداوند نزدیک می‌سازد. به دیگر سخن، عبادت یعنی هر عملی که مرا به صفتی از صفات خداوند متصف می‌کند. بنابراین، اگر چنین چیزی روی دهد، عبادت خواهد بود و اگر چنین نشود، عبادت نخواهد بود. پس اساس عبادتِ خداوند، یعنی گام نهادن در مسیر علم و آزادی و عزت؛ گام نهادن در راه کسب دیگر صفات حسنه الهی که ما آن را انسانیت و تعالی و تکامل می‌نامیم.

بر این اساس، می‌توانیم بگوییم عبادات، کار‌ها و فعالیت‌هایی هستند همچون نماز و روزه و حج و زکات و... که خداوند آن‌ها را راه‌ها و اسباب و انگیزه‌هایی برای رساندن انسان به کمال قرار داده است.

پس هر نمازی که به شکل درست به جای آورده شود، رهایی و آزادی از یک قید است، زیرا هر نمازی، آدمی را گامی از جهل دور و به علم نزدیک می‌کند. آیا حرکت از جهل به سوی علم بندگی است؟ فرض بر این است که نماز، انسان را از فحشا و منکر دور می‌کند، پس نمازی که چنین نمی‌کند، عبادت شمرده نمی‌شود. هر عبادتی به تقرب می‌انجامد. تقرب نیز منجر به کمال می‌شود و کمال، آزادی است. نماز چگونه مرا از جهلْ دور و به علم نزدیک می‌کند؟ نماز مرا وامی‌دارد تا متصف به صفات الهی و متخلق به اخلاق الهی شوم.

مفهوم عبادت در اسلام، به‌کلی با مفهوم عبودیت بیگانه است. در اسلام عبودیت نیست. عبودیت خداوند یعنی آزادگی، بندگی خداوند یعنی حرکت به سوی علم و عدل و قدرت و رأفت و صدق و بلندهمتی و همۀ کمالات. این است مفهوم عبادت در اسلام و چقدر این مفهوم با عبودیت فاصله دارد. آنچه بر این اصل تأکید می‌کند، این است که اخلاص شرط بنیادین عبادت است؛ نماز و روزۀ من فقط باید برای خداوند باشد. برای خداوند باشد یعنی چه؟ یعنی انگیزۀ الهی داشتن و جذب خداوند بودن. پس ما باید در بسیاری از کار‌هامان نظری دوباره بیفکنیم. وقتی گفته می‌شود «نیت»، برخی گمان می‌کنند نیت یعنی ایستادن در مقابل قبله و گفتن اینکه چهار رکعت نماز عشا می‌خوانم قربـةً إلی الله. این نیت نیست، بلکه این نیز لهو است. نیت یعنی انگیزه.

آیا امشب هنگامی که تصمیم گرفتید که به مجلس بیایید، در آستانه در ایستادید و گفتید می‌خواهم به مجلس اعلای شیعیان بروم؟ نه، هرگز چنین نمی‌کنید. اما اگر کسی بپرسد: «چه چیزی تو را به حرکت واداشت؟» پاسخ خواهیم داد: «نیت.» یعنی اینکه گام‌های شما به سبب رغبت به شرکت در این جلسه حرکت می‌کرد. عبادت هر عملی است که به انگیزۀ تقرب به خداوند صورت می‌گیرد و تقرب یعنی اتصاف به اوصاف الهی و اوصاف الهی، همگی، کمال‌اند.

پس عبادت یعنی تلاش برای رسیدن به کمال. عبادت آزادی است، زیرا حرکت به سوی کمال، قید و بند نیست، بلکه آزادی از قید و بند است و نزدیکی انسان به انسانیت، آزادی است. اما بندگی درست نقطه مقابل آن است. پس عبودیت و عبادت دو مفهوم کاملاً متمایزند. یکی از ثمراتِ عبادتِ خداوند، آزادی از هر چیزی است که غیر خدایی باشد. ما در طی نماز و روزه و حج و زکات، برای دقایقی حرکت به سوی خدا را تجربه و تمرین می‌کنیم، چراکه اگر برای غیرخدا نماز بگزاریم، نمازمان باطل است. همچنین است روزه و حج و.... پس اگر ما در زمانی اندک ورزش کنیم، تمرین کنیم و حتی دو دقیقه در روز برای خدا فعالیت کنیم و از خوردن و آشامیدن دوری کنیم، به سوی خدا حرکت می‌کنیم و به او نزدیک می‌شویم. پس ما در کارگاه عبادت برای آزادی موقت از غیرخدا می‌کوشیم. این تلاش‌ها ما را برای رهایی مطلق از غیرخدا یاری می‌کند. چنان‌که قرآن کریم می‌فرماید: «وَاستَعینوا بِالصَّبرِ وَالصَّلوة.» [۷] ما در نماز امکان آزادی را در عرصه‌های مختلف زندگی به دست می‌آوریم. این مسئله دوم است.

مسئله نخست و اصلی این است که مفهوم عبادت با عبودیت در اسلام متفاوت است. این‌ها اساساً دو مفهوم متفاوت‌اند. نکته دوم این است که عبادت خداوند مرا از غیرخدا آزاد و‌‌ رها می‌کند.

خلاصۀ سخن این است که عبادت با عبودیت متفاوت است. عبادتِ خداوند با عبودیت مردم و حتی با عبودیت خداوند هم فرق می‌کند. برای شما معنای عبادت و عبودیت را در زبان‌های دیگر گفتم. پس امروز می‌توانیم این اصل را مد نظر قرار دهیم. دست‌کم من در برابر شما به آن پایبند می‌شوم تا بر اساس آنچه گفتم، مرا مؤاخذه کنید. من از این اصل کلی دفاع می‌کنم و می‌گویم همه عبادات، انسان را برای رسیدن به آزادی یاری می‌کنند، زیرا به انسان برای متخلق شدن به اخلاق الهی کمک می‌کنند. نیز انسان را به کمال نزدیک می‌سازند و به آزادی فرا می‌خوانند.

پی نوشت ها:

 [۱]. «روزه داشتن بر شما مقرر شد، همچنان که بر کسانی که پیش از شما بوده‌اند مقرر شده بود، تا پرهیزگار شوید.» (بقره، ۱۸۳).

 [۲]. «ماه رمضان که در آن قرآن نازل شده است.» (بقره، ۱۸۵).

 [۳]. «و این دو [شکیبایی و نماز] کاری دشوارند، جز برای اهل خشوع.» (بقره، ۴۵)

 [۴]. شریف رضی، محمدبن حسین، همان، ص۱۹۱.

 [۵]. «هر آینه گرامی‌ترین شما نزد خدا، پرهیزگار‌ترین شماست.» (حجرات، ۱۳)

 [۶]. مجلسی، محمدباقر، ج ۵۸، ص ۱۲۹.

 [۷]. «از شکیبایی و نماز یاری جویید.» (بقره، ۴۵).

  • حمیدرضا ابراهیم زاده